{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عینک آفتابی رو چشمم بود . . .

عینک آفتابی رو چشمم بود . . .
حواسم پرت شد به ساپورت دختره، با صورت رفتم تو بغلش. . .
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
بیچاره تا اومد سر. و صدا کنه گفتم : ببخشید نابینام
بیچاره بغض کرد دستمو گرفت از خیابون ردم کرد!!

نخند یاد بگیر
دیدگاه ها (۶)

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

پارت۳

پسر بد (57)

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت13جین:جونگکو...

part ۷

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

#in_your_eyespart_11۲ویو کایلا از همون اول صبح می‌دونستم امر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط