{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش – که در شهر

مردی وارد گل فروشی شد تا دسته گلی برای مادرش – که در شهر دیگری زندگی می کرد- سفارش دهد و با پست برای او بفرستد. وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد.مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت به لب آورد. مرد به دخترک گفت: می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست. مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید. بغض گلویش را گرفت، دلش شکست و اشکش جاری شد. طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا با دست خودش آن را به مادرش هدیه کند.




.
دیدگاه ها (۴)

«««آویزه گوشمان باشد....هیچ کدام از انهایی که همسرت را با ان...

برای داشتن آرامش و آسایش امروز را با خدا قدم بردار وفردا را ...

این متن برنده جایزه beautiful life آلمان شدهمردیدرحالمرگ بود...

دیدی وقتی دستت رو با کاغذ میبری اذیتت میکنه و میسوزه،، از فک...

رمان انفجار و امید

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

رمان سوکوکو پارت ۱چشم ها دروغ نمیگویند پرتوی افتاب که از شیش...

دختری که ملکه ی جهنم شد

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

RESPECT OR DIE : پارت دوم ...

*از وقتی لاکچری شدیم*محبت هایمان ظاهری شدند و دسته گل‌هایمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط