{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:43

(ویو:جونگکوک)
و تا خواست حرفی بزنه،به بادیگارد کنار در گفتم:
_:مطمئن شو که از اینجا بره.
بادیگارد:چشم قربان.
مین‌سو:من می خوا...
که حرفش و با بستن در قطع کردم.
_:تهیونگ!
🐻:بله؟
_:راجب اینکه مین‌سو از کجا فهمید که سزار رو کشتیم،و یاقوت اینجاست خوب تحقیق کن.
راجب مسائل اضافه هم باز جست و جو کنی خوبه.
🐻:باشه.
از الان؟
_:از الان.
و سری تکون داد و رفت...
منم برگشتم پیش یاقوت...
هنوز خواب بود...
انگاری خیلی خسته اش بود...
ولی رنگ و روش خیلی بهتر شده...
دکتر داشت وضعیت فعلی شو چک می کرد...
_:الان چطوره؟
دکتر:نسبت به دیروز عمل کرد بهتری داشتن.
عالیه...
همینجوری ادامه بده یاقوت.
دکتر رفت.
رفتم و کنارش نشستم...
دستش رو گرفتم...
_:یاقوت...
می دونستی موقع خواب هم خیلی زیبا هستی؟
وای وقتی که آتیش چشمات روشنه...
تو شبیه فرشته ها نیستی...
شبیه الهه هستی...
الهه ی آتش...
اشکی از گوشه چشمام آروم چکید...
و لرزش خفیف دستام رو هم حس میکردم...
_:لطفا...
هرچه زودتر بیدار شو...
سایه طاقت اینهمه دوری رو از نزدیکی نداره...
که یه دفعه...
انگشتش تکون خورد...




تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
کامنت:۲تا




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۶)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط