نفرتی به نام عشق
نفرتی به نام عشق
پارت:پنجم
ویو ات
رفتم پایین و یکم رو کاناپه روبه روی تلویزیون نشستم..
م/ت: اتتت عزیزم میتونی بیای کمک؟(یکم بلند)
ات: باشهه الان میام(بلند)
رفتم پیش مامان و کمکش کردم غذا بپزه
مشغول اشپزی بودم که زنگ در بلند شد
م/ت: ات عزیزم برو درو باز کن خالت اینا اومدن
ات: باشه..(نفس عمیق)
به سمت در رفتم و بازش کردم
ات: سلام خاله جان خوش اومدین
م/ک: سلام عزیزممم ممنونن
ب/ک: ات خانم مارو فراموش کردی؟
ات: ببخشید عمو جان(عموصداش میکنه) ندیدمتون...خوش اومدین (لبخند)
اونا رفتن داخل و پسرشون اومد سمت در
ات: سلام خوش اومدین(لبخند)
جونگکوک:ممنون...(سرد)(رفت داخل)
ات: ایششششش برو بابا احمق
جونگکوک: شنیدم چی گفتی بچه جون
ات: عا..عا برین بشینین(لبخند ضایع)
«بعد این یکم باهم تو داستان لجبازی میکنن»
بعد اونا منم به سمت اشپزخونه رفتم که مامان از اشپزخونه درومد و بدو بدو سمت خاله رفت و محکم بغلش کرد
از کیوتیشون خندم گرفت که دیدم اون پسره جونگکوک داره نگام میکنه بهش چشم غره ای رفتم و رفتم داخل اشپز خونه..
داشتم قهوه میریختم که مامان و خاله باهم وارد اشپز خونه شدن و نشستن روی دوتا صندلیه اونجا و باهم حرف زدن..
واس مامانو خاله رو گذاشتم رو میز و بقیشو بردم سمت بابا اینا..
اول به عمو بعد به بابا و بعد به سمت جونگکوک رفتم...
ازونجایی که ازش خوشم نمیومد هوس لجبازی کردم..
رفتم پیشش خم شدم تا برداره یه نگاهی به من انداخت که دستمو تکون دادم که باعث شد کمی ازش بریزه رو پاش..
کوک: اخخخ چتههه؟؟؟(درد و خشم)
ات: ای وای ببخشید حواسم نبود(نیشخند)
ب/ت: ات حواست کجاست زدی پای پسر خالتو سوزوندی(یکم عصبانی)
ات: هع پسر خاله....(اروم) ببخشید خب
کوک: عیبی نداره دختر خاله جون(نیشخند) بعدا به حسابت میرسم(اروم جوری که فقد ات بشنوه )
ات: میبینیم جئون(پوزخند)(اروم)
و......
شرایط پارت بعد
لایک: ۵
کامنت:۵
پارت:پنجم
ویو ات
رفتم پایین و یکم رو کاناپه روبه روی تلویزیون نشستم..
م/ت: اتتت عزیزم میتونی بیای کمک؟(یکم بلند)
ات: باشهه الان میام(بلند)
رفتم پیش مامان و کمکش کردم غذا بپزه
مشغول اشپزی بودم که زنگ در بلند شد
م/ت: ات عزیزم برو درو باز کن خالت اینا اومدن
ات: باشه..(نفس عمیق)
به سمت در رفتم و بازش کردم
ات: سلام خاله جان خوش اومدین
م/ک: سلام عزیزممم ممنونن
ب/ک: ات خانم مارو فراموش کردی؟
ات: ببخشید عمو جان(عموصداش میکنه) ندیدمتون...خوش اومدین (لبخند)
اونا رفتن داخل و پسرشون اومد سمت در
ات: سلام خوش اومدین(لبخند)
جونگکوک:ممنون...(سرد)(رفت داخل)
ات: ایششششش برو بابا احمق
جونگکوک: شنیدم چی گفتی بچه جون
ات: عا..عا برین بشینین(لبخند ضایع)
«بعد این یکم باهم تو داستان لجبازی میکنن»
بعد اونا منم به سمت اشپزخونه رفتم که مامان از اشپزخونه درومد و بدو بدو سمت خاله رفت و محکم بغلش کرد
از کیوتیشون خندم گرفت که دیدم اون پسره جونگکوک داره نگام میکنه بهش چشم غره ای رفتم و رفتم داخل اشپز خونه..
داشتم قهوه میریختم که مامان و خاله باهم وارد اشپز خونه شدن و نشستن روی دوتا صندلیه اونجا و باهم حرف زدن..
واس مامانو خاله رو گذاشتم رو میز و بقیشو بردم سمت بابا اینا..
اول به عمو بعد به بابا و بعد به سمت جونگکوک رفتم...
ازونجایی که ازش خوشم نمیومد هوس لجبازی کردم..
رفتم پیشش خم شدم تا برداره یه نگاهی به من انداخت که دستمو تکون دادم که باعث شد کمی ازش بریزه رو پاش..
کوک: اخخخ چتههه؟؟؟(درد و خشم)
ات: ای وای ببخشید حواسم نبود(نیشخند)
ب/ت: ات حواست کجاست زدی پای پسر خالتو سوزوندی(یکم عصبانی)
ات: هع پسر خاله....(اروم) ببخشید خب
کوک: عیبی نداره دختر خاله جون(نیشخند) بعدا به حسابت میرسم(اروم جوری که فقد ات بشنوه )
ات: میبینیم جئون(پوزخند)(اروم)
و......
شرایط پارت بعد
لایک: ۵
کامنت:۵
- ۱۰.۵k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط