{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

🖤 Part 3 ❤

بس که گریه کرده بودم چشمام مثل کاسه خون شده بود..

قلبم!

حتی قلبم هم تیر میکشید از این همه سختی که حقم نبود و این همه دردی که منه بی گناه تو اون سن کم کشیده بودم..

با خودم میگفتم تو نباید جا بزنی دختر!
باید قویتر از دیروزت ادامه بدی
نباید اجازه بدی چیزی تو رو از پا در بیاره

ولی..

به یاد اوردن زندگیه سختی که داشتم مثل یه تیر دقیقا فکرای قشنگ و پوچمو هدف گرفت و منو به خودم اورد..

دقیقا همون لحظه بود که با خودم گفتم خدا حتی فکرشم واسه تو نمیخواد دختر، چه برسه به اینکه فکرتو عملیش کنی..بیخیال 

آره دیگه از همون روز بود که من دیگه فکرای قشنگ و رنگی رنگی نکردم تا امروز...
تا امروز که همه فکرای ذهنم دیگه سیاه و تاریک و دیدم به آینده هم عین آسمونه بی ستاره شده.
(:💔✨
دیدگاه ها (۰)

❤ Part اخر 🖤 چشمام مثل ابر بهاری شده بود..که یک دفعه شروع به...

❤❤❤❤❤❤

❤ Part 2 🖤ولی وقتی که داشت میرفت تمام سلول های بدنم درد میکر...

🖤 Part 1 ❤اوایل پاییز بود کنار پنجره نشسته و به منظره بیرون ...

دختر که باشی یعنی نباید بلند بخندی ،نباید با پسرا گرم بگیری ...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟒توی فکر بودم که با صدای پیرزن...

رمان عشق من واقعیه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط