خنديد و با دوتا از انگشتانش بيني م را فشرد؛جیمین همانند م
خنديد و با دوتا از انگشتانش بيني م را فشرد؛جیمین همانند من بي جنبه نبود و حرص نمي خورد،با خنده از ماجرا رد مي شد.
سيب رها شده م را برداشت و گازي از آن زد،با دهان پر شده اش گفت:"من با دوستام دارم ميرم بيرون."
درحالي كه چهره م از انزجار جمع شده جواب مي دهم:"اها؟مثل هرشب؟"
بلاخره آن محتويات را قورت داد و با مسخرگي تمام گفت:"اره،مثل هرشب!اوه چيشده؟مشكلي داري؟يا تو دعوت نيستي خانم كوچولو؟"
با اخم هاي درهم دندان هايم را روي هم سابيدم:"من هيچ دوستي ندارم و از اين قضيه خوشحالم جیمین!در ضمن،من امشب دعوت شدم..يه شام با دوست پسر قبلي كه امروز درحال زجه زدن براي شانس ديگري بود."
شوخ طبعي و سرحالي در چهره اش ناگهان ناپديد شد،صورت او به سردي تمامش برگشت-همانطور كه وقتي مي ديدم با بقيه و دوستانش بود اين چنين رفتار مي كرد-
اين نوع از او براي من صدق نمي كرد،زيرا هيچ موقع حالت سرد و بي رحمي با من نداشت كه هرموقع دوستانش او را مي ديدند سربه سرش مي زاشتند-او هم تنها با يك نگاه دهنشان را مي بست-.
حالا با همان چهره به من نگاه مي كرد،صدايش آرام و جدي بود:"مگه اینکه از روي جنازهٔ من رد شی !نمي خوام حتيٰ به اين فكركنم تو به اون عوضي جواب بله دادي!"
خنديدم،نمي توانستم او را جدي بگيرم:"به تو چه ربطي داره پسره ي بوگندو؟"
اين يك دروغي بود كه هربار به او مي گفتم،او نه تنها كه بوي بد نمي داد،بلكه رايحهٔ او مرا به خلسه مي برد،
صورتش چند ميلي متر با من فاصله دارد،ناگهان چشمانش راهشان را به لب هايم گم مي كنند اما سريعاً به چشم هايم برمي گردند-فكر مي كنم با كمي حسودي؟-:"تو هيچ جايي نمي ري جنا،پايانِ بحث!"
از جايم بلند شدم چون ديگر نمي توانستم آن نزديكي را واقعاً هضم كنم:"هي!تو الان جدي اي؟من فكر نمي كنم واقعاً به تو ربطي داشته باشه جیمین!وقتي هم كه تو رفتي تا خوش بگذروني من از اين در بيرون مي رم!"
سيب رها شده م را برداشت و گازي از آن زد،با دهان پر شده اش گفت:"من با دوستام دارم ميرم بيرون."
درحالي كه چهره م از انزجار جمع شده جواب مي دهم:"اها؟مثل هرشب؟"
بلاخره آن محتويات را قورت داد و با مسخرگي تمام گفت:"اره،مثل هرشب!اوه چيشده؟مشكلي داري؟يا تو دعوت نيستي خانم كوچولو؟"
با اخم هاي درهم دندان هايم را روي هم سابيدم:"من هيچ دوستي ندارم و از اين قضيه خوشحالم جیمین!در ضمن،من امشب دعوت شدم..يه شام با دوست پسر قبلي كه امروز درحال زجه زدن براي شانس ديگري بود."
شوخ طبعي و سرحالي در چهره اش ناگهان ناپديد شد،صورت او به سردي تمامش برگشت-همانطور كه وقتي مي ديدم با بقيه و دوستانش بود اين چنين رفتار مي كرد-
اين نوع از او براي من صدق نمي كرد،زيرا هيچ موقع حالت سرد و بي رحمي با من نداشت كه هرموقع دوستانش او را مي ديدند سربه سرش مي زاشتند-او هم تنها با يك نگاه دهنشان را مي بست-.
حالا با همان چهره به من نگاه مي كرد،صدايش آرام و جدي بود:"مگه اینکه از روي جنازهٔ من رد شی !نمي خوام حتيٰ به اين فكركنم تو به اون عوضي جواب بله دادي!"
خنديدم،نمي توانستم او را جدي بگيرم:"به تو چه ربطي داره پسره ي بوگندو؟"
اين يك دروغي بود كه هربار به او مي گفتم،او نه تنها كه بوي بد نمي داد،بلكه رايحهٔ او مرا به خلسه مي برد،
صورتش چند ميلي متر با من فاصله دارد،ناگهان چشمانش راهشان را به لب هايم گم مي كنند اما سريعاً به چشم هايم برمي گردند-فكر مي كنم با كمي حسودي؟-:"تو هيچ جايي نمي ري جنا،پايانِ بحث!"
از جايم بلند شدم چون ديگر نمي توانستم آن نزديكي را واقعاً هضم كنم:"هي!تو الان جدي اي؟من فكر نمي كنم واقعاً به تو ربطي داشته باشه جیمین!وقتي هم كه تو رفتي تا خوش بگذروني من از اين در بيرون مي رم!"
- ۵۷۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط