* حکم عشق *

* حکم عشق *
part : 1
۱۴۰۵/۳/۲۰
وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله از بالای در به گوش رسید . امروز مثل همیشه روزمو با اومدن به کتابخونه ی قدیمی و دلچسب پدربزرگ شروع میکنم . احساس آرامش اینجا باعث میشه زمان هایی که اینجا نیستم ، دلتنگ بشم ... برای پدربزرگ ، کتاب ها و حتی بوی لیوان چایی خوش عطر در دستانش
.
پدربزرگ روی صندلی چوبی نشسته بود و با دستمال ، آروم و با دقت گرد و غبار روی جلدِ کتاب هارو تمیز میکرد ! لبخند ملیحی روی لبش دیده میشد و به نظر میرسید که هنوز متوجهِ حضور من داخل کتابخونه ، نشده آروم بهش نزدیک شدم و با صدای بلند گفتم
+ سلاممممم من اومدم
از جا پرید ، عینکش رو روی چشمانش گذاشت و لب زد ...
() ترسیدم دختر جون ، چرا داد میزنی ؟
لبخند زدم
+ کمک میخوای پدربزرگ ؟
از روی صندلی بلند شد و آروم به سمت قفسه ها قدم برداشت .
() بیا اینجا .. دستمال رو بردار و قفسه هارو تمیز کن
+‌ چشمممم
کیفم رو از روی دوشم برداشتم و بعد از قرار دادن کتاب ها در گوشه ای از کتابخونه ، قفسه هارو تمیز کردم و این پروسه رو برای قفسه های بعدی اجرا کردم .. پهناور بودنِ کتابخونه علتی بود برای کمر درد پدربزرگ ، تمیز کردن اینجا برای پدربزرگ کار سختی بود و دیگه توان کار کردن رو نداشت .. از همون دوران جوانی پدربزرگ متعلق به کتاب و خیال پردازی بود . هیچوقت فراموش نمیکنم ، حدودا 5 سال قبل ، مادربزرگ بیمار شد و توانایی درک کردن کلمات رو نداشت .. اما با این حال پدربزرگ هر روز صبح به بیمارستان میرفت و کنار تخت مادربزرگ مینشست . کتاب مورد علاقه ی همسرش رو برمیداشت و برایش میخوند ، شاید همسرش در آن لحظه ، هضم کردن کلمات برایش غیر ممکن بود ... اما لبخندی که روی لبش پدیدار میشد ، برای پدربزرگم از هرچیز دیگری مهمتر بود ! اما افسوس از زمانی که همسرش بدون خداحافظی اورا ترک کرد و پدربزرگ ، هرشب کتاب رو برمیداشت و با صدای آرام زمزمه میکرد . اعتقاد داشت که روح مادربزرگ اونو ترک نمیکنه و .... شاید این افکار دلیلی بود برای دل خوشی اش ! به فکر فرو رفته بودم که ناگهان کتاب از دستم به روی زمین افتاد ، سکوت کتابخانه شکست و صدای افتادن کتاب در سر تا سر کتابخانه اکو شد . خم شدم که برش دارم اما ... اما در همون لحظه ، یه کتاب متفاوت که زیر قفسه ها افتاده بود توجهمو جلب کرد . جلدش برآمدگی های عجیب و طرح و نقش متفاوتی داشت ! تابه حال این نسخه رو داخل قفسه ها ندیده بودم .. روی جلد ، گرد و غبار دیده میشد و نسبت به بقیه ی نسخه ها بزرگ تر بود ، دستم رو روی کتاب کشیدم و بیشتر دقت کردم .. طرح های بزرگ و کوچک از مار ، دیده میشد و با رنگ قرمز روی کتاب ، نوشته ای چاپ شده بود .. سعی کردم که نوشته رو بخونم ولی موفق نشدم ! حروف های عجیبی کنار هم قرار گرفته و کلمه ای ناشناخته خلق کرده بودند . متفاوت بودن این کتاب
من رو متعجب و کنجکاو میکرد و لایه ی زخیم خاک روی جلد ، صفحه های پوسیده و موج دار ، طرح و نقشی که اصلا با دنیای مدرن و جدید مطابقت نداشت . کهن بودن کتاب رو القا میکرد .. در جهانِ امروز ، چنین کتاب هایی طرفدار ندارن و مدت زیادیه که این نسخه ها چاپ نمیشن ! اما چطور چنین چیزی ممکنه ؟ بعد از بررسی جلد ، کتاب رو باز کردم ‌و
ورق زدم .. صفحه ی اول نوشته ای بزرگ دیده میشد

«زِه‌کارِث اَل مورا شِوِن»

روی بعضی از صفحات ، لکه های تازه ی خون توجهمو جلب میکرد . و البته که بوی خون تازه به شمامم میرسید ! قسمت هایی از کتاب پاره شده بودن و احساسی که دریافت میکردم ، ترکیبی از هیجان ، کنجکاوی و تعجب بود ! کلمات داخل کتاب اصلا قابل خوندن نبود ، اما با دیدن صفحه ی آخر ، بیشتر به جرئیات دقت کردم . عکس ؟

نظرتون ؟؟؟
دیدگاه ها (۱۷)

~🐨📚 نامجون در کتابخونه‌ی گونگ یو! 😭💜گونگ یو، بازیگر معروف ک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ۲۲: رقصِ گیلاس‌هایِ سیاه زیر...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

شاهکاری به نام دروغ

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

تکپارتی نامجون. کتابدار دوست داشتنی. مثل همیشه صبح ها پاشدم ...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

برده عمارت جئون

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت سوم | کتاب قدیمیا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط