شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part:⁶⁷
تهونگ: ای خدا صبر بده بع زن آینده این کوک.... بدبخت زنش
کوک: برو گمشو بابا
تهونگ: (خندید،)
کوک: (خندید)
///////_________
ویو جنا:
با سردرد بدی از خواب بلند شدم و نشستم رو تخت و یه خدمت کاری اومد تو اتاق
یه دختر جَون بود
خدمت کار: خانم براتون آب پرتقال اوردم ارباب کیم گفتن بیارم
چشام بسته بود و با دستم سرمو گرفته بودم
جنا: ...اها..ب..باشه بزار رو میز....
گذاشت رو میز و رفت
خواستم آب بخورم ولی پارچ خالی بود و گشادیم میومد برم پایین برا همین همون آب میوه ای که رو میز بود رو برداشتم و همه رو سر کشیدم و نشستم لبه تخت....لیوان خالی تو دستم بود..
چرا انقدر حالم بد حتی بعد از اون آبمیوه ای که خورده بودم بدتر شدم
سرگیجه و حالت تهوع داشتم(آقا حامله نیستتتتتت)
لیوان از دستم افتاد زمین و شکست
تلو تلو رفتم سمت حموم و رو همون شیشه ها راه رفتم...
با لباس رفتم زیر دوش حالم خیلی بد بود و نمیدونم چه مرگم بود
دمای بدنم رفته بود بالا و همون جوری بلند شدم از حموم در اومدم
دستمو به دیوار گرفتم و رفتم سمت پله ها و دوتا دستام و گرفتم به نرده و آروم و با سختی می رفتم پایین
۷یا ۸ تا پله مونده بود برسم پایین و صدای تهونگ و جونکوک میومد
چشام تار تر شدن و دیگه ناعه،راه رفتن نداشتم و چشام بسته شد و همه اون چند تا پله ها رو غَلط خوردم و رفتم پایین و محکم با زمین برخورد کردم
ویو تهونگ:
داشتم با کوک حرف میزدم و صدای یه چیزی اومد که محکم برخورد کرده بود به یه چیزی
سرمو هم زمان با کوک برگردوندم و دیدم جنا بخش زمین دم پله هاس،
سریع بلند شدم و رفتم جنا تو آغوشم گرفتم
تهونگ: ن...نه...نههههه...جنا منو ببین...چشاتو وا کنننننن(داد،گریه)
تهونگ: زنگ بزن به آمبولانس جونکوکککک(عربده )
جونکوک با نگرانی شماره آمبولانس رو گرفت و من با دستم صورت جنا رو گرفتم
تهونگ: پرنسسم، بیدار شو...ته..بمیره بیدار شو...خواهش میکنم....(گریه)
چ..چرااا..داغ...؟...چرا خیس هست..؟
جنا...لطفا چشاتو وا کن....
آمبولانس اومد و جنا رو گذاشت رو برانکارد و بردنش داخل ماشین آمبولانس ....
و منم سوار شدم و جونکوک سوار ماشین خودش شد و پشت ما راه افتاد
دکتر : ممکنه دچار خون ریزی مغزی شده باشه...سریع برسید به بیمارستانننننن
دکتر بهش سرم وصل و کارای لازم رو کرد
دست جنا رو تو دستم گرفتم و و اشکام میریخت
پشت دستشو بوسیدم...
تهونگ: ج..جنا...لطفا بازکن چشاتو...پرنسسم(زیر لب)
*ویو بیمارستان *____________
جنا برده بودن داخل اتاق عمل و من رو زمین نشسته بودم و تکیه داده بودم بع دیوار و سرمو با دستم گرفته بودم....
جونکوک هعی..داشت راه میرفت و چشام قرمز شده بود
*ویو دو ساعت بعد*_____________
در اتاق عمل وا شد و دکتر اومد بیرون و سریع رفتم سمتش
دکتر: بسته گان جنا؟!
تهونگ: منم...دکتر جنا حالش خوبه ؟
دکتر نفسی داد بیرون
دکتر: تهونگ جان من جنا رو از مرگ نجات دادم و تبریک میگم جنا سالم و لخته خون رو از مغزش برداشتیم ولی...
تهونگ: ولی..چی؟(نگران )
دکتر : چون به سرش صرفه خورده ممکنه حافظش یا بعضی از اعضای بدنشو حس نکنه باید به هوش بیاد و ببینم چیزیش شده یا نه
تهونگ: وای خدای من..(تهونگ یه لحظه بدنش ضعف نشون میده و داشت میوفتاد زمین که کوک بازوش و گرفت)
کوک : ته مراقب باش حالت خوب نیست....
دکتر: آقای کیم باید رو خودتون تمرکز داشته باشید چون سلامتیتون....
عربده زدم
تهونگ: هر گوهی میتونی بکن که جنا رو به حال وای به حالت اگه جنا خوب نشه این بیمارستان رو سرتون خراب میکنم
دکتر : ما تمام تلاشمان رو میکنیم
دکتر رفت بعد ۱ ساعت یه پرستار اومد
پرستار: آقای کیم ما همه آزمایش هارو انجام دادیم هم حافظه و هم حس لامسه خانوم جنا سالمه و جای نگرانی نیست ولی انگار قبل از اینکه ضربه ببینه انگار مسموم شده بود و حال خوبی نداشته بود برا همین بیهوش شده و از پله ها افتاده...الان می تونید برین
ادامه دارد....
نظر بدین و لایک کنیدددددد🔪🔪🔪
Part:⁶⁷
تهونگ: ای خدا صبر بده بع زن آینده این کوک.... بدبخت زنش
کوک: برو گمشو بابا
تهونگ: (خندید،)
کوک: (خندید)
///////_________
ویو جنا:
با سردرد بدی از خواب بلند شدم و نشستم رو تخت و یه خدمت کاری اومد تو اتاق
یه دختر جَون بود
خدمت کار: خانم براتون آب پرتقال اوردم ارباب کیم گفتن بیارم
چشام بسته بود و با دستم سرمو گرفته بودم
جنا: ...اها..ب..باشه بزار رو میز....
گذاشت رو میز و رفت
خواستم آب بخورم ولی پارچ خالی بود و گشادیم میومد برم پایین برا همین همون آب میوه ای که رو میز بود رو برداشتم و همه رو سر کشیدم و نشستم لبه تخت....لیوان خالی تو دستم بود..
چرا انقدر حالم بد حتی بعد از اون آبمیوه ای که خورده بودم بدتر شدم
سرگیجه و حالت تهوع داشتم(آقا حامله نیستتتتتت)
لیوان از دستم افتاد زمین و شکست
تلو تلو رفتم سمت حموم و رو همون شیشه ها راه رفتم...
با لباس رفتم زیر دوش حالم خیلی بد بود و نمیدونم چه مرگم بود
دمای بدنم رفته بود بالا و همون جوری بلند شدم از حموم در اومدم
دستمو به دیوار گرفتم و رفتم سمت پله ها و دوتا دستام و گرفتم به نرده و آروم و با سختی می رفتم پایین
۷یا ۸ تا پله مونده بود برسم پایین و صدای تهونگ و جونکوک میومد
چشام تار تر شدن و دیگه ناعه،راه رفتن نداشتم و چشام بسته شد و همه اون چند تا پله ها رو غَلط خوردم و رفتم پایین و محکم با زمین برخورد کردم
ویو تهونگ:
داشتم با کوک حرف میزدم و صدای یه چیزی اومد که محکم برخورد کرده بود به یه چیزی
سرمو هم زمان با کوک برگردوندم و دیدم جنا بخش زمین دم پله هاس،
سریع بلند شدم و رفتم جنا تو آغوشم گرفتم
تهونگ: ن...نه...نههههه...جنا منو ببین...چشاتو وا کنننننن(داد،گریه)
تهونگ: زنگ بزن به آمبولانس جونکوکککک(عربده )
جونکوک با نگرانی شماره آمبولانس رو گرفت و من با دستم صورت جنا رو گرفتم
تهونگ: پرنسسم، بیدار شو...ته..بمیره بیدار شو...خواهش میکنم....(گریه)
چ..چرااا..داغ...؟...چرا خیس هست..؟
جنا...لطفا چشاتو وا کن....
آمبولانس اومد و جنا رو گذاشت رو برانکارد و بردنش داخل ماشین آمبولانس ....
و منم سوار شدم و جونکوک سوار ماشین خودش شد و پشت ما راه افتاد
دکتر : ممکنه دچار خون ریزی مغزی شده باشه...سریع برسید به بیمارستانننننن
دکتر بهش سرم وصل و کارای لازم رو کرد
دست جنا رو تو دستم گرفتم و و اشکام میریخت
پشت دستشو بوسیدم...
تهونگ: ج..جنا...لطفا بازکن چشاتو...پرنسسم(زیر لب)
*ویو بیمارستان *____________
جنا برده بودن داخل اتاق عمل و من رو زمین نشسته بودم و تکیه داده بودم بع دیوار و سرمو با دستم گرفته بودم....
جونکوک هعی..داشت راه میرفت و چشام قرمز شده بود
*ویو دو ساعت بعد*_____________
در اتاق عمل وا شد و دکتر اومد بیرون و سریع رفتم سمتش
دکتر: بسته گان جنا؟!
تهونگ: منم...دکتر جنا حالش خوبه ؟
دکتر نفسی داد بیرون
دکتر: تهونگ جان من جنا رو از مرگ نجات دادم و تبریک میگم جنا سالم و لخته خون رو از مغزش برداشتیم ولی...
تهونگ: ولی..چی؟(نگران )
دکتر : چون به سرش صرفه خورده ممکنه حافظش یا بعضی از اعضای بدنشو حس نکنه باید به هوش بیاد و ببینم چیزیش شده یا نه
تهونگ: وای خدای من..(تهونگ یه لحظه بدنش ضعف نشون میده و داشت میوفتاد زمین که کوک بازوش و گرفت)
کوک : ته مراقب باش حالت خوب نیست....
دکتر: آقای کیم باید رو خودتون تمرکز داشته باشید چون سلامتیتون....
عربده زدم
تهونگ: هر گوهی میتونی بکن که جنا رو به حال وای به حالت اگه جنا خوب نشه این بیمارستان رو سرتون خراب میکنم
دکتر : ما تمام تلاشمان رو میکنیم
دکتر رفت بعد ۱ ساعت یه پرستار اومد
پرستار: آقای کیم ما همه آزمایش هارو انجام دادیم هم حافظه و هم حس لامسه خانوم جنا سالمه و جای نگرانی نیست ولی انگار قبل از اینکه ضربه ببینه انگار مسموم شده بود و حال خوبی نداشته بود برا همین بیهوش شده و از پله ها افتاده...الان می تونید برین
ادامه دارد....
نظر بدین و لایک کنیدددددد🔪🔪🔪
- ۵۳۳
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط