{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت شونزدهم: اوج‌گیری بر فرازِ ابرها، قصه‌هایِ اژدها و دلِ در تپش

صدایِ نفس‌هایِ عمیقِ «گلوریا»، اژدهایِ باشکوهِ ساسوکه، مثلِ سمفونیِ زندگی در هوا می‌پیچید. بال‌هایِ قدرتمندش، که به رنگِ غروبِ آفتاب می‌درخشیدند، آسمانِ آبیِ بی‌کران را شکافته و ساسوکه و ناروتو را بر فرازِ ابرها به پرواز درآورده بودند. ناروتو، با چشمانی گشاد شده از هیجان و شگفتی، به منظره‌یِ زیرِ پایش خیره شده بود؛ دشتی سرسبز که از بالا مثلِ مخملی سبز به نظر می‌رسید و رودخانه‌هایی که چون رگه‌هایِ نقره‌ای در دلِ آن جاری بودند. 🤩

«باورم نمیشه… این واقعیه؟» زیرِ لب زمزمه کرد، در حالی که بادِ خنکِ ارتفاع، موهایِ نارنجی‌اش را نوازش می‌داد. «من همیشه فکر می‌کردم اژدهایان فقط تویِ فیلم‌ها و داستان‌ها هستن!»

ساسوکه، که پشتِ سرِ ناروتو نشسته بود و گلوریا را هدایت می‌کرد، با همان لحنِ همیشگی‌اش، اما با کمی کنجکاوی در صدا، گفت: «خب، الان جلویِ چشمته. فکر می‌کنی چقدر با اون اژدهایی که تویِ فیلم دیدی فرق داره؟»

ناروتو، با ذوقِ تمام شروع به تعریف کرد: «وای، خیلی فرق داره! مثلاً تویِ اون فیلمه، اژدهاه فقط آتیش پرت می‌کرد، ولی گلوریا… انگار یه جور انرژیِ خاص داره که آدم رو گرم می‌کنه. یه جور قدرتِ… ماورایی!» 💖

«این به خاطرِ خونِ «ماه» ـه که تویِ رگ‌هاش جریان داره.» ساسوکه توضیح داد، نگاهش به افق دوخته شده بود. «این اژدهایان، فقط هیولاهایِ آتشین نیستن. اونا موجوداتی باستانی هستن که با جادویِ «ماه» و «خورشید» پیوند دارن.»

ناروتو، که انگار دنیایی جدید رو کشف کرده بود، با هیجان ادامه داد: «وای! پس اون داستانایی که شنیدم که میگن اژدهایان حافظِ گنج‌هایِ بزرگ هستن یا اینکه می‌تونن با انسان‌ها حرف بزنن… اون‌ها هم شاید درست باشن؟»

ساسوکه، کمی فکر کرد. «بعضی از داستان‌ها حقیقت دارن، ولی اغلبشون با تخیلِ انسان‌ها آمیخته شدن. اژدهایانِ ما، حافظِ اسرارِ کهن هستن، نه طلا و جواهر. و ارتباطشون با انسان‌ها… بیشتر از طریقِ پیوندِ روحه، نه کلامِ عادی.»

«پیوندِ روح؟» ناروتو تکرار کرد، چشمانش برق می‌زد. «مثلِ پیوندِ من و تو با گلوریا؟»

ساسوکه، برایِ لحظه‌ای، به خاطرِ این سوالِ مستقیمِ ناروتو، کمی سر جایش جا خورد. اما سریع خود را جمع و جور کرد. «تا حدودی. این پیوند، عمیق‌تر از اونه که تو فکر می‌کنی. یه جور همدردیِ روحی.»

ناروتو، با لبخندی که رویِ صورتش پخش شد، گفت: «یعنی… منم اگه خیلی بخوام، می‌تونم یه روز با یه اژدها دوست بشم؟»

ساسوکه، لبخندِ محوی زد که فقط در چشمانش دیده می‌شد. «شاید. اگه قلبِ پاکی داشته باشی و بتونی پیوندِ روح رو حس کنی.»

ناروتو، با تمامِ وجودش به حرف‌هایِ ساسوکه گوش می‌داد. شاید چهره‌اش سرد بود، اما ناروتو می‌فهمید که در پسِ این سکوت و خونسردی، قلبِ گرمی وجود دارد که به حرف‌هایِ او اهمیت می‌دهد. این همان چیزی بود که ناروتو را به ساسوکه نزدیک‌تر می‌کرد؛ این حسِ نابِ دوست داشته شدن، حتی اگر پنهان باشد. 🌙☀️✨😭💖
دیدگاه ها (۳)

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۳: تمیزی م...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۲: اولین د...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو جلو رفت و کنارِ سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط