پارت³¹
(بادیگارد هات❤️🔥)
فقط منو ثورا عین معلولین ذهنی داشتیم به بحثشون گوش میدادیم.
داشتم تو فضا سیر میکردم که جین گفت:
_خانما احساس میکنم با ما راحت نیستین.
ثورا گفت:
_نه فقط حرفی نداریم برای گفتن چون تازه اومدیم.
گفتم:
_آره بابا من یخم آب شه خودتون پرتمون میکنین بیرون.
ثورا با پاش محکم زد رو پام که خفه شدم.
من آخر افلیج میشم از دست زدنای این ثورا.
چپ چپ نگاهش کردم که به پشمشم نگرفت.
کم کم حوصله ام سر رفت که دیدم تهیونگ داره با گوشیش بازی میکنه.
آروم آروم خودمو بهش نزدیک کردم.
دیدم داره کالاف بازی میکنه.
هنوز نفهمیده بود بهش نزدیک شدم انقدر غرق بازی بود.
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.