ماه و شبح
ماه و شبح
پارت پنجم | رقص زیر نقاب
صبح روز بعد...
سلین هنوز مشغول بررسی پرونده بود که رئیس وارد اتاق شد.
پوشهای قرمز روی میزش گذاشت.
ـ امشب یک مهمانی خصوصی برگزار میشه.
سلین بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید:
ـ چه مهمونیای؟
ـ جایی که افراد عادی اجازه ورود ندارن. قاچاقچیها، مافیای اسلحه، آدمکشهای اجیرشده... همه اونجا جمع میشن.
سلین این بار نگاهش را بالا آورد.
ـ اطلاعاتمون چقدره؟
ـ احتمال میدیم شبح هم اونجا باشه.
چشمهای سلین برای لحظهای برق زد.
ـ مأموریتت سادهست؛ هویتت نباید لو بره.
رئیس جعبهای مخملی را جلو گذاشت.
داخل آن، یک لباس مشکی بلند و یک نقاب نقرهای قرار داشت.
ـ از امشب... تو فقط یک مهمونی نیستی.
تو طعمهای.
---
ساعت نه شب...
تالار بزرگ با لوسترهای کریستالی و موسیقی کلاسیک غرق نور بود.
همه مهمانها با لباسهای رسمی و نقاب وارد میشدند.
سلین با موهای جمعشده، لباس مشکی بلند و نقاب نقرهای وارد سالن شد.
هیچکس نمیتوانست او را بشناسد.
او آرام میان جمعیت قدم میزد و اطراف را زیر نظر داشت.
ناگهان...
همه چراغها برای چند ثانیه کمنور شدند.
درهای بزرگ سالن باز شد.
مردی با کتوشلوار کاملاً مشکی وارد شد.
نیمی از صورتش زیر نقابی مشکی پنهان بود.
فقط چشمهای طلاییرنگش دیده میشد.
تمام نگاهها به سمت او چرخید.
سلین بیاختیار نگاهش را روی آن مرد ثابت نگه داشت.
قلبش... برای اولین بار، نامنظم تپید.
همان لحظه...
مرد نیز نگاهش را به او دوخت.
لبخند بسیار محوی گوشهی لبش نشست.
چند قدم برداشت...
و درست مقابل سلین ایستاد.
دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ اجازه میدید این رقص رو به من بدید؟
سلین لحظهای مردد شد.
او نمیدانست چرا...
اما حس میکرد این صدا را قبلاً شنیده است.
برای اینکه هویتش فاش نشود، دستش را در دست مرد گذاشت.
موسیقی آرام شروع شد.
آنها در میان سالن شروع به رقصیدن کردند.
هیچکدام چیزی نمیگفتند.
فقط نگاه...
و سکوت.
بعد از چند لحظه، مرد آرام زمزمه کرد:
ـ ماه... حتی پشت نقاب هم میدرخشه.
سلین اخم کرد.
ـ ما همدیگه رو میشناسیم؟
مرد لبخند زد.
ـ شاید...
شاید هم نه.
سلین هنوز نمیدانست...
دستهایش در دستان همان مردی قرار گرفته که هفتههاست تمام شهر به دنبالش میگردد.
و فلیکس...
از همان لحظهای که دست سلین را گرفت، مطمئن شد که دیگر نمیتواند از او دل بکند.
پارت پنجم | رقص زیر نقاب
صبح روز بعد...
سلین هنوز مشغول بررسی پرونده بود که رئیس وارد اتاق شد.
پوشهای قرمز روی میزش گذاشت.
ـ امشب یک مهمانی خصوصی برگزار میشه.
سلین بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید:
ـ چه مهمونیای؟
ـ جایی که افراد عادی اجازه ورود ندارن. قاچاقچیها، مافیای اسلحه، آدمکشهای اجیرشده... همه اونجا جمع میشن.
سلین این بار نگاهش را بالا آورد.
ـ اطلاعاتمون چقدره؟
ـ احتمال میدیم شبح هم اونجا باشه.
چشمهای سلین برای لحظهای برق زد.
ـ مأموریتت سادهست؛ هویتت نباید لو بره.
رئیس جعبهای مخملی را جلو گذاشت.
داخل آن، یک لباس مشکی بلند و یک نقاب نقرهای قرار داشت.
ـ از امشب... تو فقط یک مهمونی نیستی.
تو طعمهای.
---
ساعت نه شب...
تالار بزرگ با لوسترهای کریستالی و موسیقی کلاسیک غرق نور بود.
همه مهمانها با لباسهای رسمی و نقاب وارد میشدند.
سلین با موهای جمعشده، لباس مشکی بلند و نقاب نقرهای وارد سالن شد.
هیچکس نمیتوانست او را بشناسد.
او آرام میان جمعیت قدم میزد و اطراف را زیر نظر داشت.
ناگهان...
همه چراغها برای چند ثانیه کمنور شدند.
درهای بزرگ سالن باز شد.
مردی با کتوشلوار کاملاً مشکی وارد شد.
نیمی از صورتش زیر نقابی مشکی پنهان بود.
فقط چشمهای طلاییرنگش دیده میشد.
تمام نگاهها به سمت او چرخید.
سلین بیاختیار نگاهش را روی آن مرد ثابت نگه داشت.
قلبش... برای اولین بار، نامنظم تپید.
همان لحظه...
مرد نیز نگاهش را به او دوخت.
لبخند بسیار محوی گوشهی لبش نشست.
چند قدم برداشت...
و درست مقابل سلین ایستاد.
دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ اجازه میدید این رقص رو به من بدید؟
سلین لحظهای مردد شد.
او نمیدانست چرا...
اما حس میکرد این صدا را قبلاً شنیده است.
برای اینکه هویتش فاش نشود، دستش را در دست مرد گذاشت.
موسیقی آرام شروع شد.
آنها در میان سالن شروع به رقصیدن کردند.
هیچکدام چیزی نمیگفتند.
فقط نگاه...
و سکوت.
بعد از چند لحظه، مرد آرام زمزمه کرد:
ـ ماه... حتی پشت نقاب هم میدرخشه.
سلین اخم کرد.
ـ ما همدیگه رو میشناسیم؟
مرد لبخند زد.
ـ شاید...
شاید هم نه.
سلین هنوز نمیدانست...
دستهایش در دستان همان مردی قرار گرفته که هفتههاست تمام شهر به دنبالش میگردد.
و فلیکس...
از همان لحظهای که دست سلین را گرفت، مطمئن شد که دیگر نمیتواند از او دل بکند.
- ۱۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط