{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باید دل‌ات را می‌بردم !

باید دل‌ات را می‌بردم !
با رنگِ دوچرخه ام و مهره های رنگیِ توی چرخ‌هاش.
باید دل‌ات را می‌بردم با بوقی که یک هفته برای خریدن‌اش گریه کرده بودم.
حواسم بود که صدای زنگ‌اش شبیه هیچ یک از بوق های بچه های محل نباشد؛ تا هروقت بوق زدم بدانی که منم و فکر کردن به دانستن‌ات قند آب کند در دلم.
نوارهای رنگارنگ آویزان شده از دسته هایش را با نوار قرمز عوض کردم چون شنیده بودم که به مادرت می‌گفتی هرچیزی قرمز اش خوب است.
می‌خواستم بزرگ که شدم دوچرخه‌ی بزرگتری بخرم که دو نفره باشد با دو تا بوقِ مخصوص و تمامِ تن‌اش پر از نوار های قرمز، اما یک رکاب ؛ که خسته نشوی.
چه می‌دانستم نمی‌شود !
چه می‌دانستم آدم‌هایی هستند با دوچرخه های بهتر که صدای بوقشان تا سه خیابان آن طرف تر می‌رود و یا جنس نوارهای قرمزشان فرق می‌کند.
آنقدر که حواست را از من بگیرد و پرت کند به سه خیابان آن طرف تر...
چه می‌دانستم
بزرگ که شوم
بزرگ که شوی
دوست داشتنم
به داشتنت
قد نمی‌دهد ...
دیدگاه ها (۷)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟑توی دنیای تاریکِ ذهن ات، یه ...

موسیقی

عشق…یک حالِ خوبِ بی‌دلیل است،در میان تمام زخم‌هایی که زندگی ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁷﴿ویو راوی﴾ات آرام برگه را از روی زمین ...

دوپارتی✨«کاش فقط یک بار دیگر صدایت می‌کردم»خانه در سکوت عجیب...

تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

پارت اول

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۳صدای قدم‌های نگهبان‌ها در راهرو...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط