عاشقانه ای در دهه ۵۰
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت۸۰
ویو راوی
بعد از چند دقیقه که درد املیا کمک تر شد از رو زمین بلند شد و از اتاق رفت بیرون آلیا به محض دیدن املیا دوید سمتش
* بانوی من کجا بودین ؟
+چیشده ؟
* سربازای آلمانی جلوی دروازه قصرن دارن میان تو ( استرس )
با شنیدن صدای شکستن در آلیا دست املیا گرفت و دویدن سمت مخفیگاه قصر ولی جلوی در مخفیگاه املیا وایستاد
* بانوی من همه داخل منتظرن
+بابام ؟
> وای کلا پادشاه رو یادمون رفت
املیا دست آلیا رو ول کرد و رفت دنبال پدرش
> و * بانوی منننننن
ویو املیا
بابام هنوز تو اتاقش بود دویدم سمت اتاقش همه جا پر از سربازای آلمانی بود در اتاقش رو باز کردم واردش شدم و پشت سرم در و بستم ولی وقتی برگشتم دیدم یکی از سربازای آلمانی تو اتاقه و بالا سر پدرمه وقتی اسلحه رو به سمت گرفت و به من اشاره کرد که برم رو تخت بشینم من رو تخت نشستم ترسیده بودم و نمیتونستم چیکار کنم که چشمم به کارد توی سینی افتاد اروم اروم برش داشتم و تو آستینم قایم کردم و به پدرم اشاره کردم حواسشو پرت کنه . پدرم سرفه ای کرد که حواس سربازه پرت بشه بلافاصله به سمتش رفتم و چاقو رو کردم تو سینه اش افتاد رو زمین ، شوکه شده بودم
+من ....من کشتمش ( شوکه)
£ اشکال نداره دخترم اشکال نداره
وقتی به خودم اومدم یادم افتاد ملکه داره فرار میکنه از اتاق رفتم بیرون و در و قفل کردم پدرم از تو اتاق میگفت
£ باز کن درو دختره ای لجباز
+ بابا نگران نباش برمیگردم
اینو گفتم و از اونجا رفتم هر جا میرفتم آلمانی ها اونجا بودن بلاخره به یه اتاق رسیدم که به پشت قصر دید داشت از پنجره نگاه کردم ملکه داشت از اونجا فرار میکرد اعصبانی شده بودم به اطرافم نگاه کردم تیر کمونی رو دیدم ناخودآگاه برش داشتم و ملکه رو نشونه رفتم به ثانیه نکشید کمون رو ول کردم و تیر پرتاب شد ، مستقیم خورد توی پاش خیلی خوشحال شدم ولی بازم پاشد و فرار کرد دیگه تو دیده من نبود ، خسته شده بودم همونجا نشسته ام میترسیدم که پیدام کنن دلم برای تهیونگ تنگ شده بود ...............۳۰ ساعت گذشته بود هنوز پیدام نکرده بودم ، صدایی شنیدم سرمو آوردم بالا و از پنجره نگاه کردم صداهای بیشتری میشنیدم مثل تیر اندازی ، شیهه اسب ولی بین این صدا ها ، صدای یک نفر خیلی برام آشنا بود اون صدای تهیونگ بود همون لحظه فهمیدم اومدن اینجا ولی اگه میرفتم بیرون پیدام میکردن یه ذره فکر کردم و تصمیم گرفت از پنجره برم بیرون پتوهایی که تو اتاق بود رو بهم وصل کردم و بعد به قفسه کتاب ها وصل کردم و بقیه اش رو از پنجره پایین انداختم چشمام بستم و اروم اروم اومدم پایین اگه میرفتم سمت ورودی قصر حتما منو میدیدن پس رفت سمت پشت قصر ولی وقتی میخواستم برم یکیشون منو دید و تیری شلیک کرد ولی از کنارم رد شد و یه خراش کوچیک رو بازوم ایجاد شد
+اخخخخخ ( صدای بلند )
دویدم سمت گلخونه و پشت یکی از گلدونا قایم شدم
ویو راوی
تهیونگ و ارتشش وارد قصر شدن و با آلمانی ها مبارزه کردن بعد از اینکه شکستشون دادن دنبال بقیه کشتن تا اینکه جان مخفیگاه رو پیدا کرد و همه رو اورد بیرون تهیونگ رفت سمتشون و حال همه شون رو پرسید
_ املیا کجاست ؟
* بانو .....بانو همراه ما نیست ( بغض )
_ چیییی ؟
تهیونگ اونا رو ترک کرد و کل قصر رو گشت و املیا رو صدا میزد از قصر رفت بیرون و بلند املیا صدا زد اطراف قصر ورودی قصر رو گشت ولی هیچ جا املیا نبود رفت پشت قصر و گلخونه رو دید ولی در جلویی گلخونه بسته شده بود پس دنبال در پشتیش گشت و بلند املیا رو صدا زد ، املیا وقتی صدای تهیونگ رو شنید صدا رو دنبال کرد و به در پشت رسید همزمان تهیونگ هم رسید وقتی همو دیدن فاصله شون یه ذره زیاد بود اشک تو چشمای هر دوشون جمع شده بود ولی وقتی صدای نزدیک شدن سربازه آلمانی رو شنیدن املیا به طرف تهیونگ دوید تهیونگ محکم بغلش کرد و یه تیر مستقیم زد تو پیشونی آلمانیه ، تهیونگ محکم املیا رو بغل کرده بود و همین باعث درد خراش بازوی املیا شد
+اخخخخ
_ چیشد؟
تهیونگ وقتی زخم املیا رو دید یه دستشو زیر پاهاش برد و دسته دیگه اش رو زیر کمرش بلندش کرد و بردش طرف قصر .......................
شرط
لایک = ۱۲ تا
کامنت = ۱۲ تا
بازنشر = ۴ تا
پارت۸۰
ویو راوی
بعد از چند دقیقه که درد املیا کمک تر شد از رو زمین بلند شد و از اتاق رفت بیرون آلیا به محض دیدن املیا دوید سمتش
* بانوی من کجا بودین ؟
+چیشده ؟
* سربازای آلمانی جلوی دروازه قصرن دارن میان تو ( استرس )
با شنیدن صدای شکستن در آلیا دست املیا گرفت و دویدن سمت مخفیگاه قصر ولی جلوی در مخفیگاه املیا وایستاد
* بانوی من همه داخل منتظرن
+بابام ؟
> وای کلا پادشاه رو یادمون رفت
املیا دست آلیا رو ول کرد و رفت دنبال پدرش
> و * بانوی منننننن
ویو املیا
بابام هنوز تو اتاقش بود دویدم سمت اتاقش همه جا پر از سربازای آلمانی بود در اتاقش رو باز کردم واردش شدم و پشت سرم در و بستم ولی وقتی برگشتم دیدم یکی از سربازای آلمانی تو اتاقه و بالا سر پدرمه وقتی اسلحه رو به سمت گرفت و به من اشاره کرد که برم رو تخت بشینم من رو تخت نشستم ترسیده بودم و نمیتونستم چیکار کنم که چشمم به کارد توی سینی افتاد اروم اروم برش داشتم و تو آستینم قایم کردم و به پدرم اشاره کردم حواسشو پرت کنه . پدرم سرفه ای کرد که حواس سربازه پرت بشه بلافاصله به سمتش رفتم و چاقو رو کردم تو سینه اش افتاد رو زمین ، شوکه شده بودم
+من ....من کشتمش ( شوکه)
£ اشکال نداره دخترم اشکال نداره
وقتی به خودم اومدم یادم افتاد ملکه داره فرار میکنه از اتاق رفتم بیرون و در و قفل کردم پدرم از تو اتاق میگفت
£ باز کن درو دختره ای لجباز
+ بابا نگران نباش برمیگردم
اینو گفتم و از اونجا رفتم هر جا میرفتم آلمانی ها اونجا بودن بلاخره به یه اتاق رسیدم که به پشت قصر دید داشت از پنجره نگاه کردم ملکه داشت از اونجا فرار میکرد اعصبانی شده بودم به اطرافم نگاه کردم تیر کمونی رو دیدم ناخودآگاه برش داشتم و ملکه رو نشونه رفتم به ثانیه نکشید کمون رو ول کردم و تیر پرتاب شد ، مستقیم خورد توی پاش خیلی خوشحال شدم ولی بازم پاشد و فرار کرد دیگه تو دیده من نبود ، خسته شده بودم همونجا نشسته ام میترسیدم که پیدام کنن دلم برای تهیونگ تنگ شده بود ...............۳۰ ساعت گذشته بود هنوز پیدام نکرده بودم ، صدایی شنیدم سرمو آوردم بالا و از پنجره نگاه کردم صداهای بیشتری میشنیدم مثل تیر اندازی ، شیهه اسب ولی بین این صدا ها ، صدای یک نفر خیلی برام آشنا بود اون صدای تهیونگ بود همون لحظه فهمیدم اومدن اینجا ولی اگه میرفتم بیرون پیدام میکردن یه ذره فکر کردم و تصمیم گرفت از پنجره برم بیرون پتوهایی که تو اتاق بود رو بهم وصل کردم و بعد به قفسه کتاب ها وصل کردم و بقیه اش رو از پنجره پایین انداختم چشمام بستم و اروم اروم اومدم پایین اگه میرفتم سمت ورودی قصر حتما منو میدیدن پس رفت سمت پشت قصر ولی وقتی میخواستم برم یکیشون منو دید و تیری شلیک کرد ولی از کنارم رد شد و یه خراش کوچیک رو بازوم ایجاد شد
+اخخخخخ ( صدای بلند )
دویدم سمت گلخونه و پشت یکی از گلدونا قایم شدم
ویو راوی
تهیونگ و ارتشش وارد قصر شدن و با آلمانی ها مبارزه کردن بعد از اینکه شکستشون دادن دنبال بقیه کشتن تا اینکه جان مخفیگاه رو پیدا کرد و همه رو اورد بیرون تهیونگ رفت سمتشون و حال همه شون رو پرسید
_ املیا کجاست ؟
* بانو .....بانو همراه ما نیست ( بغض )
_ چیییی ؟
تهیونگ اونا رو ترک کرد و کل قصر رو گشت و املیا رو صدا میزد از قصر رفت بیرون و بلند املیا صدا زد اطراف قصر ورودی قصر رو گشت ولی هیچ جا املیا نبود رفت پشت قصر و گلخونه رو دید ولی در جلویی گلخونه بسته شده بود پس دنبال در پشتیش گشت و بلند املیا رو صدا زد ، املیا وقتی صدای تهیونگ رو شنید صدا رو دنبال کرد و به در پشت رسید همزمان تهیونگ هم رسید وقتی همو دیدن فاصله شون یه ذره زیاد بود اشک تو چشمای هر دوشون جمع شده بود ولی وقتی صدای نزدیک شدن سربازه آلمانی رو شنیدن املیا به طرف تهیونگ دوید تهیونگ محکم بغلش کرد و یه تیر مستقیم زد تو پیشونی آلمانیه ، تهیونگ محکم املیا رو بغل کرده بود و همین باعث درد خراش بازوی املیا شد
+اخخخخ
_ چیشد؟
تهیونگ وقتی زخم املیا رو دید یه دستشو زیر پاهاش برد و دسته دیگه اش رو زیر کمرش بلندش کرد و بردش طرف قصر .......................
شرط
لایک = ۱۲ تا
کامنت = ۱۲ تا
بازنشر = ۴ تا
- ۳۲۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط