{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت پانزدهم: پروازِ سرخ، قلبی از یخ و مهربانیِ اژدها

درِ اتاقِ ساسوکه باز شد و ناروتو با چشمانی درشت و پر از امید، به ساسوکه خیره شد. «سلام! گفتی گلوریا برگشته؟ یعنی همون اژدهایِ بزرگه؟»

ساسوکه، با لبخندی که سعی می‌کرد پنهانش کند، سر تکان داد. «آره، همونه. بیا بریم حیاط.»

هوایِ وسطِ ظهر، سنگین و گرم بود. آفتابِ سوزان، گویی قصد داشت همه چیز را به آتش بکشد. ☀️ ناروتو با ذوق، دستِ ساسوکه را گرفت و با هم به سمتِ حیاطِ وسیعِ قصر رفتند. در گوشه‌ای از حیاط، در میانِ باغ‌هایِ سرسبز و فواره‌هایِ آب، موجودی عظیم‌الجثه و باشکوه، خودنمایی می‌کرد. گلوریا. اژدهایِ سرخِ افسانه‌ای، با پولک‌هایی به رنگِ خونِ تازه که زیرِ نورِ خورشید برق می‌زدند، و بال‌هایی سترگ که گویی تمامِ آسمان را می‌پوشاندند. 🐉

«وای… چه بزرگه!» ناروتو با شگفتی زمزمه کرد و چشم‌هایش از هیجان برق زد.

ساسوکه، که دستِ ناروتو را در دستش داشت، کمی محکم‌تر فشار داد. «آره. اما خیلی خطرناکه. زیاد نزدیک نشو.» صدایش، مانندِ همیشه، سرد و بی‌تفاوت بود، اما نگرانی در لحنش موج می‌زد.

ناروتو، که گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود، با کنجکاویِ وصف‌ناپذیری به سمتِ گلوریا کشیده شد. «ولی خیلی قشنگه! انگار خودِ آتیشه!»

«ناروتو! گفتم نزدیک نشو!» ساسوکه با لحنی جدی‌تر گفت و سعی کرد او را عقب بکشد، اما ناروتو، با همان سرعتِ برق، از دستش رها شد و به سمتِ اژدها دوید. 😮‍💨

ساسوکه، با وحشت، به دنبالش رفت. قلبش فرو ریخت. می‌دانست که گلوریا، با هر کسی ارتباط برقرار نمی‌کند. غریبه‌ها را با خشونت دفع می‌کرد. می‌ترسید الان ناروتو را طعمه‌یِ آتشِ سوزانش کند. 🩸

اما… اتفاقِ عجیبی افتاد.

گلوریا، که تا آن لحظه، با چشمانی سرد و بی‌روح به ناروتو خیره شده بود، ناگهان سرش را خم کرد. به جایِ آتش، صدایی شبیه به خرخرِ گربه‌ای غول‌پیکر از گلویش خارج شد. با آن پوزه‌یِ قدرتمندش، به آرامی بینیِ ناروتو را لمس کرد.

ناروتو، که انتظارِ چنین واکنشی را نداشت، ابتدا ترسید، اما بعد، با شجاعتِ کودکانه، دستش را دراز کرد و شروع به نوازشِ پولک‌هایِ داغِ گلوریا کرد. «چه نرمه! باورم نمیشه! تو خیلی مهربونی، گلوریا!» 🥰

ساسوکه، که از دور شاهدِ این صحنه بود، با ناباوری به دهانش چسبید. گلوریا… به یک غریبه اجازه داده بود او را لمس کند؟ آن هم با این مهربانی؟ شاید… شاید این پسر، واقعاً خاص بود.

ناروتو، که حالا کاملاً گلوریا را مالِ خود می‌دانست، برگشت و با لبخندی پیروزمندانه به ساسوکه نگاه کرد. «دیدیش؟ اون خیلی هم خطرناک نیست! تازه، از من خوشش اومده!»

ساسوکه، با قدم‌هایی آهسته به سمتِ ناروتو و گلوریا رفت. دیگر اثری از آن سردیِ همیشگی در چهره‌اش نبود. کنجکاوی و شگفتی، جایِ آن را گرفته بود. «بله، دیدم.»

«حالا می‌تونیم با هم پرواز کنیم؟» ناروتو با هیجان پرسید.

ساسوکه، که هنوز کمی نگران بود، اما اشتیاقِ ناروتو و مهربانیِ گلوریا، او را وادار به پذیرش می‌کرد. «فکر خوبیه. اما باید حواست باشه.» دستِ ناروتو را دوباره گرفت، این بار محکم‌تر. «بیا سوار شیم.»

با هم، به سمتِ گلوریا رفتند. ساسوکه، با چابکیِ همیشگی‌اش، رویِ گردنِ اژدها نشست. ناروتو، ابتدا کمی ترسید. ارتفاع زیاد بود و اژدها، عظیم. اما ساسوکه، با نگاهی سرد، اما در عین حال، آرامش‌بخش، او را به سمتِ خودش کشید. «بیا اینجا. نترس.»

ناروتو، با تردید، کنارِ ساسوکه نشست. دست‌هایش را دورِ کمرِ ساسوکه حلقه کرد. احساسِ گرما و امنیتِ غیرمنتظره‌ای وجودش را فرا گرفت. 💫

ناگهان، گلوریا، با غرشِ مهربانانه‌ای، بال‌هایش را باز کرد. هوا، سرد شد و باد، در موهایشان پیچید. سپس، با قدرتی عظیم، از زمین برخاستند.

ناروتو، در ابتدا، چشمانش را از ترس بست. اما وقتی که ساسوکه، صدایش کرد: «ناروتو، باز کن چشاتو. این منظره رو از دست نده!»

ناروتو، چشمانش را باز کرد. زیرِ پایشان، قصرِ باشکوه، مانندِ نقطه‌ای کوچک به نظر می‌رسید. ابرها، مانندِ پنبه‌هایِ سفید، در اطرافشان شناور بودند. و آسمان، آبیِ بی‌پایان… 🗡🍷⛓️

ساسوکه، با لبخندی که فقط ناروتو می‌توانست ببیند، آهسته گفت: «فکر کنم... واقعا بخاطر اینکه تو خورشیدی و...گلوریا هم اژدهای منه...فهمید که تو و من به هم پیوند خوردیم و برای همین بهت اعتماد کردش.»

ناروتو، با تمامِ وجود، این حسِ ناب و بی‌نظیر را درک می‌کرد لبخندی به ساسوکه زد...حسِ پرواز، حسِ قدرت، حسِ با هم بودن… و حسِ عشقِ پنهانِ ساسوکه. ❤️

---
دیدگاه ها (۴)

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫پارت ۲: اولین د...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو احساس کر...

---# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## قسمت چهاردهم:...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو جلو رفت و کنارِ سا...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط