{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا چشم تو بر آینه ی جان من افتاد

تا چشم تو بر آینه ی جان من افتاد
سلول به سلول تنم در سخن افتاد
یک لحظه تورا مردم این شهر که دیدند
زيبايى تو نُقل شد و در دهن افتاد
طوفان شد و با رفتن تو برگ دلم ریخت
با باد گلاویز شد و بر چمن افتاد
برگرد كه با فاصله هايى پر از ابهام
عطرِ تنت از حافظه ى پيرهن افتاد
از چشم ترم ریخت غمت یک شب دیگر
شبنم شد و بر تشنگی یاسمن افتاد
دیدگاه ها (۴)

صدایم کن که آوایت سقوطِ دردِ جانکاه استبگو تا فصل آغوشت چه ا...

ڪاش می‌شد ڪه خودم را سر و سامان بدهمیا ڪه شانه به غزل‌هاے پر...

مَن اگر؛روزی بخواهَم عشق نقاشی کنم..یکطرف دل ؛یکطرف اعجازراخ...

تکرار پشتِ تکرار،تنهایی است و تردیددردا ،گذشته ها را، با او ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط