بلولاک/قفل آبی(سناریو )
سناریو بلولاک/قفل آبی ♡
وقتی که ...از صبح حالت بده واکنشش چیه؟
شخصیتها: تو + Itoshi Rin---
حالت از صبح خوب نیست.
نه مریضی، نه اتفاق خاصی افتاده.
فقط دلت گرفته.
رین اولش متوجه نمیشه.
ولی وقتی میبینه ساکتی و هی با گوشی ور میری،
آخرش میگه:
رین:
«چته؟»
تو شونه بالا میندازی.
«هیچی.»
چند ثانیه میگذره.
رین از همون جاش میگه:
رین:
«این “هیچی” نیست.»
میاد نزدیکتر،
رین:
«حالت بده.»
تو نفس میکشی و بالاخره میگی:
«نمیدونم…
یهجورایی اعصابم خورده.
خودمم میدونم مسخرهست.»
رین اخم میکنه.
رین:
«بچگونس؟»
تو سریع اضافه میکنی:
«آره…
خودمم میگم الکیه، ولی خب… اذیتم میکنه.»
رین چند ثانیه ساکته.
بعد خیلی ساده میگه:
رین:
«احمق .اگه اذیتت میکنه، الکی نیست.»
نگاهت میکنه، مستقیم.
رین:
«تو لازم نیست ناراحتیت منطقی باشه
که حق داشته باشی.»
اینجاش بغضت میگیره.
صدات میلرزه.
تو:
«من فقط…
خسته شدم.»
رین یه نفس عمیق میکشه.
میاد جلوتر و بدون حرف اضافه،
دستشو میذاره پشتت و
محکم بغلت میکنه.
نه عجله داره،
نه میخواد زود تموم شه.
رین (آروم، کنار گوشت):«باشه.
لازم نیست الان قوی باشی.»
چند ثانیه همونجوری میمونه بعد میگه:
رین:
«بیا تو پذیرایی.اینجا تنها نباش.»
دستتو ول نمیکنه.با هم از اتاق میاین بیرون.
کنار هم میشینید.
رین چیزی نمیگه، ولی حضورش برای ارامشت کافیه .
پایاننننن
اگه رمانای بیشتر میخواید ریکشنا باید بره بالای ۱۵ تا .کامنت فراموش نشهههه
اسکی ممنوععع
~♡لایک و فالو یادت نره عزیزم♡~
~☆اگه درخواستی دارید تو کامنتا بگید☆~
#بلولاک
#سناریو
#قفل_آبی
#رین_ایتوشی
وقتی که ...از صبح حالت بده واکنشش چیه؟
شخصیتها: تو + Itoshi Rin---
حالت از صبح خوب نیست.
نه مریضی، نه اتفاق خاصی افتاده.
فقط دلت گرفته.
رین اولش متوجه نمیشه.
ولی وقتی میبینه ساکتی و هی با گوشی ور میری،
آخرش میگه:
رین:
«چته؟»
تو شونه بالا میندازی.
«هیچی.»
چند ثانیه میگذره.
رین از همون جاش میگه:
رین:
«این “هیچی” نیست.»
میاد نزدیکتر،
رین:
«حالت بده.»
تو نفس میکشی و بالاخره میگی:
«نمیدونم…
یهجورایی اعصابم خورده.
خودمم میدونم مسخرهست.»
رین اخم میکنه.
رین:
«بچگونس؟»
تو سریع اضافه میکنی:
«آره…
خودمم میگم الکیه، ولی خب… اذیتم میکنه.»
رین چند ثانیه ساکته.
بعد خیلی ساده میگه:
رین:
«احمق .اگه اذیتت میکنه، الکی نیست.»
نگاهت میکنه، مستقیم.
رین:
«تو لازم نیست ناراحتیت منطقی باشه
که حق داشته باشی.»
اینجاش بغضت میگیره.
صدات میلرزه.
تو:
«من فقط…
خسته شدم.»
رین یه نفس عمیق میکشه.
میاد جلوتر و بدون حرف اضافه،
دستشو میذاره پشتت و
محکم بغلت میکنه.
نه عجله داره،
نه میخواد زود تموم شه.
رین (آروم، کنار گوشت):«باشه.
لازم نیست الان قوی باشی.»
چند ثانیه همونجوری میمونه بعد میگه:
رین:
«بیا تو پذیرایی.اینجا تنها نباش.»
دستتو ول نمیکنه.با هم از اتاق میاین بیرون.
کنار هم میشینید.
رین چیزی نمیگه، ولی حضورش برای ارامشت کافیه .
پایاننننن
اگه رمانای بیشتر میخواید ریکشنا باید بره بالای ۱۵ تا .کامنت فراموش نشهههه
اسکی ممنوععع
~♡لایک و فالو یادت نره عزیزم♡~
~☆اگه درخواستی دارید تو کامنتا بگید☆~
#بلولاک
#سناریو
#قفل_آبی
#رین_ایتوشی
- ۱۵.۲k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط