𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
p2
فلش بک به ۱۴ اکتبر، ۲۰۰۱
وقتی که جونگکوک تنها چهار سال داشت:
با خوشحالی، دست های گرم و کشیده ی استخوانیه مادرش رو چسبیده بود. کوچه خلوت بود. اما لبخند بزرگ و خوشحالیه بی حد و مرز جونگکوک تقریبا کوچه رو پر کرده بود.
بلاخره اون اسباب بازی که همیشه توی تلویزیون میدید رو براش خریده بودن. پیست اسباب بازیه موتور و ماشین.
مادرش لبخند گرمی زده بود. با یک دست، دست های کوچیک جونگکوک رو و با دست دیگر کاهو و میوههایی که از بازار خریده بود رو چسبیده بود.
« الان خوشحالی؟ »
جونگکوک لبخندی زد بالا پرید و بعد با صدای کوتاهی روی پنجه ی پاهاش فرود اومد. با لحن بچگانه و معصومش گفت:« خیل...خیلیی خوش..خوشحالممم. من...من الان خوشحال....خوشحال ترترین آدمم! بلاخره... بلاخره می...میتونم موتور سواری کنم ماماننن. »
خانم جئون کیسه های خرید رو سفت تر چسبید:« اوه، واقعا؟ یعنی انقدر خوشحالی؟»
جونگکوک لبخند زد:« آرهه. انقَدَر خوش...خوشحالم که میتونم روی... روی موتور اسباب بازیه بشینم و.. و تا ماه رو برم. »
خانم جئون کمی فکر کرد:« اومم.. خوشحالم که انقدر از کادوت خوشت اومده. اما کنجکاوم بدونم چه چیزی توی این اسباب بازی انقدر تورو به خودش جذب کرده؟»
جونگکوک نگاهی پر از سوال به مادرش انداخت.
خانم مین خنده ای کرد و دستشو لای موهاش برد:« یعنی منظورم اینه که از چیه این پیست موتورسواریه اسباب بازی انقدر خوشت میاد؟»
جونگکوک درحالی که دستش رو تاب میداد فکر کرد:« اوممم... از این.. اینکه میتونم ماشینا.. ماشینارو کنترل کنم؟ هروقت.. من... من بخوام ماشین و... و موتور حرکت میکنن و... و هر طرفی که.. که من بگم! »
پایان فلش بک.
جونگکوک هنوز هم عاشق کنترل کردن بود. اما نه کنترل کردن ماشین های اسباب بازی...
سرعت موتورش رو زیاد کرد. به پیرمرد که حدودا پنج متر با خط پایان فاصله داشت پوزخندی زد.
مرد با لبخندی بزرگ دندون های نه چندان سالمش رو به نمایش گذاشته بود.
این برای دیگر بازیکنان افسانه شدن بود. پشت سر گذاشتن جئون جونگکوک همینقدر رویاییه.
اما برای اون پیر مرد، بازگشته یک افسانه ی کهنه بود.
پیرمرد همه چیز رو تموم شده حساب کرده بود. اما جونگکوک، دستی که تتو داشت رو کمی بهتر تنظیم کرد. پژواک غرش موتور در سر تماشاچیان نجوا میکرد. پیرمرد متوجه کم شدن فاصلهاش با جونگکوک نشد. اما به محض احساس غرشه معروفه جونگکوک، گوش هاش تیز شدند.
رایحه ی تند و گرمه فلفل، بینی پیرمرد رو پر کرد و هر لحظه بیشتر میشد. پیرمرد به عقب خیره شد تا فاصله ی خودش و جونگکوک رو بر انداز کنه؛ اما با نگاه دوباره به رو به رو، جونگکوک رو جلوتر از خودش دید. تماشاگران ناباورانه به جونگکوک خیره شدند. هیچ یک از اونها، دلیل اون عقب نشینیه ناگهانی و بعد جلو زدن پیرمرد رو نمیدونستند.
جونگکوک با بی تفاوتی به پیرمرد خیره شد. طوری که انگار این حرکت اصلا دور از انتظار نبود:« خوش گذشت، پیرمرد. » بعد دو انگشت وسط و اشاره اش رو به هم چسبوند و نزدیک به سرش کرد و با حرکتی انگشت هاش رو به جلو روند.
اون حرکت انگشت، کافی بود تا جمعیتی از دختران دل ببازند، طرفداران غرق در سکوت بشن و سیلی رایحه ی گرم و تنده فلفل فضا رو تسخیر کنه.
جونگکوک معمولا خیلی کم صحبت میکرد. همین یک دلیل بود که کلماتی که از دهانش بیرون میاومدند ارزشمند تر باشن.
جونگکوک از این موضوع راضی بود. آدما سره هر حرفی که میزد، تا مدت ها فکر میکردند. مطمئن بود پیرمرد، هربار که چشم روی هم میذاره، اون حرکت انگشت و پوزخنده بی رحمی که در کمال بی تفاوتی بر صورت جونگکوک نشسته بود رو در تاریکی ذهنش میبینه.
بردن، برای جونگکوک یک اتفاق روزمره بود. اما این برد، هرگز نمیمرد. این یک خاطره ی ناخواسته بود که تا ابد در پسه ذهنه پیرمرد پخش میشد. پیرمرد یک بند انگشت با برج رویاهاش فاصله داشت، اما جونگکوک برای سرگرمی اون برج رو به زمین انداخت.
یک حرکت کوچک انگشت لازم بود تا برجی به اون سختی، البته برای دیگران، فرو بپاشه. این چیزی بود که مقداری هیجان به این مسابقه اضافه کرده بود. حداقل از نظر جونگکوک.
شرط:
۵۰ لایک، ۵۰ کامنت ۲۰ بازنشر
کامنتارو فقط و فقطط با نظراتتون پر کنیداا ایموجی و شمردن نداریمم
p2
فلش بک به ۱۴ اکتبر، ۲۰۰۱
وقتی که جونگکوک تنها چهار سال داشت:
با خوشحالی، دست های گرم و کشیده ی استخوانیه مادرش رو چسبیده بود. کوچه خلوت بود. اما لبخند بزرگ و خوشحالیه بی حد و مرز جونگکوک تقریبا کوچه رو پر کرده بود.
بلاخره اون اسباب بازی که همیشه توی تلویزیون میدید رو براش خریده بودن. پیست اسباب بازیه موتور و ماشین.
مادرش لبخند گرمی زده بود. با یک دست، دست های کوچیک جونگکوک رو و با دست دیگر کاهو و میوههایی که از بازار خریده بود رو چسبیده بود.
« الان خوشحالی؟ »
جونگکوک لبخندی زد بالا پرید و بعد با صدای کوتاهی روی پنجه ی پاهاش فرود اومد. با لحن بچگانه و معصومش گفت:« خیل...خیلیی خوش..خوشحالممم. من...من الان خوشحال....خوشحال ترترین آدمم! بلاخره... بلاخره می...میتونم موتور سواری کنم ماماننن. »
خانم جئون کیسه های خرید رو سفت تر چسبید:« اوه، واقعا؟ یعنی انقدر خوشحالی؟»
جونگکوک لبخند زد:« آرهه. انقَدَر خوش...خوشحالم که میتونم روی... روی موتور اسباب بازیه بشینم و.. و تا ماه رو برم. »
خانم جئون کمی فکر کرد:« اومم.. خوشحالم که انقدر از کادوت خوشت اومده. اما کنجکاوم بدونم چه چیزی توی این اسباب بازی انقدر تورو به خودش جذب کرده؟»
جونگکوک نگاهی پر از سوال به مادرش انداخت.
خانم مین خنده ای کرد و دستشو لای موهاش برد:« یعنی منظورم اینه که از چیه این پیست موتورسواریه اسباب بازی انقدر خوشت میاد؟»
جونگکوک درحالی که دستش رو تاب میداد فکر کرد:« اوممم... از این.. اینکه میتونم ماشینا.. ماشینارو کنترل کنم؟ هروقت.. من... من بخوام ماشین و... و موتور حرکت میکنن و... و هر طرفی که.. که من بگم! »
پایان فلش بک.
جونگکوک هنوز هم عاشق کنترل کردن بود. اما نه کنترل کردن ماشین های اسباب بازی...
سرعت موتورش رو زیاد کرد. به پیرمرد که حدودا پنج متر با خط پایان فاصله داشت پوزخندی زد.
مرد با لبخندی بزرگ دندون های نه چندان سالمش رو به نمایش گذاشته بود.
این برای دیگر بازیکنان افسانه شدن بود. پشت سر گذاشتن جئون جونگکوک همینقدر رویاییه.
اما برای اون پیر مرد، بازگشته یک افسانه ی کهنه بود.
پیرمرد همه چیز رو تموم شده حساب کرده بود. اما جونگکوک، دستی که تتو داشت رو کمی بهتر تنظیم کرد. پژواک غرش موتور در سر تماشاچیان نجوا میکرد. پیرمرد متوجه کم شدن فاصلهاش با جونگکوک نشد. اما به محض احساس غرشه معروفه جونگکوک، گوش هاش تیز شدند.
رایحه ی تند و گرمه فلفل، بینی پیرمرد رو پر کرد و هر لحظه بیشتر میشد. پیرمرد به عقب خیره شد تا فاصله ی خودش و جونگکوک رو بر انداز کنه؛ اما با نگاه دوباره به رو به رو، جونگکوک رو جلوتر از خودش دید. تماشاگران ناباورانه به جونگکوک خیره شدند. هیچ یک از اونها، دلیل اون عقب نشینیه ناگهانی و بعد جلو زدن پیرمرد رو نمیدونستند.
جونگکوک با بی تفاوتی به پیرمرد خیره شد. طوری که انگار این حرکت اصلا دور از انتظار نبود:« خوش گذشت، پیرمرد. » بعد دو انگشت وسط و اشاره اش رو به هم چسبوند و نزدیک به سرش کرد و با حرکتی انگشت هاش رو به جلو روند.
اون حرکت انگشت، کافی بود تا جمعیتی از دختران دل ببازند، طرفداران غرق در سکوت بشن و سیلی رایحه ی گرم و تنده فلفل فضا رو تسخیر کنه.
جونگکوک معمولا خیلی کم صحبت میکرد. همین یک دلیل بود که کلماتی که از دهانش بیرون میاومدند ارزشمند تر باشن.
جونگکوک از این موضوع راضی بود. آدما سره هر حرفی که میزد، تا مدت ها فکر میکردند. مطمئن بود پیرمرد، هربار که چشم روی هم میذاره، اون حرکت انگشت و پوزخنده بی رحمی که در کمال بی تفاوتی بر صورت جونگکوک نشسته بود رو در تاریکی ذهنش میبینه.
بردن، برای جونگکوک یک اتفاق روزمره بود. اما این برد، هرگز نمیمرد. این یک خاطره ی ناخواسته بود که تا ابد در پسه ذهنه پیرمرد پخش میشد. پیرمرد یک بند انگشت با برج رویاهاش فاصله داشت، اما جونگکوک برای سرگرمی اون برج رو به زمین انداخت.
یک حرکت کوچک انگشت لازم بود تا برجی به اون سختی، البته برای دیگران، فرو بپاشه. این چیزی بود که مقداری هیجان به این مسابقه اضافه کرده بود. حداقل از نظر جونگکوک.
شرط:
۵۰ لایک، ۵۰ کامنت ۲۰ بازنشر
کامنتارو فقط و فقطط با نظراتتون پر کنیداا ایموجی و شمردن نداریمم
- ۱.۶k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط