༺ عشق در چشمانت ༻

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۴۲

از صبح دلشوره عجیبی داشتم. کوک چند بار پیام داده بود که «کار دارم» و «همه‌چی خوبه»، اما نمی‌تونستم آرام بگیرم. هر بار چشمای مضطرب دیشبش می‌اومد جلوی ذهنم، قلبم تندتر می‌زد.

عصر که شد، تهیونگ تماس گرفت.
— امشب همه رو دور هم جمع کردم. تو و کوک هم باید بیاید.

با تعجب پرسیدم:
— همه؟ یعنی یونا و جون‌هو هم هستن؟

— آره. جیمین و بقیه هم هستن. قراره یه شام حسابی باشه می‌خوام از هانا خاستگاری کنم.

همون موقع حس کردم این جمع‌شدن بی‌دلیل نیست.
_ای شیطون پس بگو چرا این چند روز پیدات نیست اوکی، داداشی فایتینگ! باییی.

_مرسی جوجه بای مواظب خودت باش.

به کوک خبر دادم و اون فقط گفت:
— باشه بیب، شب میام دنبالت می‌بینمت.

صدای خسته‌ش باعث شد بیشتر نگران بشم.

شب، وقتی وارد عمارت شدیم، از دیدن سفره‌ی بلند و پرزرق‌وبرق توی سالن نفس توی سینه‌م حبس شد. خدمتکارها مشغول چیدن ظروف و غذاهای رنگارنگ بودن. شمعدون‌های بلند، لیوان‌های کریستال و عطر غذا همه‌جا رو پر کرده بود. تهیونگ با لبخند به سمتم اومد.
— جوجه چطوری؟ دلم برات تنگ شده بود.
پریدم بغلش.
_منم دلم برات تنگ شده بود داداشی انقدر با هانا بودی که منو یادت رفت،(رفتم سمت گوشش) امشبم که ازش خاستگاری کنی منو دیگه یادت میره(مظلوم و کیوت)

_ای قربونت برم من جوجه،من غلط بکنم به بچم بی محلی کنم.

محکم لبشو بوس کردم.

_آفرین داداشی خیلی دوست دارم.

_منم همینطور جوجه.

از بغلش اومدم بیرون که دیدم کوک داری چپ چپ نگام می‌کنه،دستشو گرفتم دورو برم رو دیدم که کسی نبینه بردمش بیرون تو حیاط .

_چیه چرا اینطوری نگام کردی؟

_خودت چه فکری میکنی؟(عصبی)

_من... اممم.. اینکه تو حسودی کردی.

_من عمرا بیام به اون ته حسودی کنم.

-من که اسم نبردم گفتم حسودی کردی(خنده)

ات میره و یه بوسه سطحی روی لب کوک میزاری و می‌خواد بره که کوک دستشو میگیره و بین خودشو دیوار حبسش میکنه و میوفته به جون لباش.

بعد چند دقیقه ات نفس کم میاری و می‌زنه به سینه ولی کوک بیشتر مک می‌زنه که ات دیگه داشت خفه می‌شد که تصمیم میگیره از هنرش استفاده کنه و یه دونه می‌زنه تو د..کش کوک سریع جدا میشه و از درد ناله می‌کنه که ات سریع میره سمت کوک.

_کوک خوبی ببخشید ولی داشتم خفه میشدم.

ات میبینه کوک جواب نمیده می‌زنه زیر گریه.

_خب ببخشید دیگه نمی‌خواستم انقدر محکم بزنم ،خوب داشتی خفم میکردی.(گریه و کیوت)

کوک سرشو میاره بالا و با خنده ات رو میکشونه تو بغلش و بوی تنش رو وارد وجودش میکنه.

_ببخشید بیب،ولی باید تلافی می‌کردم که اونطوری تو بغل یه پسر نباشی.

_ کوک پسر چیه داداشمه.

_ به هر حال پسره دیگه و اینکه اون من نیستم..ولی خیلی زور داری ها ک..رم خیلی درد گرفت حواسم باشه باهات دعوا نکنم.(خنده)

_ببخشی ولی من داشتم خفه میشدم.
ات میخنده و بعد چند دقیقه میرن تو.

که یونا یه دفه میگه.
— بالاخره بعد مدت‌ها همه دور همیم.

کمی بعد جیمین و بقیه هم رسیدن. فضای سالن پر از خنده و هیاهو شد، اما من مدام نگاهم دنبال کوک بود.با اینکه لبخند می‌زد، اما برق اضطراب هنوز توی چشم‌هاش بود.

بی‌اختیار جلو رفتم.
— کوک… حالت خوبه؟

لبخند محوی زد و دستمو گرفت.
— خوبم، بیب. فقط یه کم خسته‌م.

تهیونگ با صدای بلند گفت:
— خب دیگه، همه سر میز بشینن!

همه دور سفره جمع شدیم. صدای خنده‌ی جیمین و شوخی‌های بی‌پایانش فضا رو پر کرده بود. یونا مشغول حرف زدن با مامان بود و من… فقط حواسم به کوک بود. حتی وقتی لیوانشو برداشت، حتی وقتی بی‌حوصله به غذا نگاه کرد.

زیر لب پرسیدم:
— مطمئنی چیزی نشده؟

آروم دستشو گذاشت رو رونم و کمی فشار داد و گفت:
— نه، بیب. فقط یه چیزی توی ذهنمه.

— چه چیزی؟

مکث کرد، لبخند زد اما نگاهش رو دزدید.
— الان نمی‌تونم بگم.

دلشوره مثل خوره به جونم افتاد. اون‌قدر که حتی طعم غذا رو نفهمیدم.
دست کوکم هنوز روی رونم بود که جیمین دید به من نگاه کرد و خندید و چون بغل کوک بود در گوشش گفت نترس کسی نمی دزدتش ولی باباش داری میبینه.

منم چون نزدیک کوک بودم شنیدم یه نگاه به بابا کردم و کوکم هم زمان با من نگاه کرد که دیدم بابا یکم عصبی داره نگاه میکنه منو و بعد کوک‌.

کوک سریع دستشو برداشت و آروم بهم گفت فکنم بابات دید ولی من ترو که به..

غذا تو گلوم و کوک سریع آب داد دستم.

_خوبی بیب؟چی شد؟
بعد بابام گفت.

_دخترم خوبی؟

_اره اره خوبم‌.

کوک بعد چند ثانیه تو گوشم گفت.
_عشقم من که ترو به فاک دادم پس چرا بابات عصبی نگام می‌کرد.

زدم به پهلوش
_آخه چه ربطی به اون داره بیشور خوب هر بابایی باشه عصبی میشه که دوست پسر دخترش جلو اون دستش روی رون دخترش باشه.

_ باشه ولی تو که به زودی زن خودم میشی.

_کوک میشه لطفا فقط غذا رو بخوری.

_بله حتما بانو.

بعد از شام....
دیدگاه ها (۰)

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

چندپارتی جونگ کوک

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

پارت ۳ اشتباهی آپ شده جابه جا شدنوقتی یهو p4 جیمین : کوک (...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

سناریو

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط