{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماه و شبح

ماه و شبح

پارت چهارم | ردپا

نور صبح از پنجره‌های بلند اداره پلیس به داخل می‌تابید.

سلین هنوز پشت میزش نشسته بود.

نگاهش روی گردنبند نقره‌ای با آویز هلال ماه ثابت مانده بود.

از دیشب فقط یک سؤال در ذهنش تکرار می‌شد...

اگر شبح قاتل است، چرا جان مرا نجات داد؟

صدای رئیس رشته افکارش را برید.

ـ افسر کیم.

سلین بلند شد.

ـ بله، قربان.

رئیس پوشه‌ای روی میز گذاشت.

ـ دیشب سه نفر کشته شدن.

سلین اخم کرد.

ـ من فقط سه مهاجم رو دیدم.

ـ دقیقاً... اما نکته اینجاست که اون سه نفر عضو یه باند خلافکار بودن. چند ماه بود دنبالشون بودیم.

رئیس مکثی کرد.

ـ شبح هیچ‌وقت آدم بی‌گناه نمی‌کشه.

سلین با تعجب نگاهش کرد.

ـ منظورتون چیه؟

ـ هر مقتولی که تا امروز پیدا شده، پرونده‌های سنگین قاچاق، قتل یا فساد داشته. اما هیچ‌کس نمی‌دونه شبح از کجا این اطلاعات رو به دست میاره.

سلین آرام گفت:
ـ یعنی... ممکنه خودش عدالت رو اجرا کنه؟

رئیس اخم عمیقی کرد.

ـ مهم نیست هدفش چیه. اون قانون رو زیر پا گذاشته.

سلین سکوت کرد.

اما برای اولین بار...

ذهنش کمی به هم ریخته بود.

---

همان شب...

عمارت کیم.

سلین تازه وارد خانه شده بود که صدای کانر بلند شد.

ـ باز دیر اومدی؟

لوکاس با پوزخند گفت:
ـ فکر کنم اداره پلیس خونه‌ی دومشه.

لین که روی مبل نشسته بود، زیر لب گفت:
ـ یا شاید کسی منتظرشه...

سلین حتی جوابشان را نداد.

از کنارشان رد شد.

در همان لحظه، خانم کیم از آشپزخانه بیرون آمد.

ـ سلین، شام نخوردی.

ـ اشتها ندارم.

خانم کیم با نگرانی دست روی شانه‌اش گذاشت.

ـ زیادی خودت رو خسته نکن.

سلین لبخند خیلی کمرنگی زد.

ـ نگرانم نباشید.

این تنها لبخندی بود که در تمام روز زده بود.

و همین...

باعث شد کانر، لوکاس و لین با حسادت به هم نگاه کنند.

---

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.

سلین روی بالکن اتاقش ایستاده بود.

نسیم خنکی صورتش را نوازش می‌کرد.

ناگهان...

صدای برخورد چیزی با زمین.

تق!

سلین سریع برگشت.

روی کف بالکن، یک پاکت مشکی افتاده بود.

با احتیاط آن را باز کرد.

داخل پاکت فقط یک کاغذ سفید بود.

روی آن، با خطی مرتب نوشته شده بود:

«امشب مراقب خودت باش، افسر کیم.»

چشم‌های سلین باریک شد.

ـ شبح...

همان لحظه، ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

روی پشت‌بام ساختمان روبه‌رویی...

سایه‌ی مردی دیده می‌شد.

چند ثانیه...

فقط چند ثانیه.

بعد...

سایه در تاریکی ناپدید شد.

سلین بدون معطلی اسلحه‌اش را برداشت و از خانه بیرون دوید.

اما وقتی به پشت‌بام ساختمان رسید...

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط باد می‌وزید...

و روی لبه‌ی پشت‌بام، یک گل رز سفید قرار داشت.

سلین آرام گل را برداشت.

برای اولین بار...

شبح، خودش سراغ او آمده بود.
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت پنجم | رقص زیر نقابصبح روز بعد...سلین هنوز مشغ...

ماه و شبحپارت ششم | حس ششمموسیقی آرام هنوز در سالن جریان داش...

ماه و شبحپارت دوم | اولین سرنخساعت از دو بامداد گذشته بود.تل...

اینم پارت اولبچه ها بعضیا درخواست داده بودن که تز فلیکس فیک ...

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت نهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد...عمارت کیم از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط