رمان:#کوچولو
رمان:#کوچولو
#پارت_۳
-هرزه یه نگا به ساعت کردی کدوم گوری بودی؟
فقط نگاهش کردم.
-چشماتو از کاسه در میارم شبیه ننت شدی اره حالیت میکنم.
دو سه تا سیلی دیگه شد خوراک امشبم تو اتاق با در ولای زمین شدم دستمو روی چشمام گذاشتم و با صدای بلند شروع به خنده کردم میون خنده بغض را گلمو گرفت دیگه ندارم حسو جونی داخل بدنم از درد نفهمیدم کی خوابیدم.
صبح ساعت شیش از خونه زدم بیرون که با اون چشمای کثیفش رو به رو نشم.
تا ساعت هشت کارم شروع نمیشد شروع کردم به راه رفتم تو اون اسمون گرفته تو اون خیابون ترسناک خیابونی که داستان هزار نفر داخلش شکل گرفته روی سنگ خیابون نشستم امدم لبخند بزنم که زخم لبم نزاشت.
یاد زخم های مامانم افتادم موهایی که از شدت کشیده شدنشون کنده شده بودن دستای پینه بسته اشک از توی چشمام مثل رود جاری شد تا مغز استخون یادمه هرچی نبایدو پوفی کشیدم سرمم بلند کردم دیدم یه مرد قد بلند داره یه پسر جوون رو حل میده نمیدونستم چرا و به چه دلیل خودمو سریع رسوندم اونجا و خودمو وسط اون دوتا قرار دادم.
-چیزی شده؟
-شما کجای داستانی.
برگشتم به سمت صدا با دیدن صاحب صدا کپ کردم یک مرد جذاب یک مرد با صورت سرد چشمانی که بسیار افذ بود فهمیدم زیادی بهش خیره شدم و از خجالت سرمو پایین انداختم بعد با قاطعیت دوباره گفتم
-کاری با ایشون داری؟
اشاره ای به پسر پشت سرم کردم.
با جلو امدنش ترس تو دلم جوونه زد من اینجا چه قلطی میکردم؟ بین دوتا پسر که هر کدوم کم کمش ده وجب از من بزرگ ترن توی یه قدمیم وایساد توی صورتم خم شد خودمو به سمت عقب مایل کردم و با تعجب نگاهش کردم زیادی به صورتم نزدیک بود که اگه تکون میخوردم دماغم به دماغش برخورد میکرد.
+دوست دخترشی؟
-نه..
نذاشت بقیه حرفمم بزنم دستشو گذاشت روی لبش و زمزمه وار گفت سیسس بعد دستمو گرفت با یه حرکت به عقب بردم هین کوتاهی کشیدم و اونجا ولم کرد قلبم امد تو دهنم.
-خوبه!
لبخندی کم رنگی زد که صورتشو زیبا کرد.
-پس همینجا وایسا.
بعد به سمت همون پسر رفت پسرک از ترس چسبیده بود به دیوار یقشو گرفت مشت محکمی توی صورتش خابوند زانو هام سست شد با دیدن اون صحنه دستمو گذاشتم روی دهنم تا هق خقم بلند نشه پسره بیچاره از درد روی زمین افتاده بود و به خودش میپیچید با لگد به جونش افتاد نمیتوستم چشم ازش بردارم حالم داشت بد میشد چرا کسی اینجا نبود؟
-ولش ک...ن چکا کاررش دارییی؟
جواب نداد گریم با هق هق قاطی شد پسرک خون مالی روی زمین بود دوتا مرد سیاه پوش از کوچه امدن بیرون امدم کمک بخوام که گفتن:
-اق دیرمون میشه؟
کپ کرده بودم بلاخره ولش کرد امدم برم سمتش که اون دوتا برداشتنش و بلندش کردن.
+این بیشرفو جمش کنین!
#پارت_۳
-هرزه یه نگا به ساعت کردی کدوم گوری بودی؟
فقط نگاهش کردم.
-چشماتو از کاسه در میارم شبیه ننت شدی اره حالیت میکنم.
دو سه تا سیلی دیگه شد خوراک امشبم تو اتاق با در ولای زمین شدم دستمو روی چشمام گذاشتم و با صدای بلند شروع به خنده کردم میون خنده بغض را گلمو گرفت دیگه ندارم حسو جونی داخل بدنم از درد نفهمیدم کی خوابیدم.
صبح ساعت شیش از خونه زدم بیرون که با اون چشمای کثیفش رو به رو نشم.
تا ساعت هشت کارم شروع نمیشد شروع کردم به راه رفتم تو اون اسمون گرفته تو اون خیابون ترسناک خیابونی که داستان هزار نفر داخلش شکل گرفته روی سنگ خیابون نشستم امدم لبخند بزنم که زخم لبم نزاشت.
یاد زخم های مامانم افتادم موهایی که از شدت کشیده شدنشون کنده شده بودن دستای پینه بسته اشک از توی چشمام مثل رود جاری شد تا مغز استخون یادمه هرچی نبایدو پوفی کشیدم سرمم بلند کردم دیدم یه مرد قد بلند داره یه پسر جوون رو حل میده نمیدونستم چرا و به چه دلیل خودمو سریع رسوندم اونجا و خودمو وسط اون دوتا قرار دادم.
-چیزی شده؟
-شما کجای داستانی.
برگشتم به سمت صدا با دیدن صاحب صدا کپ کردم یک مرد جذاب یک مرد با صورت سرد چشمانی که بسیار افذ بود فهمیدم زیادی بهش خیره شدم و از خجالت سرمو پایین انداختم بعد با قاطعیت دوباره گفتم
-کاری با ایشون داری؟
اشاره ای به پسر پشت سرم کردم.
با جلو امدنش ترس تو دلم جوونه زد من اینجا چه قلطی میکردم؟ بین دوتا پسر که هر کدوم کم کمش ده وجب از من بزرگ ترن توی یه قدمیم وایساد توی صورتم خم شد خودمو به سمت عقب مایل کردم و با تعجب نگاهش کردم زیادی به صورتم نزدیک بود که اگه تکون میخوردم دماغم به دماغش برخورد میکرد.
+دوست دخترشی؟
-نه..
نذاشت بقیه حرفمم بزنم دستشو گذاشت روی لبش و زمزمه وار گفت سیسس بعد دستمو گرفت با یه حرکت به عقب بردم هین کوتاهی کشیدم و اونجا ولم کرد قلبم امد تو دهنم.
-خوبه!
لبخندی کم رنگی زد که صورتشو زیبا کرد.
-پس همینجا وایسا.
بعد به سمت همون پسر رفت پسرک از ترس چسبیده بود به دیوار یقشو گرفت مشت محکمی توی صورتش خابوند زانو هام سست شد با دیدن اون صحنه دستمو گذاشتم روی دهنم تا هق خقم بلند نشه پسره بیچاره از درد روی زمین افتاده بود و به خودش میپیچید با لگد به جونش افتاد نمیتوستم چشم ازش بردارم حالم داشت بد میشد چرا کسی اینجا نبود؟
-ولش ک...ن چکا کاررش دارییی؟
جواب نداد گریم با هق هق قاطی شد پسرک خون مالی روی زمین بود دوتا مرد سیاه پوش از کوچه امدن بیرون امدم کمک بخوام که گفتن:
-اق دیرمون میشه؟
کپ کرده بودم بلاخره ولش کرد امدم برم سمتش که اون دوتا برداشتنش و بلندش کردن.
+این بیشرفو جمش کنین!
- ۱.۵k
- ۰۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط