{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مافیای من

مافیای من

کوک ویو
من بزرگترین مافیا جهانم.بزرگترین مافیا بودن سختی هایی هم داره
نمونش میشه دشمنای زیاد داشتن.حالا بیاید داستانمو براتون تعریف کنم.همه چی از ۶ سال پیش شروع شد.
میخواستم به یکی از دشمنان حمله کنم که متوجه شدموداره میره خون ی دوستش منم تعقیبش کردم البته بادیگاردام و زیر دستامم همراهم بودن.جلوی در یه خونه ای پیاده شد رفت داخل خونه و چند دقیقه بعد صدای گلوله تفنگ اومد سریع چند تا از زیر دستامو برداشتم رفتم تو خونه
اون کثافت دوستشو زنشو گشت حال‌ام داشت تلاش می‌کرد دختر دوستشو بکشه
شاید مافیا باشم اما لذت نمی‌برم وقتی کشته شدن دیگرانو به دست مافیاها یا حتی خودم میبینم.پس سریع اونو کشتم
متوجه دختره شدم که ترسیده بود و گریه میکرد
رفتم پیشش
کوک:چی شده؟
ات:او..اون هقققق مامان و هققق بابامو هق کشت(با گریه ی شدید)
کوکی:شیشششش آروم باش الان دیگه تموم شد
بغلش کردم تو بغلم همچنان گریه میکرد
خیلی خوشکل بود محوش شدم
دلم نیومد همینجوری ولش کنم بهش گفتم
کوکی:بیا با من بریم پیش من
دلم نمیاد اینجا ولت کنم بدون خانوادت
ات الان دیگه اروم شده بود پس گفت
ات:تو چطوری مافیایی ولی دلت نمیاد؟(کنجکاو)
کوکی:خودمم نمیدونم......هعی بیا بریم
ات:باشه بریم
بردمش خونم و نزدیک ۱ سال باهم زندگی کردیم اما بعدش فهمیدم که عاشقش شدم
پس ازش به طور رمانتیکی خاستگاری کردم
کوکی در حالی که جلوی ات زانو زده و داره خاستگاری میکنه
کوک:کیم ات باهام ازدواج میکنی؟
ات:به...بلهههه(خوشحال و ذوق)
با هم دیگه ازدواج کردیم
الان یه دونه پسر کیوت به اسم چونگ هی داریم
که الانم جلوم نشسته و داره به داستان زندگی بابایی گوش میکنه
چونگ هی:عهههه بابایی بقیه‌ی داستانو بگووو
ات:پدر و پسر ببخشید مزاحم میشم میاید بریم ناهار بخوریم؟
چونگ هی:آخ جوون ناهار بریممممم
ات اومد چونگ هی رو بغل کرد و برد گذاشت روی صندلی
وقتی تو آشپز خونه بود رفتم پیشش
کوکی:چونگ هی رو بغل میکنی میبوسی ولی منو نه؟(کیوت)
ات:اخیییییی تو از چونگ هی هم بچه تری
حداقل اون حسودی نمیکنه(خنده)
کوکی:بگللللل
ات:چی؟
کوکی:بگلم کن
ات:اخیییی کیوتم بیا بغلم
ات بغلم کرد
واقعا خیلی دوسش دارم
ات ویو
خیلی دوسشون دارم
من عاشق این خانواده کیوتم
چونگ هی ویو
_:من عاسق مامان جون و بابا جونمم(کیوت و بلند گفت)
کوک و ات: ماهم عاشقتیم پسر کوچولو
و اونا تا آخر عمرشون به خوبی و خوشی زندگی کردن


ببخشید گند زدم آخرشو
امیدوارم دوست داشته باشی
دیدگاه ها (۴)

من چند وقت پیش یه پستی گذاشتم در مرود این بود که فیک به اعضا...

ازدواج اجباریپارت شانزدهمنویسنده ویوصبح که ات بیدار شد بازم ...

تک پارتی از جونگ کوکدرخواستیاسم:مافیای منژانر:مافیاییهپی اند...

ازدواج اجباریپارت پانزدهم ات فهمید یه ازدواج اجباری در پیش د...

پارت ۴ فرشته کوچولو ویو اتصبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم ولی ک...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط