شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part:⁶⁸
پرستار: آقای کیم ما همه آزمایش هارو انجام دادیم هم حافظه و هم حس لامسه خانوم جنا سالمه و جای نگرانی نیست ولی انگار قبل از اینکه ضربه ببینه انگار مسموم شده بود و حال خوبی نداشته بود برا همین بیهوش شده و از پله ها افتاده...الان می تونید برین ببینیش
جونکوک،: ممنونم...ته بیا بربم
سریع رفتیم داخل اتاق و جنا رو تخت بود و بیدار بود...
مارو دید انگار یه انرژی گرفت
و سریع بغلش کردم و اونم بغلم کرد از بغلم درش آوردم
تهونگ: پرنسسم خوبی ؟جاییت درد نمی کنه؟تشنه ؟گشنته؟جات راحته،؟میخوای برم دکتر بگم بی....
جنا: ته من خوبمممم...نگران نباش ...باشع؟
تهونگ : ولی...
جنا : ولی بی ولی من خوبم چیزیم نیس...
جونکوک ،: حالت خوبه مطمئنی؟
جنا: اره مطمئنم(لبخند)
انگار حالم یه جوری شد و دستمو به میله تخت گرفتم که بتونم وایسم(آقا تهونگ بخاطر اینکه جنا خوب نبود ،برا همین ته حالش بده )
جنا: ...ته...خوبی؟(نگران )
تهونگ: پرنسسم...م..من..خ..خو..خوب..(افتاد زمین )
جنا: تهونگگگگگگگگ
ویو جونکوک :
دکتر اومد تو و با دکتر تهونگ رو گذاشتیم رو کاناپه و بهش یه سرم زد
جونکوک : آقای دکتر تهونگ حالش چه طوریه؟
دکتر: فقط ضعیف شده برا همین بدن خاموش کرده و از حال رفته بارم بلا به دور
جونکوک: ممنونم...
دکتر رفت بیرون
و جنا خوابید تهونگ هم بیهوش و منم رفتم رو مبل تک نفره دستمو گذاشتم زیر چونم و خوابم برد......
ویو ۳ ماه دیگه _____________
ویو جنا:
۳ ماه از اون روز گذشته تهونگ اون خدمت کار رو اخراج کرد و انداختش زندان و و آخرم فهمیدیم این دستور بابای تهونگ بوده و اینم بگم که...
تهونگ اینو فهمید باباش و کشت و الان تهونگ بزرگ ترین مافیا کره شده چون الان مقامم باباش و بع ارث برده برا همین....
این هفته عروسی من و تهونگ و اینم نگفتم که من دودوهی و جونکوک باهم آشنا کردم و همون روزی که ما عروسی مونه ،جونکوک هم با ما میگیره ،یعنی باهم میگیریم عروسی هامونو...
داشتم آرایش میکردم که بعدش با دودوهی برم لباس عروس بخریم
یکی در اتاقم و زد
جنا: بفرمائید...
دیدم تهونگ..
تهونگ : سلام بیب
اومد پشتم وایساد
جنا: سلام عزیزم
سرشو گذاشت رو شونم و داشتم تو اینه بهش زل میزدم
تهونگ : میخوای برسونمت پیش دودوهی ؟
جنا: نه عشقم تو برو با جونکوک لباس هاتونو بگیرید ماهم همین کار هارو میکنیم
تهونگ: هرجور راحتی پرنسسم..
یه بوسه گذاشت رو گردنم و رفت بیرون و منم آماده شدم که برم سمت لباس عروس بخریم...
ادامه دارد..
جون جدت تون حمایت کنیددددد🎀🔪
Part:⁶⁸
پرستار: آقای کیم ما همه آزمایش هارو انجام دادیم هم حافظه و هم حس لامسه خانوم جنا سالمه و جای نگرانی نیست ولی انگار قبل از اینکه ضربه ببینه انگار مسموم شده بود و حال خوبی نداشته بود برا همین بیهوش شده و از پله ها افتاده...الان می تونید برین ببینیش
جونکوک،: ممنونم...ته بیا بربم
سریع رفتیم داخل اتاق و جنا رو تخت بود و بیدار بود...
مارو دید انگار یه انرژی گرفت
و سریع بغلش کردم و اونم بغلم کرد از بغلم درش آوردم
تهونگ: پرنسسم خوبی ؟جاییت درد نمی کنه؟تشنه ؟گشنته؟جات راحته،؟میخوای برم دکتر بگم بی....
جنا: ته من خوبمممم...نگران نباش ...باشع؟
تهونگ : ولی...
جنا : ولی بی ولی من خوبم چیزیم نیس...
جونکوک ،: حالت خوبه مطمئنی؟
جنا: اره مطمئنم(لبخند)
انگار حالم یه جوری شد و دستمو به میله تخت گرفتم که بتونم وایسم(آقا تهونگ بخاطر اینکه جنا خوب نبود ،برا همین ته حالش بده )
جنا: ...ته...خوبی؟(نگران )
تهونگ: پرنسسم...م..من..خ..خو..خوب..(افتاد زمین )
جنا: تهونگگگگگگگگ
ویو جونکوک :
دکتر اومد تو و با دکتر تهونگ رو گذاشتیم رو کاناپه و بهش یه سرم زد
جونکوک : آقای دکتر تهونگ حالش چه طوریه؟
دکتر: فقط ضعیف شده برا همین بدن خاموش کرده و از حال رفته بارم بلا به دور
جونکوک: ممنونم...
دکتر رفت بیرون
و جنا خوابید تهونگ هم بیهوش و منم رفتم رو مبل تک نفره دستمو گذاشتم زیر چونم و خوابم برد......
ویو ۳ ماه دیگه _____________
ویو جنا:
۳ ماه از اون روز گذشته تهونگ اون خدمت کار رو اخراج کرد و انداختش زندان و و آخرم فهمیدیم این دستور بابای تهونگ بوده و اینم بگم که...
تهونگ اینو فهمید باباش و کشت و الان تهونگ بزرگ ترین مافیا کره شده چون الان مقامم باباش و بع ارث برده برا همین....
این هفته عروسی من و تهونگ و اینم نگفتم که من دودوهی و جونکوک باهم آشنا کردم و همون روزی که ما عروسی مونه ،جونکوک هم با ما میگیره ،یعنی باهم میگیریم عروسی هامونو...
داشتم آرایش میکردم که بعدش با دودوهی برم لباس عروس بخریم
یکی در اتاقم و زد
جنا: بفرمائید...
دیدم تهونگ..
تهونگ : سلام بیب
اومد پشتم وایساد
جنا: سلام عزیزم
سرشو گذاشت رو شونم و داشتم تو اینه بهش زل میزدم
تهونگ : میخوای برسونمت پیش دودوهی ؟
جنا: نه عشقم تو برو با جونکوک لباس هاتونو بگیرید ماهم همین کار هارو میکنیم
تهونگ: هرجور راحتی پرنسسم..
یه بوسه گذاشت رو گردنم و رفت بیرون و منم آماده شدم که برم سمت لباس عروس بخریم...
ادامه دارد..
جون جدت تون حمایت کنیددددد🎀🔪
- ۴۳۱
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط