{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²⁸


وقتی صدای در ورودی برای آخرین بار بسته شد، خونه یه‌دفعه خیلی ساکت شد. از همون سکوت‌هایی که آدم رو بیشتر از سر و صدا می‌ترسونه.تهیونگ با عجله رفت. صدای قدم‌هاش، حرف‌های کوتاهش با منیجر، بعد هم صدای بسته شدن آسانسور، همه‌چی توی چند دقیقه اتفاق افتاد و بعد فقط من موندم و اتاقی که هنوز بوی تنش رو می‌داد.چند لحظه همون‌طور روی تخت نشستم. پتو رو تا زیر چونه‌م بالا کشیده بودم و به در خیره شده بودم. انگار مغزم هنوز نفهمیده بود که اون صحنه تموم شده. انگار هنوز منتظر بود تهیونگ برگرده، در رو باز کنه و بگه بیخیال همه‌چی، هیچ جا نمی‌رم.ولی رفت.آروم بلند شدم. پاهام هنوز کمی می‌لرزید. تیشرت تهیونگ که تنم بود، تا روی رون‌هام می‌رسید و بوی خودش رو داشت. رفتم بیرون اتاق. پذیرایی مرتب بود، اما یک چیزی توی فضا حس می‌شد؛ یه چیزی از جنس عجله، ترس و پنهان‌کاری.نگاهم افتاد به میز کنار کاناپه.روی اون، یه جعبه‌ی کوچیک مشکی بود. همون‌جا ثابت موندم. چند ثانیه فقط نگاهش کردم، بعد آهسته رفتم سمتش. جعبه باز نشده بود، ولی یه روبان باریک خاکستری دورش بسته شده بود.دستم که بهش خورد، سرد بود.جعبه رو برداشتم و آوردم روی مبل. نشستم و روبان رو باز کردم.
داخلش یه چیزهایی بود که نفسم رو برید:
یه عکس چاپی قدیمی، یه بلیت سینمای تاخورده ،یه دستبند نازک نقره‌ای با یه آویز کوچیک و یه برگه‌ی تا شده.اول عکس رو برداشتم.من و تهیونگ بودیم. خیلی جوون‌تر، شاید دو سه سال قبل از تصادف. توی یه روز ابری، بیرون یه کافه. من داشتم می‌خندیدم و صورتم نصفه توی کادر بود، تهیونگ هم پشت سرم ایستاده بود و دستش رو گذاشته بود روی شونه‌م. هیچ‌کدوممون مستقیم به دوربین نگاه نمی‌کردیم؛ انگار یکی از همون عکس‌هایی بود که یواشکی و بی‌خبر گرفته می‌شه.
قلبم یه تکون خورد.عکس بعدی؟ نه، فقط یک بلیت سینما بود. تاریخش همون شبی بود که توی ذهنم مثل مه بود و حالا داشت یه‌کم شفاف می‌شد. اسم فیلم روش بود. اما مهم‌تر از فیلم، این بود که یادم اومد اون شب، تهیونگ دستم رو گرفته بود و گفته بود: «هرچی بشه، تا آخر فیلم نمی‌ذارم خوابت ببره.»لبخند تلخی روی لبم نشست.
دیدگاه ها (۰)

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط