روز مرگت مبارک پارت سوم

روز مرگت مبارک پارت سوم

فئودور نیکولای فئولای


ویو چویا:
داشتم با رئیس حرف میزدم که احساس کرد دیگه به من نگاه نمیکنه اتفاقی که افتاد سریع تر از انتظارم بود که موری سان از پشت افتاد جلوش زانو زدم نبض نداشت هیچی، داشتم با مغزم سرکله میزدم که باید چه غلطی بکنم؛ که دازای شونمو گرفت و بلندم کرد
چویا: چته؟؟
دازای: پاشو بیا دنبالم الان هرچی از اینجا دور تر باشیم بهتره

از حرفاش سر در نمیاوردم ولی هنوز باورم نشده بود که نمیتونم برای موری هیچ کاری بکنم فقط با کشیده شدن دستم به خودم اومدم و دنبال دازای رفتم


ویو اژانس:

یوسانو: دازای میشه بگی چرا عضای مافیا رو برداشتی اوردی؟؟

دازای نگاهی به چویا و اکوتاگوا که هر لحظه ممکن بود از کوره در برن انداخت و گفت: کمک میخواستیم
چویا کلاشو بیشتر روی سرش فشار داد انگار اخرین یادگاریش بود
و میشد گفت تنها کسایی که متوجه اشک کوچیکی از چشمای مخفی شده ی چویا ریخت شدن دازای و رانپو بودن

اوکوتاگاوا از جاش بلند شد و سمت چویا رفتو گفت:باید چیکار کنیم رئیس؟
چویا:فعلا بزار ببینم دازای میخواد چه غلطی بکنه

چویا:هوی دازای! میخوای چیکار کنی!؟
دازای : خب نخشه دارم شما ها هم انقدر خودتونو جدا نکنید تا تموم شدن این جریان ما همکاریم بیاین تا بگم

دازای جلوی تخته اتاق جلسه رفت و رو به همه برگشتو گفت: نیکولای توی جشن بهم گفت میدونه موهبت کی میتونه این کارو بکنه
نیکولای همیشه نخش دلقک رو داشته پس یعنی به زودی روی صحنه میبینمش
دیدگاه ها (۰)

روز مرگت مبارک پارت چهارمفئولای فئودور نیکولایدازای: پس نخشه...

حق چرا انقدر زیاد؟؟؟

((روز مرگت مبارک)) پارت دومفئودور نیکولای فئولایجلسه بین موه...

( روز مرگت مبارک)پارت اولفئودور نیکولایفئولایمیدونم اولش یکم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط