I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:42
(ویو:جونگکوک)
_:چی شده؟؟؟
🐻:وقتی بیای میفهمی.
و بلند شدم...
شروع به قدم برداشتن کردیم...
چند قدم مونده به در تهیونگ آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
🐻:هر اتفاقی که افتاد آروم باش...
باشه؟؟؟
_:ببینم چی میشه.
در رو که باز کرد...
با مین مینسو پدر یاقوت مواجه شدم...
این حرومی اینجا چیکار داره؟؟؟
نگاه،طرز ایستادن...
انگاری به جای بافت گوشت و ماهیچه،از یه یخ درست شده بودم.
_:چی می خوای؟(سرد و بی رحم)
با بغضی مصنوعی لب زد:
مینسو:دخترم...
یکی یدونهام رو می خوام...
تا خواست وارد بشه...
یاد حرف چند روز پیش یاقوت افتادم...
(فلش بک به سه روز پیش:)
+:کوکی؟(آروم و با متانت)
_:جان کوکی؟
+:یه قولی بهم میدی؟
_:معلومه که میدم.
لبخندی شیرین زد...
+:هروقت که حواسم نبود،پدر مادرم خواستن بهم نزدیک بشن...
لطفا جلوشون رو بگیر.
_:چشم جگر گوشه.
ولی چرا؟
+:چون هدفشون آسیب رسوندن هست.
(پایان فلش بک)
_:نه نمیتونی وارد بشی.
مینسو:چرا اونوقت؟
_:چون اینجا ورود مار های سمی ممنوعه.
مینسو:حق نداری اینجوری حرف بزنی جئون جونگکوک.
سزار رو بدون هماهنگی کشتی.
بعد الان داری جلوم رو میگیری که دخترم رو نبینم؟
وایسا...
من که دستور ندادم خبر مرگ سزار پخش بشه...
و جاسوسی هم اونجا نبوده...
پس...
چطور فهمید؟
_:از کجا فهمیدی؟
حول شد...
انگاری انتظار نداشت که همچین سوالی رو بشنوه...
مینسو:خبر ها همینجوری پخش می شن دیگه...
_:ولی نه هر خبری.
الان هم نمیتونی یاقوت رو ببینی.
چون هنوز تو اتاق عمل هست.
تو هم گورت رو گم کن.
و تا خواست حرفی بزنه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:42
(ویو:جونگکوک)
_:چی شده؟؟؟
🐻:وقتی بیای میفهمی.
و بلند شدم...
شروع به قدم برداشتن کردیم...
چند قدم مونده به در تهیونگ آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
🐻:هر اتفاقی که افتاد آروم باش...
باشه؟؟؟
_:ببینم چی میشه.
در رو که باز کرد...
با مین مینسو پدر یاقوت مواجه شدم...
این حرومی اینجا چیکار داره؟؟؟
نگاه،طرز ایستادن...
انگاری به جای بافت گوشت و ماهیچه،از یه یخ درست شده بودم.
_:چی می خوای؟(سرد و بی رحم)
با بغضی مصنوعی لب زد:
مینسو:دخترم...
یکی یدونهام رو می خوام...
تا خواست وارد بشه...
یاد حرف چند روز پیش یاقوت افتادم...
(فلش بک به سه روز پیش:)
+:کوکی؟(آروم و با متانت)
_:جان کوکی؟
+:یه قولی بهم میدی؟
_:معلومه که میدم.
لبخندی شیرین زد...
+:هروقت که حواسم نبود،پدر مادرم خواستن بهم نزدیک بشن...
لطفا جلوشون رو بگیر.
_:چشم جگر گوشه.
ولی چرا؟
+:چون هدفشون آسیب رسوندن هست.
(پایان فلش بک)
_:نه نمیتونی وارد بشی.
مینسو:چرا اونوقت؟
_:چون اینجا ورود مار های سمی ممنوعه.
مینسو:حق نداری اینجوری حرف بزنی جئون جونگکوک.
سزار رو بدون هماهنگی کشتی.
بعد الان داری جلوم رو میگیری که دخترم رو نبینم؟
وایسا...
من که دستور ندادم خبر مرگ سزار پخش بشه...
و جاسوسی هم اونجا نبوده...
پس...
چطور فهمید؟
_:از کجا فهمیدی؟
حول شد...
انگاری انتظار نداشت که همچین سوالی رو بشنوه...
مینسو:خبر ها همینجوری پخش می شن دیگه...
_:ولی نه هر خبری.
الان هم نمیتونی یاقوت رو ببینی.
چون هنوز تو اتاق عمل هست.
تو هم گورت رو گم کن.
و تا خواست حرفی بزنه...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۲۳۴
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط