{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.

Part:41

(ویو:جونگکوک+
دکتر:الو آقای جئون...
لطفا سریع خودتون رو برسونین...
قلبم یه لحظه وایساد...
_:چی شده؟؟؟
دکتر:بدنشون به کم خونی واکنش شدیدی نشون می ده...
و کیسه ی خونی هم نداریم...
و فقط شما می تونین بهش خون بدین...
_:باشه سریع خودمو می رسونم.
قطع که شده...
بی درنگ ماشین رو روشن کردم...
و شروع به حرکت کردم...
🐻:چه اتفاقی افتاده؟؟؟
_:یاقوت به خون نیاز داره.
🐻:مگه کیسه ی خون ندارن؟؟؟
_:نه.
و سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد.
امیدوارم که دیر نرسم...
چون اگه یاقوتی نباشه...
جونگکوکی هم وجود نداره.
بعد از چند دقیقه رسیدیم...
پا تند کردم به سمت در ورودی...
پرستار رو که دیدم گفتم:
_:کدوم اتاق؟؟؟(سرد و جدی و بم)
پرستار:بفرمائین توی این اتاق.
وارد اتاق شدیم...
صندلی و مواد ضدعفونی و سرنگ و بقیه ی وسایل ها بود...
نشستم...
و بند رو بالای دستم بست...
پرستار:دستتون رو مچ کنین لطفا.
دستمو مچ کردم...
بعد از اینکه رگم رو پیدا کرد...
محل تزریق رو با پنبه یا الکلی ضدعفونی کرد...
بعدش سوزنی که یه لوله بهش وصل بود که خون رو داخل کیسه بریزه رو توی رگم فرو کرد.
بعد از چند دقیقه کیسه پر شده...
روی سوزن پنبه ای گذاشت و بعدش بیرون کشید...
بند رو باز.
پرستار:به خاطر خون گیری یه چند دقیقه بشینین بعدش بلند شین.
و سری تکون دادم و رفت.
سرم رو تکیه دادم به صندلی...
یاقوت لطفاً خوب شو...
بیدار شو...
دلم برای صدات...
نگات...
شیطونی هات...
همه چیزت تنگ شده...
چند ثانیه بعد تهیونگ اومد...
🐻:کوک؟؟؟
_:هوم؟؟؟
🐻:بهتره بیای دم در...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا




#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط