{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام. هعیی زندگی کی میخوای تموم بشی؟هعییی.

سیلام سیلام. هعیی زندگی کی میخوای تموم بشی؟هعییی.

پارت۲۴♡(قهرمان من.)

میدوریا:واقعا که. اصلا ولش کن بیا بریم پیش بچه ها.
باکوگو:باشه.
باکوگو و میدوریا نزدیکای رسیدن به مکان تمرین بودن که هاروکا داد زد:هههووویییی شما دوتا تا الان کدوم گوری بودیینن؟؟؟حالا ولش کن زودباشین بیاین اینجا.
باکوگو داد:خب حالا باز چته؟؟
هاروکا داد:بیااییددد.
باکوگو میدوریا وقتی رسیدن پیش بچه ها هاروکا با کلی ذوق ادامه داد:خببب بچه ها از اونجایی که امروز اولین روز من به عنوان یه سنسی بوده میخوام جشنش بگیرم اونم با شما. البته این بین خودمون بمونه چون اونطوری ایزاوا قبول نمیکنه غُرغُر میکنه نمیاد ها!حتی بهش نگفتم شماها هم هستید پس چیزی بهش نگید.
همه:باشه.
هاروکا:خیلی خب خوبه پس همه ساعت 5 جلوی شهربازی چطوره؟
مینا پرید بغل هاروکا و گفت:چطوره؟عااالللیییههه ووواااییی خیلی خوشحالم که بجز میدنایت سنسه یه سنسی خانم دیگه هم داریم.
هاروکا مینا رو بغل میکنه و میگه:منم خیلی خوشحالم که سنسی تون هستم.
باکوگو:تچ...اخه کی واسه یه همچین چیزی جشن میگیره.
هاروکل:عامم اعتراضی داری؟خببب الان وقت ندارم بعدا بیا دفترم.
همه بچه ها خیلی سعی داشتن جلو خندشون رو بگیرن ولی خب بعضیا نتونستن.
باکوگو:به چی میخندیدن نفله ها؟
همه به زور خودشون رو ساکت کردن.
وقتی کلاسا تموم شد. همه ذوق آماده شدن برای جشن رو داشتن که بلاخره وقتش رسید.
کامیناری:بچه ها بیاین همه با هم بریم.
جیرو:اره بیاین همه باهم راه بی افتیم.
باکوگو:منو دکو یکم دیرتر میایم.
کامیناری:عه چرا خب ماهم منتظرتون میمونیم.
میدوریا:نن. نه نیازی نیستتت.
کامیناری یه دقیقه به خودش اومد چشماش گرد شد و سر جا خشکش زد و جلوی دهنش رو گرفت:نکنه شما میخواید
همه داشتن به کامیناری نگاه میکردن.(واقعا قرار نبود از اون کارا بکنن ولی میدوریا تبدیل به🍓شد.)
همه خیره بودن به کامیناری و کامیناری بعد از کلی مکث ادامه داد:نکنه شماها میخواید همه گوشتای شام رو باهم بخورین؟
باکوگو دستش رو گذاشت رو پیشونیش.
باکوگو:اخه نفله ی_*دکو جلوی دهنشو گرفت*
میدوریا:ماهم با شما راه می افتیم پس هرچه سریعتر بریم.
جیرو:خیلی خب.
مینا با ذوق:بدویید برییمممم.
بچه ها همه باهم راه افتادن و رفتن به سمت شهربازی و وقتی رسیدن هاروکا و آیزاوا رو دیدن.
هاروکا دستش رو گرفت بالا و تکون تکون داد.
هاروکا(بلند):بچه ها اینجااا
میدوریا:اونجان!
همه بچه ها اومدن به سمت آیزاوا و هاروکا آیزاوا دستش رو گذاشت رو سرش و سرش رو آورد پایین.
آیزاوا:همش دروغ بود؟
هاروکا:لوس نکن دیگه بد فاز نباش امروز جشنمه هااا.
آیزاوا:خیلی خب.
کیریشیما:آیزاوا سنسه هاروکا سنسه راست میگه ما واقعا دوست داریم با شما خوشبگذرونیم.
همه بچه ها با سر تایید کردن.
ایزاوا:خیلی خب باشه اما...دیگه از این خبرا نیست که از من قایم کنید.
هاروکا:خیلی خب باشه حالا میشه بریم کلی خوش بگذرونیممم؟؟
آیزاوا:بریم.
هاروکا دست آیزاوا رو گرفت کشید و بدو بدو به سمت ورودی رفت.
هاروکا(داد):زودباشین بچه ها.
بچه ها هم سریع رفتن و همه کلی خوشگذروندن.
هاروکا:ووااییی خیلی خوب بود بچه ها امروز برای من بیشتر از هر چیزه دیگه ای ارزش داشت که باهاتون وقت گذروندم بیاید هر سال به یاد بهترین روزم بیایم همین شهربازی. نظرتون چیه؟
اوراراکا:اره اره خیلی خوش میگذره.
مینا:واقعا میگید؟البتهه که آرههه.
آیزاوا:دفعه بعد ازم قایم نکنید.
باکوگو:یعنی هر سال میخوای مارو اینجا الاف خودت کنی.؟
هاروکا:اره...باکوگو الان حال صحبت کردن باهات ندارم لطفا با حرفات بهترین روزم رو خراب نکن.
باکوگو:تچ...
همینطوری که داشتن کم کم میرفتن بیرون یه هو صدای جیغ خیلی بلندی اومد...
همه سریع برگشتن و دیدن....


حیحیحیحی.
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
دیدگاه ها (۱۶)

مممننننووووننننمم مهربونن😭💫💗https://wisgoon.com/989322_9363

برررگااامممم.😳ممرررسیییی دورتون بگردم من قشنگای من از الماس ...

عشق انفجاری ( پارت هفتم )

سیلام سیلام. درسته این روزا خیلی سخت میگذره ولی پیش به سوی ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط