دیدم و می آمد از مقابل من دوش

دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
آه کز آن خنده آشکار شکفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
می نگرم در خیال و می شنوم باز
می رود و می دهد به گوش من آواز
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
دیدگاه ها (۰)

ی عاشقانهگفتمش: شیرین‌ترین آواز چیست؟چشم غمگینش به‌رویم خیره...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿سوخت تنهایی مرا ای بی وفا وقت است وقت...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

چند پارتی بازی ممنوع

بنگر آن ماه روی باده فروشغیرت آفتاب و غارت هوشجام سیمین نهاد...

بنگر آن ماه روی باده فروشغیرت آفتاب و غارت هوشجام سیمین نهاد...

من پریشان دیده می دوزم بر اوخود نمیدانم که اندوهم ز چیستزیر ...

من پریشان دیده می دوزم بر او..؛خود نمیدانم که اندوهم ز چیستز...

من پریشان دیده می دوزم بر اوخود نمیدانم که اندوهم ز چیستزیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط