پارت 22

ما در عین حالی که ترسیده بودیم خیلی شوکه شده بودیم برای همین حرفی برای گفتن نداشتیم

برای اینکه حال و هوا عوض بشه و ما از شوک بیرون بیایم بابابزرگ گفت : می‌خوان نمونه‌هایی از اون موجودات رو ببینید؟

همه به نشانه تایید سر تکان دادن
پدربزرگ سراغ یه دره مخفی دیگه و رمز رو وارد کرد
پدربزرگ هر دکمه‌ای را که می‌زد آهنگی پخش می‌شد
که اگر پشت سر هم بزنی آهنگ جالبی در میاد
مارتین گفت : صبر کنید ببینم این آهنگ فیلم پدرخوانده نیست؟
پدربزرگ سر تکان داد و در جواب گفت : به ترتیب نت اولیشون
و صورتش رو به حالت زیرکانه قرار داد
در باز شد
- خدایا!!
واقعا هم جای تعجب داشت توی محفظه های عجیب حیوانات یا بهتر بگیم موجود یا محلول عجیبی بود

هیچ کدوم تمومی نداشت هرچی رد می‌شدیم حیوانات و نوشته‌های روی محلول‌ها عجیب‌تر می‌شدند
مثلاً یکی از محفظه‌ها شیشه سیاه رنگی داشت پرسیدم : پدربزرگ این چرا سیاهه؟

- چون هرکی رو که بهش اعتماد داشته باشه و افکار پلیدتری داشته باشه رو هیپنوتیزم می‌کنه
الکس خواست یه نگاهی بکنه برای همین نزدیک‌تر شد
کمی معلوم بود
موجودی نورانی با چشمای نورانی معلق و شبیه گوی

- هی....

صدای الکس بود که میومد پدربزرگ روشو برگردوند

- فکر کردی می‌تونی منو زندونی کنی حالا عزیزترین کس تو مغزش برای منه

پدربزرگ گفت : الکسسسس خدای من!!
پدربزرگ هراسان جلو رفت
راستش رو بگم خیلی نگرانش شده بودم
پدربزرگ در اولین حرکت خیلی غیر منتظرانه محکم خوابوند تو گوشش
الکس لپ‌هاش گل انداخته بود و ادامه داد : بابا بزرگ شوخی کردم واقعا لازم بود ؟...
پدربزرگ با عصبانیت گفت : دیگه از این شوخی‌ها نکن بله لازم بود برای بیرون اومدن از هیپنوتیزم

- درسی بشه برات تا دیگه از این شوخی‌ها نکنی همچنین درسی برای بقیه
مارتین طوری که خنده‌اش را کنترل کرده باشد گفت : البته که شد





#کیدراما#وینچنزو#رمان#جنایی#میراث نفرین شده#دشی
دیدگاه ها (۰)

پارت 23

پارت 24

میگن نویسنده ها دیوونه ان ... 😂😂

فالوش کنین میکسای انیمه اش عالیه

نجات پروانه 🖤🦋پارت ۲رفتیم نشستیم لیسا: خب لینا: خب که خب لیس...

لایو ویورس جین:🐹🐹 از وقتی ۲۵ سالم شد، دارن با سنم شوخی می‌کن...

دقیقاً اینجاست که یه آدمی مثل من دچار😔شک و تردید میشهبا این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط