{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت

چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
نامهربان من که به ناز از برم گذشت

چون ابر نو بهـار بگریم درین چمن
از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت

منظور من که منظره افروز عالمی ست
چون برق خنده‌ای زد و از منظرم گذشت

آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم
آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت

دریای لطف بودی و من مانده با سراب
دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت

منّت کش خیال تواَم کز سر کَرم
همخوابه‌ی شبم شد و بر بسترم گذشت

جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت

خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید
هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت

صدچشمه اشک غم شد و صدباغ لاله داغ
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت

خوش سایه روشنی است تماشای یار را
این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت
دیدگاه ها (۰)

چرا کمتر از آن اشکی که از مژگانم آویزددَوَد بر گونه ام آرام ...

شیرین ! عشق است و زخم زخم است و خون خونآبه و جنون ...

ز داغ عشق تو خون شد دل چو لالهٔ من فغان که در دل تو ره نیافت...

دیدم و می آمد از مقابل من دوشخنده تلخی نهاده بر لب پر نوشآه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط