📖 پیامهای ساعت سه صبح
📖 پیامهای ساعت سه صبح
پارت سوم: «حقیقت»
اِما وقتی به بیمارستان رسید، حتی درست نمیدونست چطور خودش رو تا اونجا رسونده.
تمام مسیر فقط یک جمله توی سرش تکرار میشد:
«دِنیل بیمارستانه.»
همین.
نه میدونست چه اتفاقی افتاده.
نه میدونست حالش چطوره.
نه حتی میدونست چرا لوکاس اینقدر ترسیده بود.
وقتی وارد راهرو شد، لوکاس رو دید.
روی صندلی نشسته بود و دستهاش رو به هم قفل کرده بود.
اِما با عجله رفت سمتش.
ـ کجاست؟
لوکاس سرشو بالا آورد.
ـ اتاق ۲۱۴.
ـ چی شده؟
لوکاس چند لحظه سکوت کرد.
ـ اِما...
ـ چی شده؟!
لوکاس آه کشید.
ـ دِنیل مریضه.
اِما اخم کرد.
ـ خب... همه مریض میشن. چی شده؟
ـ نه، منظورم این نیست.
لوکاس نگاهش رو پایین انداخت.
ـ دِنیل دو سال پیش فهمید یه بیماری جدی داره.
اِما خشکش زد.
ـ دو سال پیش؟
لوکاس سر تکون داد.
ـ همون موقع که ازت جدا شد.
اِما چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ یعنی...
لوکاس حرفش رو کامل کرد:
ـ دلیل رفتنش تو نبودی.
اِما نشست.
اشکهاش بیاختیار سرازیر شدن.
ـ پس چرا هیچی نگفت؟
ـ چون فکر میکرد اگه بدونی، میمونی.
ـ خب معلومه که میموندم!
لوکاس با ناراحتی گفت:
ـ میدونم.
ـ من دو سال فکر کردم منو دوست نداشته!
ـ میدونم.
ـ فکر کردم یکی دیگه رو پیدا کرده!
لوکاس چیزی نگفت.
اِما صورتش رو با دست پوشوند.
ـ اون حق نداشت به جای من تصمیم بگیره...
چند لحظه بعد بلند شد.
ـ میخوام ببینمش.
لوکاس سر تکون داد.
ـ برو.
---
اِما در اتاق رو باز کرد.
دِنیل روی تخت بود.
خیلی لاغرتر شده بود.
چهرهش خسته بود.
ولی وقتی اِما رو دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
اِما کنار تخت رفت.
ـ تو قرارمون رو خراب کردی.
دِنیل خندید.
ـ میدونم.
ـ من دو ساعت منتظرت موندم.
ـ ببخشید.
ـ نه.
دِنیل نگاهش کرد.
ـ نه؟
اِما اشکهاشو پاک کرد.
ـ دو ساله منتظرتم.
لبخند دِنیل محو شد.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدن.
بعد دِنیل آروم گفت:
ـ میدونم.
اِما نشست.
ـ چرا؟
ـ چی؟
ـ چرا رفتی؟
دِنیل نفس عمیقی کشید.
ـ چون ترسیده بودم.
ـ از چی؟
ـ از اینکه یه روز صبح بیدار شی و ببینی تمام زندگیت شده بیمارستان و دکتر و دارو و من.
اِما با گریه گفت:
ـ این تصمیم من بود، دِنیل.
ـ میدونم.
ـ نه، نمیدونی.
اِما دستش رو گرفت.
ـ تو حتی فرصت ندادی انتخاب کنم.
دِنیل چشمهاشو بست.
ـ میدونم.
ـ پس چرا؟
ـ چون دوستت داشتم.
اِما خندید، ولی خندهش پر از اشک بود.
ـ تو همیشه با همین یه جمله همهچیو خراب میکنی.
دِنیل هم خندید.
ـ میدونم.
پایان پارت سوم
پارت سوم: «حقیقت»
اِما وقتی به بیمارستان رسید، حتی درست نمیدونست چطور خودش رو تا اونجا رسونده.
تمام مسیر فقط یک جمله توی سرش تکرار میشد:
«دِنیل بیمارستانه.»
همین.
نه میدونست چه اتفاقی افتاده.
نه میدونست حالش چطوره.
نه حتی میدونست چرا لوکاس اینقدر ترسیده بود.
وقتی وارد راهرو شد، لوکاس رو دید.
روی صندلی نشسته بود و دستهاش رو به هم قفل کرده بود.
اِما با عجله رفت سمتش.
ـ کجاست؟
لوکاس سرشو بالا آورد.
ـ اتاق ۲۱۴.
ـ چی شده؟
لوکاس چند لحظه سکوت کرد.
ـ اِما...
ـ چی شده؟!
لوکاس آه کشید.
ـ دِنیل مریضه.
اِما اخم کرد.
ـ خب... همه مریض میشن. چی شده؟
ـ نه، منظورم این نیست.
لوکاس نگاهش رو پایین انداخت.
ـ دِنیل دو سال پیش فهمید یه بیماری جدی داره.
اِما خشکش زد.
ـ دو سال پیش؟
لوکاس سر تکون داد.
ـ همون موقع که ازت جدا شد.
اِما چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ یعنی...
لوکاس حرفش رو کامل کرد:
ـ دلیل رفتنش تو نبودی.
اِما نشست.
اشکهاش بیاختیار سرازیر شدن.
ـ پس چرا هیچی نگفت؟
ـ چون فکر میکرد اگه بدونی، میمونی.
ـ خب معلومه که میموندم!
لوکاس با ناراحتی گفت:
ـ میدونم.
ـ من دو سال فکر کردم منو دوست نداشته!
ـ میدونم.
ـ فکر کردم یکی دیگه رو پیدا کرده!
لوکاس چیزی نگفت.
اِما صورتش رو با دست پوشوند.
ـ اون حق نداشت به جای من تصمیم بگیره...
چند لحظه بعد بلند شد.
ـ میخوام ببینمش.
لوکاس سر تکون داد.
ـ برو.
---
اِما در اتاق رو باز کرد.
دِنیل روی تخت بود.
خیلی لاغرتر شده بود.
چهرهش خسته بود.
ولی وقتی اِما رو دید، لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
اِما کنار تخت رفت.
ـ تو قرارمون رو خراب کردی.
دِنیل خندید.
ـ میدونم.
ـ من دو ساعت منتظرت موندم.
ـ ببخشید.
ـ نه.
دِنیل نگاهش کرد.
ـ نه؟
اِما اشکهاشو پاک کرد.
ـ دو ساله منتظرتم.
لبخند دِنیل محو شد.
چند ثانیه هیچکدوم حرف نزدن.
بعد دِنیل آروم گفت:
ـ میدونم.
اِما نشست.
ـ چرا؟
ـ چی؟
ـ چرا رفتی؟
دِنیل نفس عمیقی کشید.
ـ چون ترسیده بودم.
ـ از چی؟
ـ از اینکه یه روز صبح بیدار شی و ببینی تمام زندگیت شده بیمارستان و دکتر و دارو و من.
اِما با گریه گفت:
ـ این تصمیم من بود، دِنیل.
ـ میدونم.
ـ نه، نمیدونی.
اِما دستش رو گرفت.
ـ تو حتی فرصت ندادی انتخاب کنم.
دِنیل چشمهاشو بست.
ـ میدونم.
ـ پس چرا؟
ـ چون دوستت داشتم.
اِما خندید، ولی خندهش پر از اشک بود.
ـ تو همیشه با همین یه جمله همهچیو خراب میکنی.
دِنیل هم خندید.
ـ میدونم.
پایان پارت سوم
- ۸۵
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط