{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدا رحمت کند همه اموات و اسیران خاک را . از نماز صبح که

خدا رحمت کند همه اموات و اسیران خاک را . از نماز صبح که می امد نان سنگک می گرفت ....
روز ها می گذرد و خاطرات می مانند
انسان دفن نمیشود و انسانیت یا حیوانیتش در ذهنها باقی و جاودان می ماند ... در میان داستانها و در میان دست نوشته ها و خاطرات باقی می ماند و ناثیری که بر روی اطرافیان می گذارد
####
می گفتم
از بوفه امدیم
میخواستیم تا شروع کلاس یک نخ سیگار دود کنیم و در میان دختر ها بگردیم و ببینیم دوست دختر
رفیقانمان امده اند تا اطلاع دهیم
در میان ورودی های جدید
کسی هست که به ما اعتنایی کند و سلام ما را علیکی بگوید
ببینیم کسی هست پایه باشد یا نه ....
شلوار جینی پوشیده باشد تا به حمید بگوییم یا کسی بدون چادر امده تا به مسعود....خبر دهیم ...
جوانی و خریت و جاهلی
به بهانه گرفتن جزوه و سوالات پیش پا افتاده و گرفتن کتاب
خلوتمان را با دختری پر کنیم

نیازی است که در انسان نهادینه شده
قران میگوید سکون و تسکین و مسکن شما جنس مخالفت است که در ازدواج حاصل میشود در با هم بودن
در لحظه هایی که در خلوت خودتان هستید با لباس کم تنها خلوتی که حتی فرشته ها هم نیستند و باید اگر کسی می اید با در زدن بیاید حتی اگر کودک باشد ...یا محرم
ولی خوب ما که بلوغ جنسی داشتیم ولی بلوغ اقتصادی و خانوادگی نداشتیم
حق انتخاب هم نداشتیم
چگونه ازدواج می کردیم
انطرف خیابان مشغول سیگار کشیدن بودیم و صحبت از اینکه
ایا فلان دختر پایه هست
پا می دهد
بدرد رفاقت میخورد؟
پایه گپ و صحبت است
یا پایه پاتوق و رقص؟
یا پایه همخوابگی و معاشقه
هر کی دنبال سلیقه خودش بود
ولی یک‌چیز مشترک بود . گرفتن جزوه یا کتاب یاآدرس کتابفروشی یا
سوال از واحدهایی که انتخاب کردید
بعدخوابگاه و...
داستان تلخی بود
دخترانی که در شهر خودشان دانشگاه بود بخاطر یک سیاست مزخرف باید در شهر دیگر درس می خوانند دختران پاکی بودند که برای تامین هزینه دانشگاه و کرایه و اجاره خانه
باید کار می کردند یا تن به کثافتکاری می دادند تا هزینه ها تامینن شود
وپسر پولدارهایی که برای ارضا زیر شکم خود در سرویس دهی یا ازار سنگ تمام می گذاشتند
امان از وقتی که روح انسانیت انسان نابود شود که از حیوان هم کمتر میشود
قران چه زیبا می گوید
مانند چهارپایان هستند بلکه پست تر و بی ارزش تر
####
حامد معلم بود . دور از شان معلم ها
دانشجوی تربیت معلم بود کاردانی .
ولی دوباره کنکور داده بود تا لیسانس بگیرد
حقوقش یرای زندگی مجردی و عیش و نوشش کافی بود
موجود لجنی که به جای خون
اب منی در رگهایش دوران داشت
از نسل کثیف معلمانی ک جز ترکه و کابل و شلنگ چیزی نمی شناختند
در صبح سرمای زمستان بچه کلاس اول ایتدایی را که چند دقیقه دیر امده بود محبور می کردند دستان ....
پایان چهار
دیدگاه ها (۳)

مجبور می کردند تا دستانش را با اب سرد بشورد و بعد یا خودکار ...

کن . اولش خیلی حیضی نکن تو چشماش نگاه نکن کم‌کم صورتت را بیا...

انکه انسان است و انسانیت را زندگی میکند برایش انسانیت ملاک ا...

بدور از چشم بزرگ تر ها ببینیم شرم حضور داشتیم خجالت میکشیدیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط