آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آنها را روی دیوارهای روستا می
آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آنها را روی دیوارهای روستا میکشید. چیهیونگ با همان اخم ، بیاعتنا و مغرور قدم برمیداشت که ناگهان طنین صدای زنگولهدار آینا سکوت کوچه را شکست. آینا خودش را وسط راه چیهیونگ انداخت، کج و معوج ایستاد و با لحنی کاملاً لوس و کشدار گفت: کجا میری؟ اصلاً چرا دیروز منتظرم نمودندی تو مدرسه ؟..
پدر آینا اشاره چشمی بهش کرد تا به ات سلام بگویید ولی او حتی نگاه پدرش را هم نادیده گرفت تنها فردی که حالا در دیدش نورانی بود چیهیونگ بود پسر جدی و مغرور ای که اینا عاشقش بود ..
چیهیونگ حتی قدمهایش را کند نکرد. با شانهای محکم از کنار آینا رد شد و با لحنی سرد، تخس و کاملاً پرو گفت : مگه من بادیگارد تو هستم
آینا که به این بیمحلیها عادت داشت، پا زمین کوبید، لبانش را برچید و با صدایی نزدیک به گریه گفت: اگر برام آلوچه ندی، به مامانت میگم اون روز شیشه خونه ما رو با تیرکمان شکستی! همش هم دنبالت میآم، اصلاً میخوام باهات بازی کنم
چیهیونگ پوزخند زد هم قدمی جیهو شد و آینا را پشت سرش تنها گذاشت در حالی که دخترم لوس از شدت اخم میلرزید و بغض آلود به رفتن مرد مغرور نگاه میکرد .. در کمال تعجب پدرش جدی گفت : آینا دخترم بیار بگه..- سپس خطاب به چیهیونگ گفت - و تو با دخترم درست رفتار کن..
چیهیونگ پوزخند زد سپس با اشاره چشم به سههیوک نگاه کرد با لحن جدی و مغرور ای که بوی از پروی میداد آرام گفت: دخترتون رو جمع کنید ..
جیهو آرام خندید ولی هیچی عوض نمیشد آینا تند دوید سپس هم قدمی چیهیونگ شد جوری که با موهایش بازی میکرد لبخند مصنوعی ای تحول مرد مغرور داد مادر چیهیونگ همچنین با لبخند و خندش را که محکم گرفته بود به آن ها نگاه میکرد ..
پوزخندی کج و عمیقاً خبیثانه روی صورت چیهیونگ نقش بست. شانههایش از خندهای ریز، ممتد و شیطانصفتانه تکان خوردند. دندانهای ریزش نمایان شد. دستش را جلوی دهانش گذاشت و با صدایی پچپچوار و خفن، لحنی که لرزه بر تن آینا انداخت، گفت: میخوای لو بدی؟ برو بگو. ولی اگر فقط یک کلمه حرف بزنی، به کدخدا میگم ساعتش دست توئه... اونوقت بابات موهات رو قیچی میکنه...
چیهیونگ از تو جیب تیشرت اش ساعت گرد و گره دار را بیرون کشید نه برای دید همه بلکه تنها برای دید آینا لوس...
آینا با دیدن ساعت و آن لبخند مکارانه، عقبنشینی کرد. انگشت شستش را از ترس به دهان برد و لوستر از قبل نالید: تو خیلی بدجنسی... ولی... ولی من باز هم دوستت دارم. ساعتو میدی منم دست بزنم؟..
چیهیونگ دستش را با شتاب در جیبش سراند، برگشت و به دویدن ادامه داد تا به مادرظ برسد. در حالی که باد در موهای کلاغیاش میپیچید، صدای خنده پیروزمندانه و پروی او در فضای کوچه پیچید... مادرش وقتی این صحنه را دید میتونست قسم بخوره که چیهیونگ خود تهیونگ بود در همه لحظات شاد.. و غمگین زندگی...
نگاه ات مثل همیشه شکست خورده سمت جیهو چرخید .. هدفون را روی گوشش گذاشته بود و در کمال سکوت قدم میزد در حالی که چیهیونگ فقد از دست آینا فرار میکرد جیهو در سکوت بود.. انگار واقعا مریض شده بود ولی..
پدر آینا اشاره چشمی بهش کرد تا به ات سلام بگویید ولی او حتی نگاه پدرش را هم نادیده گرفت تنها فردی که حالا در دیدش نورانی بود چیهیونگ بود پسر جدی و مغرور ای که اینا عاشقش بود ..
چیهیونگ حتی قدمهایش را کند نکرد. با شانهای محکم از کنار آینا رد شد و با لحنی سرد، تخس و کاملاً پرو گفت : مگه من بادیگارد تو هستم
آینا که به این بیمحلیها عادت داشت، پا زمین کوبید، لبانش را برچید و با صدایی نزدیک به گریه گفت: اگر برام آلوچه ندی، به مامانت میگم اون روز شیشه خونه ما رو با تیرکمان شکستی! همش هم دنبالت میآم، اصلاً میخوام باهات بازی کنم
چیهیونگ پوزخند زد هم قدمی جیهو شد و آینا را پشت سرش تنها گذاشت در حالی که دخترم لوس از شدت اخم میلرزید و بغض آلود به رفتن مرد مغرور نگاه میکرد .. در کمال تعجب پدرش جدی گفت : آینا دخترم بیار بگه..- سپس خطاب به چیهیونگ گفت - و تو با دخترم درست رفتار کن..
چیهیونگ پوزخند زد سپس با اشاره چشم به سههیوک نگاه کرد با لحن جدی و مغرور ای که بوی از پروی میداد آرام گفت: دخترتون رو جمع کنید ..
جیهو آرام خندید ولی هیچی عوض نمیشد آینا تند دوید سپس هم قدمی چیهیونگ شد جوری که با موهایش بازی میکرد لبخند مصنوعی ای تحول مرد مغرور داد مادر چیهیونگ همچنین با لبخند و خندش را که محکم گرفته بود به آن ها نگاه میکرد ..
پوزخندی کج و عمیقاً خبیثانه روی صورت چیهیونگ نقش بست. شانههایش از خندهای ریز، ممتد و شیطانصفتانه تکان خوردند. دندانهای ریزش نمایان شد. دستش را جلوی دهانش گذاشت و با صدایی پچپچوار و خفن، لحنی که لرزه بر تن آینا انداخت، گفت: میخوای لو بدی؟ برو بگو. ولی اگر فقط یک کلمه حرف بزنی، به کدخدا میگم ساعتش دست توئه... اونوقت بابات موهات رو قیچی میکنه...
چیهیونگ از تو جیب تیشرت اش ساعت گرد و گره دار را بیرون کشید نه برای دید همه بلکه تنها برای دید آینا لوس...
آینا با دیدن ساعت و آن لبخند مکارانه، عقبنشینی کرد. انگشت شستش را از ترس به دهان برد و لوستر از قبل نالید: تو خیلی بدجنسی... ولی... ولی من باز هم دوستت دارم. ساعتو میدی منم دست بزنم؟..
چیهیونگ دستش را با شتاب در جیبش سراند، برگشت و به دویدن ادامه داد تا به مادرظ برسد. در حالی که باد در موهای کلاغیاش میپیچید، صدای خنده پیروزمندانه و پروی او در فضای کوچه پیچید... مادرش وقتی این صحنه را دید میتونست قسم بخوره که چیهیونگ خود تهیونگ بود در همه لحظات شاد.. و غمگین زندگی...
نگاه ات مثل همیشه شکست خورده سمت جیهو چرخید .. هدفون را روی گوشش گذاشته بود و در کمال سکوت قدم میزد در حالی که چیهیونگ فقد از دست آینا فرار میکرد جیهو در سکوت بود.. انگار واقعا مریض شده بود ولی..
- ۵۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط