پارت بلای جونم
#پارت_11🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
به کمد اشاره ریزی کرد و نکته بعدی رو هم ذکر کرد.
_ لباس هات این توعه ...یه چیزی بپوش معلوم بشه.
نفس عمیقی کشیدم تا از حرص جیغ نزنم و خونسردیم حفظ بشه.
سمت حموم رفتم.
احساس انزجار داشتم ...انگار جدی جدی تمام دیشب رو داشتم میگذروندم که حالا بخوام
***
_ غریبی میکنی مادر؟ چرا صبحانهت رو نخوردی؟
خجول سر پایین انداختم.
لعنت به مهام که گفته بود چنین لباس بازی بپوشم که معلوم باشه
_ یکم درد داشتم، میلم نکشید.
چشم های مادرش برق زد:
_ کجات درد میکنه؟
طبق دستور مهام خان، دست دلم کشیدم.
_ مهام میگه طبیعیه که دلم درد گرفته!
مادر بزرگش که داشت سر تا پام رو از نظر میگذروند، نگاهش روی گردنم ثابت موند.
_ اره مادر، طبیعیه ...تازه عروس همیشه اولشه ! دیشب ماشالله هزار ماشالله صدات توی کل خونه میپیچید ...
همچین چیز خجالت آوری ماشالله داشت؟
مهام خانواده خودش رو میشناخت که دیشب گفت الکی انجام بدم
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
به کمد اشاره ریزی کرد و نکته بعدی رو هم ذکر کرد.
_ لباس هات این توعه ...یه چیزی بپوش معلوم بشه.
نفس عمیقی کشیدم تا از حرص جیغ نزنم و خونسردیم حفظ بشه.
سمت حموم رفتم.
احساس انزجار داشتم ...انگار جدی جدی تمام دیشب رو داشتم میگذروندم که حالا بخوام
***
_ غریبی میکنی مادر؟ چرا صبحانهت رو نخوردی؟
خجول سر پایین انداختم.
لعنت به مهام که گفته بود چنین لباس بازی بپوشم که معلوم باشه
_ یکم درد داشتم، میلم نکشید.
چشم های مادرش برق زد:
_ کجات درد میکنه؟
طبق دستور مهام خان، دست دلم کشیدم.
_ مهام میگه طبیعیه که دلم درد گرفته!
مادر بزرگش که داشت سر تا پام رو از نظر میگذروند، نگاهش روی گردنم ثابت موند.
_ اره مادر، طبیعیه ...تازه عروس همیشه اولشه ! دیشب ماشالله هزار ماشالله صدات توی کل خونه میپیچید ...
همچین چیز خجالت آوری ماشالله داشت؟
مهام خانواده خودش رو میشناخت که دیشب گفت الکی انجام بدم
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
- ۲.۱k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط