پارت دوم
پارت دوم
هیچکس عین خیالش نبود کسی.ختی دی او.خیلی پکر بودم که یکی از پشت چشامو گرفت.بعد یک چیزی گزاشت تو دستمو اومد جلومو گفت : تودلت مبارک مهرنازیییییییییییی.خیلی خوشحال بودم.دی او بود.سهون هم از پشتم اومدو یک گردنبند و بست به گردنم و گردنمو بوسید.شب که رفتم توی اتاق تینا بهم یک دست لباس خوشکل داد.یک کیک کوچولو هم گرفتو دونفری خوردیمو نجتا دیر وقت باهم میگفتیمو میخندیدم.روز بعد یکم دیر بیدار شدم.رفتم صبحونه خوردم.بعد تینا گفت:بیدار شدی بالاخره خوابالو؟منم گفتم:آره دیگه.بعد رفتیم توی اتاق برای تمرین صدا.دی او و بکهیون هم اومده بودن. تیما که از شدت ذوق نمیتونست بخونه و همش داشتن حرف میزدن . منو دی او یکم تمرین کردیم.بعد رفتیم باهم کافی شاپ . یک آبمیوه خوردیمو اومدیم بیرون . کنار هم داشتیم قدم میزدیم که دی او دستمو گرفت . من یکم خجالت کشیدم ولی دستمو تو دستش نگه داشتم . تا کمپانی با هم راه رفتیم . دیدم وسایلشونو دارن جمع میکنن . گفتم : جایی میخواین برین ؟ گفت: آره باید بریم پکن.من یک حالم بد شد و ناراحت شدم . بعدش دی او منو برد یک جای خلوت و آروم . گفت : بهت زنگ میزنم.سعی میکنیم زود بیایم.من هم گفتم : باشه . و از شدت بغض نمیتونستم حرف دیگه ای بزنم. از طرفی هم نمیخواستم دی او اشکمو ببینه . بعد منو بغل کردو گفت : فرشته کوچولوی من ناراحت نباش دیگه.منو ول کردو چونمو بالا داد و منو محکم بوسید . بعد رفتم از بقیه خدافظی کنم. رفتم لپ سهونو بوس کردمو خداخافظی کردیم . یک ماه نبودن . خیلی هم دیر میگذشت . طی این یک ماه یک آهنگ ساختیم . من برای دی او فرستادمو با اعضا نگاه کردنو گفتن : خیلی قشنگه . دی او هر روز بهم زنگ میزد و حالمو میپرسید . گاهی اوقات هم سربه سرم میزاشت و کیگفت : رسیدیم کره میدونم باهات چیکار کنم و میخندیدیم.روزی که قرار بود بیان منو تینا بهترین لباسامونو پوشیدیمو یواشکی رفتیم توی اتاقاشون. وقتی صدای در اومد دیدم دی او اومد با بقیه ی اعضا . دی او منو دید و اومد محکم بغلم کرد و بعدظهر تینا و بکی رفتن بیرون . منو دی او توی اتاق تنها موندیم. دی او گفت:الان وقتشه؟بعدر فتم بغلشو گفتم هر موقع تو بخوایی.بعد اومد رو منو محکم داشت میبوسید . خودش رو هم محکم به من میفشرد.بعدش نشستیم یک فیلم بد نگاه میکردیم که بکهیون اومد و گفت : ای بابا شما دوتا دوباره تنها شدین؟
بعد خندیدیمو من رفتم بالا تو اتاقم . شب خوابیدم .یک روز وسط جمع بودیم که دیدم یک جعبه ی مخملی سیاه دست دی اویه . یکی سفید هم دست سهون بود . حرف از ازدواج شد و همه دختر مورد علاقشونو گفتن.دختری که دی او و سهون کفتن خیلی مثل من بود.بعد دی او اومد جلوم زانو زد و گفت : مهرناز اممممممممممممممممم می ........ میشه با من ازدواج کنی ؟ سهونم که موقعیتو دید اومد و گفت : من هم میخواستم همینو بگم . من دستو پامو گم کرده بودم . همه از تعجب داشتن شاخ دردمیاوردن و میگفتن : این یک فیلمه دیگه نه دی او؟سهون تو چی؟بعد دی او سهون بدبد نگاهشون کردنو بقیه فهمیدن جدیه.یکهو تینا داد زد : هویی مهرناز مگه کری؟ پاشو دیگه یک ساعته دارم صدات میزنم . من بیدار شدم و فهمیدم خوابه همشو اعصابم خورد شد و گفتم: خیلی بیشعوری تینا
بعد رفت بیرون.بعدظهر بود که رفتم پیش دی او خوابمو تعریف کردم . گفت : چه خوابایی میبینیااااااااااااااااااااااا . نزدیکای غروب بود که منو دی او دعوامون شد . کای و چانیول اومدن ما دو تا رو جدا کنن . کای دی او رو کشید کنار چانیول هم منو گرفتو برد بیرون .من داشتم فقط گریه میکردم . شب رفتم دراز کشیدم رو تختمو داشتم گریه میکردم . تینا اومد کنارمو گفت : عیبی نداره عزیزم . باهم دوست میشین دیگه کریه نکن دیگه . بعد بغلم کرد و گفت عیبی نداره جیگرم.
من برای چند روز از کمپانی رفتم . یکم که فکر کردم دیدم برای بحثمون حق با دی او بوده.بعد سریع رفتم کمپانیو رفتم توی اتاق دی او . به من نگاه کرد و گفت : میشه از اتاقم بری بیرون؟
گفتم نه میخواستم باهات حرف بزنم . گفت : بیا بشین ببینم چی میخوایی بگی . گفتم : واسه ی اونروز معذرت میخوام . وقتی فکر کردم دیدم حق با تویه . ببخشید میشه ببخشی منو؟ بعد اشکم اومد . میخواستم گریه کنم که دی او اومد بغلم کرد و گفت : میبخشمت عزیزم ولی دیگه از اون بحثای الکی نکن لطفا. بهد هولم داد رو تخت . اومد طرفمو به من چسبید . اونموقع فهمیدم زیر شلواری نداره.مال خودشو به مال من میمالوند . دی او لبای منو میبوسید و من هم گرفته بودمشو محکم به طرف خودم فشارش میدادم.
هیچکس عین خیالش نبود کسی.ختی دی او.خیلی پکر بودم که یکی از پشت چشامو گرفت.بعد یک چیزی گزاشت تو دستمو اومد جلومو گفت : تودلت مبارک مهرنازیییییییییییی.خیلی خوشحال بودم.دی او بود.سهون هم از پشتم اومدو یک گردنبند و بست به گردنم و گردنمو بوسید.شب که رفتم توی اتاق تینا بهم یک دست لباس خوشکل داد.یک کیک کوچولو هم گرفتو دونفری خوردیمو نجتا دیر وقت باهم میگفتیمو میخندیدم.روز بعد یکم دیر بیدار شدم.رفتم صبحونه خوردم.بعد تینا گفت:بیدار شدی بالاخره خوابالو؟منم گفتم:آره دیگه.بعد رفتیم توی اتاق برای تمرین صدا.دی او و بکهیون هم اومده بودن. تیما که از شدت ذوق نمیتونست بخونه و همش داشتن حرف میزدن . منو دی او یکم تمرین کردیم.بعد رفتیم باهم کافی شاپ . یک آبمیوه خوردیمو اومدیم بیرون . کنار هم داشتیم قدم میزدیم که دی او دستمو گرفت . من یکم خجالت کشیدم ولی دستمو تو دستش نگه داشتم . تا کمپانی با هم راه رفتیم . دیدم وسایلشونو دارن جمع میکنن . گفتم : جایی میخواین برین ؟ گفت: آره باید بریم پکن.من یک حالم بد شد و ناراحت شدم . بعدش دی او منو برد یک جای خلوت و آروم . گفت : بهت زنگ میزنم.سعی میکنیم زود بیایم.من هم گفتم : باشه . و از شدت بغض نمیتونستم حرف دیگه ای بزنم. از طرفی هم نمیخواستم دی او اشکمو ببینه . بعد منو بغل کردو گفت : فرشته کوچولوی من ناراحت نباش دیگه.منو ول کردو چونمو بالا داد و منو محکم بوسید . بعد رفتم از بقیه خدافظی کنم. رفتم لپ سهونو بوس کردمو خداخافظی کردیم . یک ماه نبودن . خیلی هم دیر میگذشت . طی این یک ماه یک آهنگ ساختیم . من برای دی او فرستادمو با اعضا نگاه کردنو گفتن : خیلی قشنگه . دی او هر روز بهم زنگ میزد و حالمو میپرسید . گاهی اوقات هم سربه سرم میزاشت و کیگفت : رسیدیم کره میدونم باهات چیکار کنم و میخندیدیم.روزی که قرار بود بیان منو تینا بهترین لباسامونو پوشیدیمو یواشکی رفتیم توی اتاقاشون. وقتی صدای در اومد دیدم دی او اومد با بقیه ی اعضا . دی او منو دید و اومد محکم بغلم کرد و بعدظهر تینا و بکی رفتن بیرون . منو دی او توی اتاق تنها موندیم. دی او گفت:الان وقتشه؟بعدر فتم بغلشو گفتم هر موقع تو بخوایی.بعد اومد رو منو محکم داشت میبوسید . خودش رو هم محکم به من میفشرد.بعدش نشستیم یک فیلم بد نگاه میکردیم که بکهیون اومد و گفت : ای بابا شما دوتا دوباره تنها شدین؟
بعد خندیدیمو من رفتم بالا تو اتاقم . شب خوابیدم .یک روز وسط جمع بودیم که دیدم یک جعبه ی مخملی سیاه دست دی اویه . یکی سفید هم دست سهون بود . حرف از ازدواج شد و همه دختر مورد علاقشونو گفتن.دختری که دی او و سهون کفتن خیلی مثل من بود.بعد دی او اومد جلوم زانو زد و گفت : مهرناز اممممممممممممممممم می ........ میشه با من ازدواج کنی ؟ سهونم که موقعیتو دید اومد و گفت : من هم میخواستم همینو بگم . من دستو پامو گم کرده بودم . همه از تعجب داشتن شاخ دردمیاوردن و میگفتن : این یک فیلمه دیگه نه دی او؟سهون تو چی؟بعد دی او سهون بدبد نگاهشون کردنو بقیه فهمیدن جدیه.یکهو تینا داد زد : هویی مهرناز مگه کری؟ پاشو دیگه یک ساعته دارم صدات میزنم . من بیدار شدم و فهمیدم خوابه همشو اعصابم خورد شد و گفتم: خیلی بیشعوری تینا
بعد رفت بیرون.بعدظهر بود که رفتم پیش دی او خوابمو تعریف کردم . گفت : چه خوابایی میبینیااااااااااااااااااااااا . نزدیکای غروب بود که منو دی او دعوامون شد . کای و چانیول اومدن ما دو تا رو جدا کنن . کای دی او رو کشید کنار چانیول هم منو گرفتو برد بیرون .من داشتم فقط گریه میکردم . شب رفتم دراز کشیدم رو تختمو داشتم گریه میکردم . تینا اومد کنارمو گفت : عیبی نداره عزیزم . باهم دوست میشین دیگه کریه نکن دیگه . بعد بغلم کرد و گفت عیبی نداره جیگرم.
من برای چند روز از کمپانی رفتم . یکم که فکر کردم دیدم برای بحثمون حق با دی او بوده.بعد سریع رفتم کمپانیو رفتم توی اتاق دی او . به من نگاه کرد و گفت : میشه از اتاقم بری بیرون؟
گفتم نه میخواستم باهات حرف بزنم . گفت : بیا بشین ببینم چی میخوایی بگی . گفتم : واسه ی اونروز معذرت میخوام . وقتی فکر کردم دیدم حق با تویه . ببخشید میشه ببخشی منو؟ بعد اشکم اومد . میخواستم گریه کنم که دی او اومد بغلم کرد و گفت : میبخشمت عزیزم ولی دیگه از اون بحثای الکی نکن لطفا. بهد هولم داد رو تخت . اومد طرفمو به من چسبید . اونموقع فهمیدم زیر شلواری نداره.مال خودشو به مال من میمالوند . دی او لبای منو میبوسید و من هم گرفته بودمشو محکم به طرف خودم فشارش میدادم.
- ۵.۳k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۸۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط