part 15
15
Spring section:
ساعت 2 ظهر پنجشنبه اس و تا الان روی ارائه نامه کار کردم . کل دیشبو بیدار بودم ولی تمومش کردم ... حداقل فقط ریزه کاریاش مونده !(نویسنده : کم نیاریاااا به خودت افتخار کن 😒 +تو فعلا بمون توی همون حسرتی که زندگی منو داشته باشی حرف نزن! نویسنده : هوییییی بزنم نابود شییییی )
دو ساعتیه که سعی میکنم بخوابم ولی قیافه ی حامد از جلو چشمم کنار نمیره ... اوه شت ! فرد توی دانشگاه قطعااا میبینمش ... وایسا یه لحظه؟ چرا دارم فکر میکنم چه توضیحی بدم بهش؟ برو باباااا ولمون کن چه اهمیتی داره؟!
هوففف هنوز خوابم نبرده (3 ظهر) دیگه خسته شدممم .
گوشیو برداشتم و دیدم گائول همون شب که 9 بار زنگ زده یه پیامم فرستاده ؛ از توی نوتیف خوندمش:
"جین آئه میشه باهام تماس بگیری؟ لطفا...."
این چرا دست از سرم بر نمیداره ؟
ندیده میگیریم✅
داشتم توی گوشی میچرخیدم که پیام رویا رو دیدم :
" بیا بریم بیرون اگه بیکاری "
اومدم بنویسم اسکل شدی؟ من کره ام!
دیدم خودم زده به سرم ...
زنگ زدم بهش و هنوز بوق دوم نخورده بود جواب داد :
^ به بهههه بالاخره بهار خانم از خواب ناز بیدار شدن؟
+دهنتو ببند رویا دیشب یه دیقه ام نخوابیدم !
^ امشب میری تهران؟
+عاره
^ مهمون دارین ؟
+ نمیدونم
^ واقعا نوبری! پاشو آماده شو بریم بیرون یه گشتی بزنیم .
+تو خو تو تهرانم کنارمی بزار بخوابممم
^ چه ربطی دارهههه پاشووو باید شهر خودمونو بگردیممم
+ شهر تو که نه! شهر من !
^ خو حالا چه فرقی داره ؛ ماام دوساله اینجاییم دیگه !
+باشه باشه سرمو خوردی ؛ 4 منتظرم
^ اوکی اومدم .
بلند شدم لباس پوشیدم و آماده شدم ... قاب عکس روی کمدو برداشتم و میخواستم بزارمش توی کشو که رویا وارد اتاق شد !
^ هویییی دوساعته دم در منتظرم نمیخوای تشریف بیاری ملکه الیزابت؟
+عههه همو تو ؛ هنو 4 نشده !
قاب عکسو سعی کردم بزارم کنار که چشم رویا بهش نخوره ...
^ وایس بینم اون چیه دستت؟
شکست خوردم ...(نویسنده : هه فک کردی میزارم رویارو گول بزنی؟ +گناه دالم 🥺 نویسنده : نه دیگهههه که برا من ارزوی حسرت میکنی آرهه؟)
+بیا بریمممم مگه نگفتی دیرههه؟
^ صب کن اینو ببینممم
+رویااا دیرههه شب میرم تهران
^ او ... این پسَ
دهنشو با دستم گرفتم که مامانم اومد داخل ...
مامان: میخواین بمونین خونه دخترا؟
+نه دیگههه داشتیم میرفتیم
قاب عکسو از دستش کشیدم بیرون و گذاشتم تو کشو
+خدافظ مامانیییی
^ خدافظ خاله
مامان : مراقب باشین
+^: چشمم
(نویسنده : بیا نجاتت دادم + خفهههه اصل اینه که دیدددد نویسنده: هه بیا و خوبی کن !)
Spring section:
ساعت 2 ظهر پنجشنبه اس و تا الان روی ارائه نامه کار کردم . کل دیشبو بیدار بودم ولی تمومش کردم ... حداقل فقط ریزه کاریاش مونده !(نویسنده : کم نیاریاااا به خودت افتخار کن 😒 +تو فعلا بمون توی همون حسرتی که زندگی منو داشته باشی حرف نزن! نویسنده : هوییییی بزنم نابود شییییی )
دو ساعتیه که سعی میکنم بخوابم ولی قیافه ی حامد از جلو چشمم کنار نمیره ... اوه شت ! فرد توی دانشگاه قطعااا میبینمش ... وایسا یه لحظه؟ چرا دارم فکر میکنم چه توضیحی بدم بهش؟ برو باباااا ولمون کن چه اهمیتی داره؟!
هوففف هنوز خوابم نبرده (3 ظهر) دیگه خسته شدممم .
گوشیو برداشتم و دیدم گائول همون شب که 9 بار زنگ زده یه پیامم فرستاده ؛ از توی نوتیف خوندمش:
"جین آئه میشه باهام تماس بگیری؟ لطفا...."
این چرا دست از سرم بر نمیداره ؟
ندیده میگیریم✅
داشتم توی گوشی میچرخیدم که پیام رویا رو دیدم :
" بیا بریم بیرون اگه بیکاری "
اومدم بنویسم اسکل شدی؟ من کره ام!
دیدم خودم زده به سرم ...
زنگ زدم بهش و هنوز بوق دوم نخورده بود جواب داد :
^ به بهههه بالاخره بهار خانم از خواب ناز بیدار شدن؟
+دهنتو ببند رویا دیشب یه دیقه ام نخوابیدم !
^ امشب میری تهران؟
+عاره
^ مهمون دارین ؟
+ نمیدونم
^ واقعا نوبری! پاشو آماده شو بریم بیرون یه گشتی بزنیم .
+تو خو تو تهرانم کنارمی بزار بخوابممم
^ چه ربطی دارهههه پاشووو باید شهر خودمونو بگردیممم
+ شهر تو که نه! شهر من !
^ خو حالا چه فرقی داره ؛ ماام دوساله اینجاییم دیگه !
+باشه باشه سرمو خوردی ؛ 4 منتظرم
^ اوکی اومدم .
بلند شدم لباس پوشیدم و آماده شدم ... قاب عکس روی کمدو برداشتم و میخواستم بزارمش توی کشو که رویا وارد اتاق شد !
^ هویییی دوساعته دم در منتظرم نمیخوای تشریف بیاری ملکه الیزابت؟
+عههه همو تو ؛ هنو 4 نشده !
قاب عکسو سعی کردم بزارم کنار که چشم رویا بهش نخوره ...
^ وایس بینم اون چیه دستت؟
شکست خوردم ...(نویسنده : هه فک کردی میزارم رویارو گول بزنی؟ +گناه دالم 🥺 نویسنده : نه دیگهههه که برا من ارزوی حسرت میکنی آرهه؟)
+بیا بریمممم مگه نگفتی دیرههه؟
^ صب کن اینو ببینممم
+رویااا دیرههه شب میرم تهران
^ او ... این پسَ
دهنشو با دستم گرفتم که مامانم اومد داخل ...
مامان: میخواین بمونین خونه دخترا؟
+نه دیگههه داشتیم میرفتیم
قاب عکسو از دستش کشیدم بیرون و گذاشتم تو کشو
+خدافظ مامانیییی
^ خدافظ خاله
مامان : مراقب باشین
+^: چشمم
(نویسنده : بیا نجاتت دادم + خفهههه اصل اینه که دیدددد نویسنده: هه بیا و خوبی کن !)
- ۲.۱k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط