{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو💙🧡

《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫

ناروتو احساس کرد بدنش خیلی کشیده‌تر شده. موهاش… چرا اینقدر بلندن؟ و این لباس؟ این لباس ساسوکه بود!

از اون طرف، ساسوکه احساس کرد یه انرژی بی‌پایان و عجیب داره توی وجودش می‌جوشه. صداش… چرا اینقدر بلند و پر از هیجانه؟

«من… این… *چیـه؟!*» ساسوکه (در بدن ناروتو) با وحشت فریاد زد.

ناروتو (در بدن ساسوکه)، با چشم‌های گرد شده، دستش رو روی صورتش کشید. «چرا… صورتم اینقدر… سرده؟ و چرا صدای من… مثل تو شده؟!»

هر دو هم‌زمان به همدیگه نگاه کردن. توی چشم‌های هم، انعکاس خودشون رو دیدن.

ساسوکه (در بدن ناروتو): «این… این یه طلسمه؟!»

ناروتو (در بدن ساسوکه): «یعنی… یعنی من توی بدن توام؟ و تو توی بدن من؟!»

سکوت سنگینی کتابخانه رو فرا گرفت. فقط صدای نفس‌های تند اون دوتا توی فضا پیچید.

ناروتو (در بدن ساسوکه): «وایسا… یعنی الان… من باید این لباس رو بپوشم؟ اینقدر سرد باشم؟»

ساسوکه (در بدن ناروتو): «مهم‌تر از اون! من الان باید با این همه انرژی بی‌پایان چیکار کنم؟!»

هر دو با وحشت به همدیگه نگاه کردن. هنوز ساعت‌ها تا غروب باقی مونده بود… و اون‌ها مجبور بودن این حالت رو تا آخر شب تحمل کنن!...
دیدگاه ها (۴)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۲: اولین د...

---# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## قسمت چهاردهم:...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۱: گرد و خ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫خانه‌ی اوچیها –...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط