{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

پارت ۲: اولین دقایق بعد از فاجعه — بدن اشتباهی، احساسات اشتباهی، کتابخونه‌ی لعنتی 😭📚🌀✨

لحظه‌ای که نور فروکش کرد، سکوت کتابخونه سنگین شد. انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد.
ناروتو (در بدن ساسوکه)، هنوز گیج، با چشمای آبی توی صورت سرد ساسوکه، زل زده بود به دست‌هاش.

«من… من الان چرا اینقدر… استخوانی‌ام؟! ساسوکه تو هیچی نمی‌خوری مگه؟! چرا اینقدر سبکـی؟!»
نفسش بریده بود.

ساسوکه (در بدن ناروتو)، با چشمای سیاهش که روی صورت ناروتو عجیب به نظر می‌رسید، کف دستش رو نگاه کرد. «وای… این… این انرژی چیـه؟ چرا دستم داره… می‌لرزه؟ این طبیعیه برای تو؟!»

ناروتو اخم کرد: «اون لرزش نیست، اون *انرژیه* 🤌🏻✨️🤯 تو فقط نمی‌تونی هندل کنی.»

ساسوکه با صدایی که حالا بلندتر از معمول بود غر زد: «اَه چرا صدای من اینقدر احمقانه شده؟! چرا این بدن اینقدر داغه؟!»

«چون *من* گرمم…» ناروتو با لحن پیروزمندانه گفت و دست‌هاشو به کمر زد.
بعد مکث کرد…
به بدن جدیدش نگاه کرد…
به لباس ساسوکه…
به موهای ساسوکه…
و با همان صدای خشک و سرد جدیدش، آهی دراز کشید:
«اوففف… چرا زندگی اینقدر سخته…»

ساسوکه: «تو چرا صدات اینقدر بی‌احساسه؟ من دارم دیوونه می‌شم.»

***

هر دو چند لحظه به هم زل زدن.
وقتی چشمای آبی ناروتو روی چشمای سیاه ساسوکه قرار گرفت، هر دو به شکل موجوداتی که تازه حقیقت تلخی رو فهمیدن، نفس عمیقی کشیدن.

«خب…» ساسوکه گفت. «ما باید این کتابخونه رو تمیز کنیم. بانو سوناده اگه بفهمه اینطوری شدیم… ما رو می‌کشه.»

ناروتو دستاشو به هم کوبید: «باشه، باشه، باشه! فقط یه کاری…»

هر دو یه قدم به سمت هم برداشتند و همزمان گفتند:

«هیچ‌کس نباید نفهمه.»

بعدش یه سكوت عجیب برقرار شد.

ناروتو در بدن ساسوکه: «ولی… آخه این چشمای آبی وسط صورت تو خیلی تابلوئه 😭🫦»

ساسوکه در بدن ناروتو: «و این چشمای سیاه روی صورت تو هم همینطوره، احمق.»

ناروتو دست به چانه: «خب شاید… یه نقاب؟!»

ساسوکه چپ‌چپ نگاهش کرد: «تو نقاب لازم داری؟ نه. تو نیاز داری از اینجا تکون نخوری که کسی تو رو نبینه. بیاین فقط کار رو تموم کنیم قبل از اینکه سوناده برگرده.»

***

وقتی شروع کردن به کار، مشکلات واقعی خودش رو نشون داد.

مشکل شماره یک:
ساسوکه نمی‌تونه انرژی ناروتو رو کنترل کنه.

در حالی که داشت یه بسته دارو رو جا‌به‌جا می‌کرد، سه تا قفسه پشت سرش به‌خاطر یه حرکت کوچیکش لرزید.

ساسوکه: «چرا این بدن مثل یه بمب عمل می‌کنه؟ من فقط خواستم *کیف رو بزارم سر جاش*.»

ناروتو: «حالا فهمیدی من چی می‌کشم؟! تازه این نصفشه! وقتی تمرین می‌کنم—»

«ساکت شو. همین الان دارم حس می‌کنم دارم منفجر می‌شم.»

مشکل شماره دو:
ناروتو بیش از حد سرد و دقیق شده… و خودش از خودش می‌ترسه.

داشت داروها رو با وسواس میلی‌متری سر جاش می‌ذاشت.

ساسوکه ناباورانه نگاهش می‌کرد: «تو… داری *من* می‌شی؟»

ناروتو با لحن سرد و بی‌احساس ساسوکه: «بی‌نظمی اذیتم می‌کنه.»

ساسوکه: «وای… این ترسناکه.»

ناروتو: «تو هر روز اینجوری زندگی می‌کنی؟! چطور نمی‌میری؟!»

***

اما مشکل اصلی…

وسط کار یه طومار دیگه افتاد.
هر دو فریاد زدن.

«نه نه نه— یکی دیگه نهههه!»
«دست نزن دست نزن دست نزن!!»

سریع‌تر از اینکه فکر کنن، اون طومار رو با ترس سر جاش گذاشتن.

***

با وجود تمام دردسرها، کم‌کم یاد گرفتن چطور با بدن همدیگه کنار بیان.

ساسوکه، در بدن ناروتو، کم‌کم فهمید چی‌جوری چاکرای زیاد رو کنترل کنه.
ناروتو، در بدن ساسوکه، فهمید چطور آرامش و دقت بیشتری داشته باشه.

گاهی توی سکوت…
گاهی با غرغر…
گاهی با نیم‌نگاه‌های عجیب…

و از بیرون، شاید عجیب‌ترین صحنه‌ی دنیا بود:
دو نینجا با چشم‌هایی اشتباهی، در بدن‌هایی اشتباهی، در حال تمیز کردن کتابخانه‌ای که هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت.

ولی یه چیز از همون ابتدا معلوم بود:

هر کدوم… داشت برای اولین بار *حس واقعی بدن دیگری* رو تجربه می‌کرد.

و این… آغاز دردسرهای بزرگ‌تری بود. 😳🫦🔥✨️
دیدگاه ها (۴)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳: تمیزی م...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو احساس کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط