{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تنها فکری که بیشتر ات را به سمت خودش می‌کشاند... یون‌وو ب

تنها فکری که بیشتر ات را به سمت خودش می‌کشاند... یون‌وو بود تنها کسی که این روزا زیاد بهش فکر میکرد .. حتما از تهیونگ و کانگ هو هم خبر داشت ..
شتاب آب بیش از حد آب وقتی به صورت زریف اش خورد ریشه افکارش را خراب کرد دخترک جیغی از ترس کشید و کیسه میوه روی زمین افتاد ابتدا با کیف دستیش...
چی‌هیونگ با صدای که کنترلش به شدت سخت بود فریاد کشید و با لحن تند گفت: تو به چه حقی رو مادرم آب ریختی....
دخترک خشکش زده بود مثل آدمی که تنها افریه شده بود روی زمین .. قطرات آب لجن کش از موهایش روی شانه هایش ریخته می‌شدند حتی عینک و صورت زریفش حالا ردی از روغن مایع بود و یا حتی لباسش هم کثیف شده بود ولی دختری نبود که به پایین خیره شود با صدای که آرام بود ولی ترس را داشت زمزمه کرد : باز چتون شده
جیهو با چشم های نگران کنار مادرش ایستاد ولی چشمای مادرش صاف روی زنی که روبه رو اش ایستاده بود دوخته شد..
زن پیر با موهای سفید و لباس بلند گل‌گلی.. به شدت عصبی سطل آب از دستش سر خورد روی زمین افتاد و تنها سکوت آن لحظه را شکست زن پیر با فریادی که از ته گلویش بلند میشد گفت : بخاطر شوهر تو پسرم بدبخت شد...
در اخر زن پیر بغضش ترکید و اخم رو پیشانی اش تبدیل به اشک و گریه شد صدای دومش باز هم بلند شد: کیم تهیونگ پسرمو بدبخت کرد .. اول کارشو گرفت و بعد پولش رو..
ات با چشم های گره خورده از اشک به زن پیر خیره شد این اولیش نبود دویمش هم نبود آخریش هم نبود هر ماه یا هر سال آن های که از دست تهیونگ عصبی بودند روی همسرش خالی می‌کردند هیچی هم تموم نداشت ولی چی‌هیونگ با عصبانیت سطل روی زمین را برداشت سپس به سمت پاهای زن پیر انداخت : گمشو برو از جلو در خونه ما برو کنار...
ات با سرعت زیاد بازو لاغری چی‌هیونگ را گرفت سپس تند گفت : پس کن چی‌هیونگ
سه‌هیوک غمگین پلک زد سپس خطاب به جیهو گفت: جیهو جان بیرن تو اینجا با من من حلش میکنم مادرتو ببر تو
زن پیر نگاهش روی چی‌هیونگ افتاد با لحن گریون ولی فریاد بیجا گفت : تو پسرشی؟.. تو یا مادرت باید تقاص پس بدین لعنتی.. ها برین به درک..
چی‌هیونگ تند نفس کشید تا مدی که قفسه سینه اش بالا پایین رفت مادرش از همین میترسید وقتی حالت پسرکش را دید بغض به گلوش چنگ زد دست هایش لرزید و سمت پسرکش زانو زد .. چی‌هیونگ نفس نمی‌کشید صورتش به حدی قرمز شد که حتی صدای لرزاند و نگران جیهو را هم بلند کرد در یک حرکت پاهای چی‌هیونگ سوست شدند و مادرش با بغض داد زد : چی‌هیونگ... نفس بکش ..
چی‌هیونگ مثل ابرو توفانی کوچیک در آغوش مادرش افتاد ..
دخترک از شدت ترس فریاد کشید و با گریه ای که اشک هایش. جاری شدند به چی‌هیونگش خیره شد با لرزاند صدایش بلند گفت : نفس بکش چی‌هیونگم . پسرم.. - سمت جیهو نگاه کرد تند گفت - برو اسپری آسمش رو بیار بدو..
در این وسط این آینا بود که بغضش گرفت اشک هایش جاری شدند سپس با دویدن رفت زمزمه کنان با خود گفت ٫٫ چی‌هیونگ حالش خیلی بد شد ٫٫
سه‌هیوک با نگرانی همراه جیهو سمت خونه رفتن.. ات با چانه ای که از شدت بغض و اشک می‌لرزید چشم دوخت به پسرکش جوری که حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کند زمزمه کرد : نفس..بکش..بخاطر من..
نگاه چی‌هیونگ کم کم سفید شد صورتش از شدت بی نفسی قرمز بود و سینش بالا پایین می‌شد مثل ماهی کوچیکی که از آب بیرون رفته باشد و در آغوش زمین گیر کرده بود .. مادرش از ته قلبش اشک ریخت و چشم به پسرکش دوخت..
وقتی اسپر اسم را در دهانش زد لحظات بعد چشم های چی‌هیونگ به خواب رفتن جیهو کنار مادرش زانو زد و تند اشک های ات را گرفت و با صدای محکم گفت : مامان حالش خوبه دیگه گریه نکن
سه‌هیوک برای عوض کرد جو تند خندید : آره راست میگه صبر کن من ببرمش تو اتاقش..
دخترک سری تکون داد سپس با دستش اشک هایش را پاک کرد و به جسم غرق در خواب چی‌هیونگ نگاه کرد .. وقتی سه‌هیوک مثل ابر کوچیک او را بلند کرد و سمت خونه گام برداشت ات با عصبانیت از روی زمین بلند شد .. برگشت سمت زنی که سطل آب دستش داشت
با لحن بغض آلودی که لرزاند از گریه بود فریاد کشید : اینو میخواستی؟.. آره چیه چون شوهرم آدم بدی بود الان اومدی از ما تقاص پس میگی؟.. اینو میخواستی .. پسرمو رو دیدی
گونه هایش خیس اش شدند و با داغونی ادامه داد: بس کنید .. دیگه بس کنید .. هر ماه هر هفته کافیه دیگه..
زن پیر که انتظار همچین صحنه را نداشت بیشتر داغون سد عمیق پلک زد سپس به دخترک داغون خیره شد این تصویر نبود که همه راحبش میگفتن این دختری نبود که همیشه راجبش میگفتند ٫ هرزه.. پرو دختری که تو پولا شنت می‌کنه ٫ ..
دیدگاه ها (۰)

جیهو مثل یک گربه کوچولو می‌لرزید زیر پتو با خودش می‌گفت آروم...

کدخدا غمگین به چهره جیهو زل زد مرد میان سال گره دست را روی ف...

آفتاب سرخ غروب، سایه بلند آن‌ها را روی دیوارهای روستا می‌کش...

دخترک با دوق لبخند زد ولی این از نظر گرفتگی گلویش از شدت کرد...

چی‌هیونگ بزونش را دراز کرد.. اخم کرد و لپاش را بیشتر باد کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط