love Between the Tides
love Between the Tides³⁰
چند دقیقه بعد
تهیونگ
به سرعت رفتم سمت ا/ت
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: مامان میشه بری بیرون لطفا
م: باشه
تهیونگ: جانم چیشده آروم باش
ا/ت: به مامانم که چیزی نگفتی؟
تهیونگ: درمورد چی؟
ا/ت: شوهرش
تهیونگ: دیوونه شدی؟ میشه نگم گفتم الان هم زندانه و مامانت هم ازش طلاق گرفته
محکم دستم رو گرفت
ا/ت: تو کی هستی؟ تو حق نداشتی بگی تو کسی نیستی تو زندگی من چرا میخوای زندگی مامانم رو خراب کنی عوضییی بهت گفتم چیزی نگو
تهیونگ: آروم باش حالت خوب نیست
ا/ت: بروو نمیخوام ببینمت
م: چیشده؟
ا/ت: این عوضی رو بیرون کن
تهیونگ: باشه آروم باش رفتم بیرون
م: چیشده عزیزم چرا عصبانی شدی؟
ا/ت: اون حق نداشت به تو بگه
م: چی رو بگه؟
ا/ت: که اون عوضی درمورد شوهرت همه چیز رو گفته
م: بخاطر این عصبانی شدی؟
ا/ت: آره او حق نداشت زندگی تورو خراب کنه
م: هیچی نگو هیچی نگو بخاطر این سر اون بدبخت داد زدی تو که رو این تخت بیمارستان بودی نمیفهمیدی او چیکار میکرد صبح ها میرفت سرکارش بعد کامل اینجا بود هیچی نمیخوابید تو به جای اینکه نگرانم باشی میخواستی من بیشتر با اون عوضی زندگی کنم
ا/ت: نمیخواستم دوباره طلاق بگیری
م: به تهیونگ فکر کن خیلی دوست داره اگر او نبود به جای اینکه اینجا باشی یه دنیای دیگه بودی او کمکت کرد نجاتت داد او تورو اورد بیمارستان به جای که ازش تشکر کنی سرش داد زدی ا/ت به خودت بیا لطفا
ا/ت: مامان تو مشکلی نداری
م: نه دخترم من اگر میتونستم زودتر اینکار رو میکردم
دخترم به فکر خودت باش ببین یک هفته نبودی نگران من هم نباش یه خونه اینجا میخرم با هم زندگی کنیم فعلا نمیخوام چیزی بگم ولی شما دوتا همو دوست دارید چرا قرار نمیزارید
ا/ت:مامان گوشی رو میدی من
م: بیا جانم
ا/ت: میشه بری بیرون
م: باشه
زنگ زدم به تهیونگ
تهیونگ: جانم خاله
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: چرا میگی جانم
تهیونگ: چرا نگم؟ اگر راحت نیستی نمیگم
ا/ت: من سرت داد زدم همه چیز بهت گفتم اما تو خیلی با من مهربونی
تهیونگ: اگر میخوای تا عصبانی باشم
ا/ت: ببخشید
تهیونگ: اگر نبخشم چی؟
ا/ت: خودم رو میکشم
تهیونگ: من و مادرت مردیم و زنده شدیم تا تو برگردی الان میخوای خودکشی کنی؟
ا/ت: خب اگر برات مهم هستم من رو ببخش
تهیونگ: چشم بخشیده شدی
ا/ت: کجایی؟ رفتی؟
تهیونگ: آره دیگه شما دستور دادی
ا/ت: بیا
تهیونگ: دارم اتاق رو برات اماده میکنم
ا/ت: خب من شاید به این زودی مرخص نشم.
تهیونگ: دکتر گفت ازت ازمایش میگیرن اگر خوب بود میتونی بیای
ا/ت:اگر خوب نبود چی؟
تهیونگ: ا/ت جان اگر خوب نبود تو الان مرده بودی
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جان
ا/ت: نمیتونی دوباره بیای؟
تهیونگ: ببخشید نمیتونم دانشگاه کار دارم باید برم
ا/ت: شب چی؟ شب هم نمیتونی بیای؟
تهیونگ: بیام؟
ا/ت: آره
تهیونگ: چشم
ا/ت: خب من دیگه قطع میکنم
تهیونگ: خدافظ
ا/ت: خدافظ
م: معذرت خواهی کردی؟
ا/ت: آره خیلی رفتارش خوب بود که انگار ده ساله ازدواج کردیم وقتی میگفت جانم اصلا قلبم میلرزید
م: بیا عزیزم یکم سوپ اوردم بخور
ا/ت: باشه...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
چند دقیقه بعد
تهیونگ
به سرعت رفتم سمت ا/ت
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: مامان میشه بری بیرون لطفا
م: باشه
تهیونگ: جانم چیشده آروم باش
ا/ت: به مامانم که چیزی نگفتی؟
تهیونگ: درمورد چی؟
ا/ت: شوهرش
تهیونگ: دیوونه شدی؟ میشه نگم گفتم الان هم زندانه و مامانت هم ازش طلاق گرفته
محکم دستم رو گرفت
ا/ت: تو کی هستی؟ تو حق نداشتی بگی تو کسی نیستی تو زندگی من چرا میخوای زندگی مامانم رو خراب کنی عوضییی بهت گفتم چیزی نگو
تهیونگ: آروم باش حالت خوب نیست
ا/ت: بروو نمیخوام ببینمت
م: چیشده؟
ا/ت: این عوضی رو بیرون کن
تهیونگ: باشه آروم باش رفتم بیرون
م: چیشده عزیزم چرا عصبانی شدی؟
ا/ت: اون حق نداشت به تو بگه
م: چی رو بگه؟
ا/ت: که اون عوضی درمورد شوهرت همه چیز رو گفته
م: بخاطر این عصبانی شدی؟
ا/ت: آره او حق نداشت زندگی تورو خراب کنه
م: هیچی نگو هیچی نگو بخاطر این سر اون بدبخت داد زدی تو که رو این تخت بیمارستان بودی نمیفهمیدی او چیکار میکرد صبح ها میرفت سرکارش بعد کامل اینجا بود هیچی نمیخوابید تو به جای اینکه نگرانم باشی میخواستی من بیشتر با اون عوضی زندگی کنم
ا/ت: نمیخواستم دوباره طلاق بگیری
م: به تهیونگ فکر کن خیلی دوست داره اگر او نبود به جای اینکه اینجا باشی یه دنیای دیگه بودی او کمکت کرد نجاتت داد او تورو اورد بیمارستان به جای که ازش تشکر کنی سرش داد زدی ا/ت به خودت بیا لطفا
ا/ت: مامان تو مشکلی نداری
م: نه دخترم من اگر میتونستم زودتر اینکار رو میکردم
دخترم به فکر خودت باش ببین یک هفته نبودی نگران من هم نباش یه خونه اینجا میخرم با هم زندگی کنیم فعلا نمیخوام چیزی بگم ولی شما دوتا همو دوست دارید چرا قرار نمیزارید
ا/ت:مامان گوشی رو میدی من
م: بیا جانم
ا/ت: میشه بری بیرون
م: باشه
زنگ زدم به تهیونگ
تهیونگ: جانم خاله
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: چرا میگی جانم
تهیونگ: چرا نگم؟ اگر راحت نیستی نمیگم
ا/ت: من سرت داد زدم همه چیز بهت گفتم اما تو خیلی با من مهربونی
تهیونگ: اگر میخوای تا عصبانی باشم
ا/ت: ببخشید
تهیونگ: اگر نبخشم چی؟
ا/ت: خودم رو میکشم
تهیونگ: من و مادرت مردیم و زنده شدیم تا تو برگردی الان میخوای خودکشی کنی؟
ا/ت: خب اگر برات مهم هستم من رو ببخش
تهیونگ: چشم بخشیده شدی
ا/ت: کجایی؟ رفتی؟
تهیونگ: آره دیگه شما دستور دادی
ا/ت: بیا
تهیونگ: دارم اتاق رو برات اماده میکنم
ا/ت: خب من شاید به این زودی مرخص نشم.
تهیونگ: دکتر گفت ازت ازمایش میگیرن اگر خوب بود میتونی بیای
ا/ت:اگر خوب نبود چی؟
تهیونگ: ا/ت جان اگر خوب نبود تو الان مرده بودی
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: جان
ا/ت: نمیتونی دوباره بیای؟
تهیونگ: ببخشید نمیتونم دانشگاه کار دارم باید برم
ا/ت: شب چی؟ شب هم نمیتونی بیای؟
تهیونگ: بیام؟
ا/ت: آره
تهیونگ: چشم
ا/ت: خب من دیگه قطع میکنم
تهیونگ: خدافظ
ا/ت: خدافظ
م: معذرت خواهی کردی؟
ا/ت: آره خیلی رفتارش خوب بود که انگار ده ساله ازدواج کردیم وقتی میگفت جانم اصلا قلبم میلرزید
م: بیا عزیزم یکم سوپ اوردم بخور
ا/ت: باشه...
#فیک
#سناریو
#taehyung
#تهیونگ
#فیکشن
#رمان
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۲۸۷.۳k
- ۰۸ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط