ماه و شبح
ماه و شبح
پارت دوم | اولین سرنخ
ساعت از دو بامداد گذشته بود.
تلفن اداره پلیس به صدا درآمد.
ـ «جسد جدید پیدا شده... منطقه گانگنام.»
سلین بدون معطلی اسلحهاش را برداشت و همراه تیمش راهی شد.
---
نور آبی و قرمز ماشینهای پلیس، کوچهی باریکی را روشن کرده بود.
پزشکی قانونی مشغول بررسی جسد بود.
سلین دستکشهای مشکیاش را پوشید و کنار جسد زانو زد.
هیچ اثری از درگیری...
فقط یک گلوله...
دقیقاً وسط قلب.
یکی از افسرها گفت:
ـ مثل پروندههای قبلیه...
سلین اطراف را با دقت نگاه کرد.
چیزی توجهش را جلب کرد.
روی دیوار روبهروی جسد، با اسپری مشکی یک هلال ماه کشیده شده بود.
او آرام زیر لب گفت:
ـ امضای قاتل...
افسر کنارش اخم کرد.
ـ یعنی شبح اینجا بوده؟
سلین بدون جواب دادن، نگاهش را به پشتبام ساختمان دوخت.
حس عجیبی داشت...
انگار کسی از بالا مراقبش بود.
---
چند متر آنطرفتر...
روی پشتبام ساختمانی بلند...
مردی با هودی مشکی ایستاده بود.
چشمانش از پشت دوربین شکاری، فقط یک نفر را دنبال میکرد.
سلین.
او برخلاف بقیهی پلیسها، عجول نبود.
هر حرکتش حسابشده بود.
فلیکس لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ از چیزی که فکر میکردم جالبتری...
یکی از افرادش نزدیک شد.
ـ رئیس، وقت رفتنه.
فلیکس بدون اینکه نگاهش را از سلین بردارد، گفت:
ـ نه... چند دقیقهی دیگه.
برای اولین بار، دلش نمیخواست صحنهی جرم را ترک کند.
---
سلین ناگهان سرش را بالا آورد.
احساس کرد کسی نگاهش میکند.
چند ثانیه فقط به تاریکی پشتبام خیره ماند.
اما...
هیچکس آنجا نبود.
باد آرامی وزید.
فقط یک پر روی زمین افتاد.
پرِ سیاه.
سلین آن را برداشت و درون کیسهی مدارک گذاشت.
ـ هرجا باشی...
پیدات میکنم.
در همان لحظه، چند ساختمان آنطرفتر...
فلیکس که حالا در تاریکی ناپدید میشد، زیر لب زمزمه کرد:
ـ منتظرم، افسر کیم...این پایان اولین تعقیب بودـ
پارت دوم | اولین سرنخ
ساعت از دو بامداد گذشته بود.
تلفن اداره پلیس به صدا درآمد.
ـ «جسد جدید پیدا شده... منطقه گانگنام.»
سلین بدون معطلی اسلحهاش را برداشت و همراه تیمش راهی شد.
---
نور آبی و قرمز ماشینهای پلیس، کوچهی باریکی را روشن کرده بود.
پزشکی قانونی مشغول بررسی جسد بود.
سلین دستکشهای مشکیاش را پوشید و کنار جسد زانو زد.
هیچ اثری از درگیری...
فقط یک گلوله...
دقیقاً وسط قلب.
یکی از افسرها گفت:
ـ مثل پروندههای قبلیه...
سلین اطراف را با دقت نگاه کرد.
چیزی توجهش را جلب کرد.
روی دیوار روبهروی جسد، با اسپری مشکی یک هلال ماه کشیده شده بود.
او آرام زیر لب گفت:
ـ امضای قاتل...
افسر کنارش اخم کرد.
ـ یعنی شبح اینجا بوده؟
سلین بدون جواب دادن، نگاهش را به پشتبام ساختمان دوخت.
حس عجیبی داشت...
انگار کسی از بالا مراقبش بود.
---
چند متر آنطرفتر...
روی پشتبام ساختمانی بلند...
مردی با هودی مشکی ایستاده بود.
چشمانش از پشت دوربین شکاری، فقط یک نفر را دنبال میکرد.
سلین.
او برخلاف بقیهی پلیسها، عجول نبود.
هر حرکتش حسابشده بود.
فلیکس لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ از چیزی که فکر میکردم جالبتری...
یکی از افرادش نزدیک شد.
ـ رئیس، وقت رفتنه.
فلیکس بدون اینکه نگاهش را از سلین بردارد، گفت:
ـ نه... چند دقیقهی دیگه.
برای اولین بار، دلش نمیخواست صحنهی جرم را ترک کند.
---
سلین ناگهان سرش را بالا آورد.
احساس کرد کسی نگاهش میکند.
چند ثانیه فقط به تاریکی پشتبام خیره ماند.
اما...
هیچکس آنجا نبود.
باد آرامی وزید.
فقط یک پر روی زمین افتاد.
پرِ سیاه.
سلین آن را برداشت و درون کیسهی مدارک گذاشت.
ـ هرجا باشی...
پیدات میکنم.
در همان لحظه، چند ساختمان آنطرفتر...
فلیکس که حالا در تاریکی ناپدید میشد، زیر لب زمزمه کرد:
ـ منتظرم، افسر کیم...این پایان اولین تعقیب بودـ
- ۱۴۴
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط