{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"همیشه میگفتم از ساعت مچی بدم میاد"

"همیشه میگفتم از ساعت مچی بدم میاد"
یه روز منو کشوند تو یه مغازه ، الّا و بلّا که باید ساعت بخری ، زشته مرد ساعت نداشته باشه ؛ گفتم جان من ، خوشم نمیاد "مچمو میگیره" ،
گفت خب گشادشو بگیر ، خندیدم گفتم عزیز دلم یعنی هی یادم میندازه زمان داره میگذره ؛ نمیخوام ، گفتش باشه.
همون روز باتری ساعتشو داد تعویض ، بعدشم با ساعت دیواری بزرگ مغازه تنظیمش کرد .
چند روز پیش رفتم همون مغازه ، یه ساعت خریدم ، دادم خودش واسم کوکش کنه با همون ساعت دیواریه ،
این تنها کاری بود ک ازم برمیومد تا فک کنم
"توی تمام لحظه ها باهاشم"

#الف_ع
دیدگاه ها (۳)

دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهی است حتی اگر از آسمان آدم ببارد ...

اندوه من این است که در دفتر شعرمیک بیتبه زیبایی چشمِ تو ندار...

مرگ یک فرمانده از دردِ اسارت بهتر است با فشنگِ آخر یک اسلحه ...

از کنارم رد شدی بی‌اعتنا، نشناختیچشم در چشمم شدی اما مرا نشن...

همخونه اجباری.. پارت 60."ویو بک دونگ وو"همیشه...وقتی اسم جئو...

"𝘋𝘦𝘴𝘵𝘪𝘯𝘺 𝘦𝘯𝘨𝘳𝘢𝘷𝘦𝘥 𝘰𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘱𝘦𝘵𝘢𝘭★" | 𝘗𝘢𝘳𝘵 1

.داستان کوتاه و آموزنده شب خواستگاری وقتی خانواده گفتن عروس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط