وقتی به زور ازدواج کرده بودین اماp
وقتی به زور ازدواج کرده بودین اما..p1
به مبل تکیه داد و بعد جامش رو از روی میز شیشه ای برداشت و میون لب هاش قرار داد و جرئه ای از محتویات داخل لیوان رو نوشید
اون مافیا بود..هوانگ هیونجین یک بیلیاردر که خیلی سر زبون ها بود و بسیار جذاب بود..اون به خاطر قرارداد هایی که با پدرت بسته بود مجبور شد با تو ازدواج کنه..البته این ازدواج فقط رو کاغذ بود..
یکی از دلایلی که از شغل مافیا بدت میومد این بود که برای سود دیگران زندگی کنی..بیشتر روز ها مجبور بودی اون دختر هایی که برای سرگرمی به خونه میاورد رو تحمل کنی
جسمت رو روی تختت رها کردی و به سقف اتاقت خیره شدی..حتی اتاق هاتون هم جدا بود انگار فقط همخونه بودید..با به یاد اوردن تک تک این اتفاق ها هوفی بلندی کشیدی و چشم هات رو روی هم گذاشتی..تو افکارت غرق بودی که گوشی روی تختت به لرزه درومد..پلک هات رو از هم فاصله دادی و گوشیت رو از روی تخت برداشتی..دوستت بود..ایکون سبز رو به سمت راست هدایت کردی و گوشیت رو کنار گوشت قرار دادی
-اوه..بورا..
-خوبی؟ همه چی اونجا خوب پیش میره؟
-هوم..بد نیست..
-خوشحالم که راضیی..راستی..امشب تولد سوا عه..میای بریم؟؟
-اوه..رسما یادم رفته بود..فکر نکنم بتونم بیام..امشب واقعا خستم
-بیا دیگه یه شبه..منتظرتم
لباس قرمز رنگت که کمی باز بود رو پوشیدی و به خودت توی اینه خیره شدی..لباسی که به تن داشتی به زیبایی ماه خود نمایی میکرد..از اینه فاصله گرفتی و سمت در اتاقت رفتی و ازش خارج شدی..خونه مثل همیشه اروم بود..بدون هیچ سر و صدایی..از پله ها پایین اومدی و به سمت در خروجی رفتی..دستگیره در رو اروم به پایین هدایت کردی و خونه رو ترک کردی
یارا
به مبل تکیه داد و بعد جامش رو از روی میز شیشه ای برداشت و میون لب هاش قرار داد و جرئه ای از محتویات داخل لیوان رو نوشید
اون مافیا بود..هوانگ هیونجین یک بیلیاردر که خیلی سر زبون ها بود و بسیار جذاب بود..اون به خاطر قرارداد هایی که با پدرت بسته بود مجبور شد با تو ازدواج کنه..البته این ازدواج فقط رو کاغذ بود..
یکی از دلایلی که از شغل مافیا بدت میومد این بود که برای سود دیگران زندگی کنی..بیشتر روز ها مجبور بودی اون دختر هایی که برای سرگرمی به خونه میاورد رو تحمل کنی
جسمت رو روی تختت رها کردی و به سقف اتاقت خیره شدی..حتی اتاق هاتون هم جدا بود انگار فقط همخونه بودید..با به یاد اوردن تک تک این اتفاق ها هوفی بلندی کشیدی و چشم هات رو روی هم گذاشتی..تو افکارت غرق بودی که گوشی روی تختت به لرزه درومد..پلک هات رو از هم فاصله دادی و گوشیت رو از روی تخت برداشتی..دوستت بود..ایکون سبز رو به سمت راست هدایت کردی و گوشیت رو کنار گوشت قرار دادی
-اوه..بورا..
-خوبی؟ همه چی اونجا خوب پیش میره؟
-هوم..بد نیست..
-خوشحالم که راضیی..راستی..امشب تولد سوا عه..میای بریم؟؟
-اوه..رسما یادم رفته بود..فکر نکنم بتونم بیام..امشب واقعا خستم
-بیا دیگه یه شبه..منتظرتم
لباس قرمز رنگت که کمی باز بود رو پوشیدی و به خودت توی اینه خیره شدی..لباسی که به تن داشتی به زیبایی ماه خود نمایی میکرد..از اینه فاصله گرفتی و سمت در اتاقت رفتی و ازش خارج شدی..خونه مثل همیشه اروم بود..بدون هیچ سر و صدایی..از پله ها پایین اومدی و به سمت در خروجی رفتی..دستگیره در رو اروم به پایین هدایت کردی و خونه رو ترک کردی
یارا
- ۱۹۱
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط