نفرتی به نام عشق
نفرتی به نام عشق
پارت:شیشم
ویو ات
دوباره به سمت اشپزخونه رفتم و کمک مامان کردم تا غذاهارو بچینه رومیز....
بعد چن مین که چیدن بشقاب و غذا تموم شد یه نگاهی به میز انداختم
ات: جوننن مامان خانوممم میزو رنگی رنگی کردیی
م/ک: پس چی فک کردی مامانت کارش حرف نداره(خنده)
ات: یاااا خاله منم کمکش کردم..(دستاشو به هم گره زد مثلا قهره)
م/ک: دست شماهم درد نکنه اتی(خنده)
ات:(خنده)
داشتم میخندیدم که دیدم جونگکوک داره با پوزخند نگام میکنه..
حتما داره نقشه کرم ریختنشو میکشه..
نادیدش گرفتم و رفتم سمت میز تا بشینم..
از شانس بدم همجا پر بودو فقد یه صندلی خالی بود که روبه روی جونگکوک بود..
چشم غره ای بهش رفتم و نشستم....
«چن مین بعد وسط غذا خوردن»
داشتیم غذامونو میخوردیم که حس کردم یچیزی خودشو کوبید به پام..
به پایین میز نگاهی انداختم بعد به جونگکوک نگاه کردم که داشت با خنده بی سرو صدا بهم نگاه میکرد و غذاشو میخورد
پوزخندی زدم و محکم پامو کوبیدم به پاش
جونگکوک: عهه عهه(سرفه)
م/ت: چی شد عزیزم یکم اب بخور(تو لیوان براش اب ریخت)
جونگکوک: هیچی خاله جان غذا پرید گلوم(با پوزخند به ات نگاه کرد جوری که فقد خودش ببینه)
ات:(بهش چشم غره رفت و شروع کرد به خوردن غذاش)
«چن مین بعد»
همه غذاشونو خوردن و تشکر کردن..
شروع کردم بع جمع کردن ظرفا و بردمشون سمت ظرف شویی..
میخاستم بشورم که خاله اسرار کرد خودش بشوره منم چیزی نگفتم و رفتم تو حال..
رو مبل تک نفری نشستم و با گوشیم ور رفتم..
مشغول رد کردن پستا بودم که یه پیام از شماره ناشناس اومد(داره اینیستا نیگا میکنه)
ناشناس: که به پای من لگد میزنی نگران نباش کلی برات نقشه ریختم
از حرفش فهمیدم جونگکوکه
بهش نگا کردم که دیدم بهم زل زده..
سریع جوابشو دادم
ات: به همین خیال باش جئون
جونگکوک: من میتونم همین الان بزنم لهت کنم ولی بخاطر عمو و بابا باهات کاری ندارم
ات: ای وای ترسیدم نکشیمون جومونگ(مسخرش میکنه)
جونگکوک: هع
بعدش گوشیمو
خاموش کردم و یه چشم غره ای بهش رفتم و به سمت طبقه بالا رفتم و دره اتاقمو باز کردم و خودمو انداختم رو تخت
که...
شرایط:
لایک: 5
کامت: 5
پارت:شیشم
ویو ات
دوباره به سمت اشپزخونه رفتم و کمک مامان کردم تا غذاهارو بچینه رومیز....
بعد چن مین که چیدن بشقاب و غذا تموم شد یه نگاهی به میز انداختم
ات: جوننن مامان خانوممم میزو رنگی رنگی کردیی
م/ک: پس چی فک کردی مامانت کارش حرف نداره(خنده)
ات: یاااا خاله منم کمکش کردم..(دستاشو به هم گره زد مثلا قهره)
م/ک: دست شماهم درد نکنه اتی(خنده)
ات:(خنده)
داشتم میخندیدم که دیدم جونگکوک داره با پوزخند نگام میکنه..
حتما داره نقشه کرم ریختنشو میکشه..
نادیدش گرفتم و رفتم سمت میز تا بشینم..
از شانس بدم همجا پر بودو فقد یه صندلی خالی بود که روبه روی جونگکوک بود..
چشم غره ای بهش رفتم و نشستم....
«چن مین بعد وسط غذا خوردن»
داشتیم غذامونو میخوردیم که حس کردم یچیزی خودشو کوبید به پام..
به پایین میز نگاهی انداختم بعد به جونگکوک نگاه کردم که داشت با خنده بی سرو صدا بهم نگاه میکرد و غذاشو میخورد
پوزخندی زدم و محکم پامو کوبیدم به پاش
جونگکوک: عهه عهه(سرفه)
م/ت: چی شد عزیزم یکم اب بخور(تو لیوان براش اب ریخت)
جونگکوک: هیچی خاله جان غذا پرید گلوم(با پوزخند به ات نگاه کرد جوری که فقد خودش ببینه)
ات:(بهش چشم غره رفت و شروع کرد به خوردن غذاش)
«چن مین بعد»
همه غذاشونو خوردن و تشکر کردن..
شروع کردم بع جمع کردن ظرفا و بردمشون سمت ظرف شویی..
میخاستم بشورم که خاله اسرار کرد خودش بشوره منم چیزی نگفتم و رفتم تو حال..
رو مبل تک نفری نشستم و با گوشیم ور رفتم..
مشغول رد کردن پستا بودم که یه پیام از شماره ناشناس اومد(داره اینیستا نیگا میکنه)
ناشناس: که به پای من لگد میزنی نگران نباش کلی برات نقشه ریختم
از حرفش فهمیدم جونگکوکه
بهش نگا کردم که دیدم بهم زل زده..
سریع جوابشو دادم
ات: به همین خیال باش جئون
جونگکوک: من میتونم همین الان بزنم لهت کنم ولی بخاطر عمو و بابا باهات کاری ندارم
ات: ای وای ترسیدم نکشیمون جومونگ(مسخرش میکنه)
جونگکوک: هع
بعدش گوشیمو
خاموش کردم و یه چشم غره ای بهش رفتم و به سمت طبقه بالا رفتم و دره اتاقمو باز کردم و خودمو انداختم رو تخت
که...
شرایط:
لایک: 5
کامت: 5
- ۵.۷k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط