ویو تهیونگ
𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
ویو تهیونگ
از ساختمون خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت راهی شدیم
کیت:توقع نداشتم با یه دختر دختر ریزه میزه مواجه بشم
ته:بامزه بود(با لبخند)
ناگهان کیت ماشین رو کنار جاده نگه داشت
کیت:چی؟(با تعجب)
ته:چیز عجیبی گفتم؟
کیت:نه قربان فقط یکم تعجب کردم چون شما برای هیچکس اینجوری لبخند نمیزنید مخصوصا برای زنا
ته:خودمم نمیدونم چم شده حتی نمیدونم چرا از وقتی دیدمش دارم راجبش فک میکنم
کیت دوباره ماشین رو روشن کرد و به راهه نصفه و نیمش ادامه داد
کیت:فک کنم عاشق شدیداا(با شیطنت)
ته:حواست به کارت باشه
کیت خودش رو جمع و جور کرد و ما هم به عمارت رسیدیم
رفتم توی اتاق کارم تا کار های باند رو انجام بدم اما نمیشد تمام فکرم پیش دختری بود تا چند ساعت پیش دیدمش . شبیه فرشته ها بود . نکنه واقعا عاشقش شده باشم؟ چرا انقدر به دلم نشست؟
واقعا دارم دیوونه میشم
«صبح روز بعد»
ویو ات
بعد از اینکه پدر و مادرم رفتن سرکار من مونده بودم و یه خونه ی ساکت. نشستم روی کاناپه و کتاب میخوندم که ناگهان صدای پیامک گوشیم من رو از حال و هوای رویاییه کتاب بیرون کشید و به دنیای واقعی کشوند
شماره ناشناس.
ناشناس:سلام خانم کوچولو منو یادت میاد؟ همین دیروز همون دیدیم.
سریع تایپ کردم
ات:تهیونگ؟
تهیونگ:درسته! امشب برای جبران به این لوکیشنی که میفرستم بیا .
ات:ولی لازم نیست
تهیونگ:خیلی هم لازمه.
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒
ویو تهیونگ
از ساختمون خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و به سمت عمارت راهی شدیم
کیت:توقع نداشتم با یه دختر دختر ریزه میزه مواجه بشم
ته:بامزه بود(با لبخند)
ناگهان کیت ماشین رو کنار جاده نگه داشت
کیت:چی؟(با تعجب)
ته:چیز عجیبی گفتم؟
کیت:نه قربان فقط یکم تعجب کردم چون شما برای هیچکس اینجوری لبخند نمیزنید مخصوصا برای زنا
ته:خودمم نمیدونم چم شده حتی نمیدونم چرا از وقتی دیدمش دارم راجبش فک میکنم
کیت دوباره ماشین رو روشن کرد و به راهه نصفه و نیمش ادامه داد
کیت:فک کنم عاشق شدیداا(با شیطنت)
ته:حواست به کارت باشه
کیت خودش رو جمع و جور کرد و ما هم به عمارت رسیدیم
رفتم توی اتاق کارم تا کار های باند رو انجام بدم اما نمیشد تمام فکرم پیش دختری بود تا چند ساعت پیش دیدمش . شبیه فرشته ها بود . نکنه واقعا عاشقش شده باشم؟ چرا انقدر به دلم نشست؟
واقعا دارم دیوونه میشم
«صبح روز بعد»
ویو ات
بعد از اینکه پدر و مادرم رفتن سرکار من مونده بودم و یه خونه ی ساکت. نشستم روی کاناپه و کتاب میخوندم که ناگهان صدای پیامک گوشیم من رو از حال و هوای رویاییه کتاب بیرون کشید و به دنیای واقعی کشوند
شماره ناشناس.
ناشناس:سلام خانم کوچولو منو یادت میاد؟ همین دیروز همون دیدیم.
سریع تایپ کردم
ات:تهیونگ؟
تهیونگ:درسته! امشب برای جبران به این لوکیشنی که میفرستم بیا .
ات:ولی لازم نیست
تهیونگ:خیلی هم لازمه.
#bts #namjoon #jin #yoongi #j-hope #jimin #taehyung #jungkook #army
- ۶۲
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط