عشق در تاریکی
عشق در تاریکی 38.
<< ویو جونیور >>
الان تقریبا 3 سال از رفتن ات میگذره و هیچ کسی جز من نمیدونه ات کجاست و فقط ملینا دوبار توی طول این 3 سال با ات حرف زد اونم از گوشی من ات شمارشو عوض کرده براش یع خونه کوچیک ولی قشنگ گرفتم تا راحت باشه از دانشگاهش راضی به نظر میرسه و خب خوشحالم ک تونسته اونجا کنار بیاد و حداقل همون حسی ک به جونگکوک داشت رو فراموش کنه ولی جونگکوک خیلی از اون موقع عوض شده ازم عصبیه و اصلا باهام خرف نمیزنه خیلی بد اخلاق شده هیچ کسی جرعت نزدیک شدن بهش رو نداره شب و روزش شده کار جانگ رو هم کشت و کلی آدم دیگه هرکسی یکم بره رو عصابش اگه کارمند شرکت باشه اخراج اگه کارمند باند باشه یه تیر واقعا عوض شده حتی ملینا هم ازش میترسه کل بدنش بوی الکل میده و شب ها به گفته ملینا تا صبح مینوشه
از یه طرف احساساتم به ملینا داره واقعی میشه ولی نمیتونم بهش اعتراف کنم ولی ملینا انگار اونم همین حس من رو داره توی این مدت صمیمی شدیم و ملینا شده مدل شرکت و برندمون مثل همیشه توی اتاق کارم بودم ک صدای در امد و بعد ملینا با اون لبخند قشنگش وارد اتاق شد
* سلااام آقای کیممم
× سلام خانم جئون
امد و رو مبل لم داد
* آخیشششش خیلی خسته شدم
× ( خنده ) بزار بگم برات قهوه بیارن
* آح ممنون میشم
به منشی زنگ زدم و دوتا قهوه سفارش دادم
* راستی جونگکوک نیومد شرکت؟
× اممم امروز ک ندیدمش
* صبح وقتی بلند شدم هم خونه نبود
× حتما کار داشته دیگه
( راستیییی ملینا از باند هم خبر دار شده )
* یکم نگرانشم واقعا خیلی داغون شده نمیدونم چشه
× خوب میشه نگران نباش
* امید وارم
صدای تقه در بلند شد و با بفرماییدم منشی وارد شد
@ آقا قهوه
× ممنون
* ممنون منشی از اتاق رفت بیرون و...
<< ویو ات >>
3 سال از امدنم تو آمریکا میگذره واقعا اینجا خیلی خوبه چند تا دوست جدید پیدا کردم جونیور برام خونه خریده یه خونه نقلی و شیک ک برای یه نفر یکم بزرگه ولی خوبه سارا و میچا و سوهو توی این مدت شدن دوست های صمیمیم سوهو هم کره ایه و اولین دوستم اون بود خیلی بهم توی درس ها کمک کرد و مراقبم بود واقعا مدیونشم خیلی پسر خوب و خوش اخلاقیه 1 سال و چند ماه ازم بزرگ تره امروز دانشگاه تعطیل بود و با سارا و میچا رفته بودیم بیرون یکم خرید کردیم و تصمیم گرفتیم بریم یه بار کوچیک و یکم خوش بگذرونیم
میخاستیم بریم همون بار همیشه گی ک میچا گفت اون بار خسته کننده شده و توی مرکز شکر یه بار جدید ساخته شده و خیلی تعریفشو شنیده پس قرار شد بریم اونجا سوار ماشین سارا شدیم و رفتیم سمت بار واقعا همونطوری ک میچا میگفت خیلی بزرگ و زیبا بود پیاده شدیم و رفتیم داخل دود مث مه غلیظ توی فضا پیچیده بود و بوی اکل از همه جا میومد رفتیم و یه جا نشستیم سارا رفت تا ویسکی سفارش بده و میچا هم رفت سرویس تا آرایششو تمدید کنه من نشستم و به اطراف نگاه میکردم ک یهو...
نظر؟🙃
<< ویو جونیور >>
الان تقریبا 3 سال از رفتن ات میگذره و هیچ کسی جز من نمیدونه ات کجاست و فقط ملینا دوبار توی طول این 3 سال با ات حرف زد اونم از گوشی من ات شمارشو عوض کرده براش یع خونه کوچیک ولی قشنگ گرفتم تا راحت باشه از دانشگاهش راضی به نظر میرسه و خب خوشحالم ک تونسته اونجا کنار بیاد و حداقل همون حسی ک به جونگکوک داشت رو فراموش کنه ولی جونگکوک خیلی از اون موقع عوض شده ازم عصبیه و اصلا باهام خرف نمیزنه خیلی بد اخلاق شده هیچ کسی جرعت نزدیک شدن بهش رو نداره شب و روزش شده کار جانگ رو هم کشت و کلی آدم دیگه هرکسی یکم بره رو عصابش اگه کارمند شرکت باشه اخراج اگه کارمند باند باشه یه تیر واقعا عوض شده حتی ملینا هم ازش میترسه کل بدنش بوی الکل میده و شب ها به گفته ملینا تا صبح مینوشه
از یه طرف احساساتم به ملینا داره واقعی میشه ولی نمیتونم بهش اعتراف کنم ولی ملینا انگار اونم همین حس من رو داره توی این مدت صمیمی شدیم و ملینا شده مدل شرکت و برندمون مثل همیشه توی اتاق کارم بودم ک صدای در امد و بعد ملینا با اون لبخند قشنگش وارد اتاق شد
* سلااام آقای کیممم
× سلام خانم جئون
امد و رو مبل لم داد
* آخیشششش خیلی خسته شدم
× ( خنده ) بزار بگم برات قهوه بیارن
* آح ممنون میشم
به منشی زنگ زدم و دوتا قهوه سفارش دادم
* راستی جونگکوک نیومد شرکت؟
× اممم امروز ک ندیدمش
* صبح وقتی بلند شدم هم خونه نبود
× حتما کار داشته دیگه
( راستیییی ملینا از باند هم خبر دار شده )
* یکم نگرانشم واقعا خیلی داغون شده نمیدونم چشه
× خوب میشه نگران نباش
* امید وارم
صدای تقه در بلند شد و با بفرماییدم منشی وارد شد
@ آقا قهوه
× ممنون
* ممنون منشی از اتاق رفت بیرون و...
<< ویو ات >>
3 سال از امدنم تو آمریکا میگذره واقعا اینجا خیلی خوبه چند تا دوست جدید پیدا کردم جونیور برام خونه خریده یه خونه نقلی و شیک ک برای یه نفر یکم بزرگه ولی خوبه سارا و میچا و سوهو توی این مدت شدن دوست های صمیمیم سوهو هم کره ایه و اولین دوستم اون بود خیلی بهم توی درس ها کمک کرد و مراقبم بود واقعا مدیونشم خیلی پسر خوب و خوش اخلاقیه 1 سال و چند ماه ازم بزرگ تره امروز دانشگاه تعطیل بود و با سارا و میچا رفته بودیم بیرون یکم خرید کردیم و تصمیم گرفتیم بریم یه بار کوچیک و یکم خوش بگذرونیم
میخاستیم بریم همون بار همیشه گی ک میچا گفت اون بار خسته کننده شده و توی مرکز شکر یه بار جدید ساخته شده و خیلی تعریفشو شنیده پس قرار شد بریم اونجا سوار ماشین سارا شدیم و رفتیم سمت بار واقعا همونطوری ک میچا میگفت خیلی بزرگ و زیبا بود پیاده شدیم و رفتیم داخل دود مث مه غلیظ توی فضا پیچیده بود و بوی اکل از همه جا میومد رفتیم و یه جا نشستیم سارا رفت تا ویسکی سفارش بده و میچا هم رفت سرویس تا آرایششو تمدید کنه من نشستم و به اطراف نگاه میکردم ک یهو...
نظر؟🙃
- ۱۵۱
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط