{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت شانزدهم

نویسنده ویو
صبح که ات بیدار شد بازم جونگ کوک با چشمای جونگ کوک مواجه شد
کوکی داشت بهش نگاه می‌کرد و صورتشون به هم خیلی نزدیک بود
ات:چرا اینجوری نگام میکنی؟
کوک:خیلی خوشکلی
ات:اینجوری نگام میکنی معذب میشم
کوک:الان که فقط ماییم چرا معذب میشی؟
پاشو بریم صبحونه بخوریم که امروز کلی کار داریم
ات:کار؟چیکار داریم؟من تمرین دارمااا
*بعد از صبحانه
کوک:ات....ات
ات:جانم کوک؟
کوک:آماده شو باید بریم بیرون
ات:خب.....چی بپوشم؟کجا میریم
کوکی:یه لباس که راحت باشه خیلی رسمی نباشه
میریم شهربازی
ات:شهربازی؟واقعا؟آخ جوون
ات رفت آماده شد و راه افتادن سمت اونجا
*وقتی رسیدن اونجا
ات:خب اول کدوم؟
کوکی:یه لیست از برنامه های امروز تهیه کردم یه نگاه بنداز ببین چطوره
<لیست خوش گذروندن با ات>
شهربازی:
چرخ و فلک
ماشین سواری
و......
رستوران:
ناهار خوردن
سینما:
۲ تا فیلم دیدن
رستوران:
شام خوردن
خونه:
مشروب خوردن و فیلم دیدن
بعدشم خوابیدن
ات:خب کوک اینا عالیه ولی من امروز باید برم تمرین کنم
کوک:امروز جایی نرو فردا برو منم باهات میام فردا
ات:باشه....و اینکه بریم به جای تو رستوران ناهار خوردن رامیون بگیریم تو فروشگاه بخوریم؟
کوکی:حتما
بریم شروع کنیم؟
ات:لتس گوووووو

*نویسنده ویو
رفتن همه ی اون کار هارو کردن و رفتن که رامیون بگیرن و داشتن تو فروشگاه میخوردن که....

بازم بزارم امشب؟
دیدگاه ها (۴)

ازدواج اجباری پارت هفدهمات:ازت ممنونمکوک:چرا؟ات:که منو دوست ...

من چند وقت پیش یه پستی گذاشتم در مرود این بود که فیک به اعضا...

مافیای منکوک ویومن بزرگترین مافیا جهانم.بزرگترین مافیا بودن ...

پارت6فصل1ات صبح به بیدار شد هیچ کدوم از خدمت کارا خونه نبود ...

پارت17فصل1صبح روز بعدات صبح بیدار شد و دید کوک هنوز خواب داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط