همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۶۰"پایانی"
«ویو جئون جونگکوک»
شب...
همه رفته بودند.
خانه دوباره آرام شده بود.
آرین روی مبل، وسط اسباببازیهایش خوابش برده بود.
دوین آرام بلندش کرد.
مثل همیشه...
سر دخترمان روی شانهی مادرش افتاد.
با لبخند نگاهشان کردم.
کمکش کردم تا آرین را روی تخت کوچکش بخوابانیم.
وقتی از اتاق بیرون آمدیم...
دوین کنار پنجره ایستاد.
همان پنجره...
که سالها پیش، از پشتش رفتن مرا تماشا کرده بود.
کنارش ایستادم.
دستم را دور شانهاش انداختم.
آرام گفت:
+«یادت هست؟»
_«چی؟»
+«همین خونه...»
+«همین پنجره...»
+«همین حیاط...»
لبخند زدم.
چطور میتوانستم فراموش کنم؟
همان خانهای بود که روز اول...
فقط یک قرارداد داشت.
«همخانه.»
نه عشقی بود...
نه اعترافی...
نه قولی...
فقط دو آدم کاملاً متفاوت.
یکی مغرور.
یکی لجباز.
و حالا...
همان خانه پر بود از صدای خنده.
از اسباببازیهای روی زمین.
از عکسهای خانوادگی روی دیوار.
از بوی شام.
از زندگی.
دوین سرش را روی شانهام گذاشت.
+«میدونی...»
+«هیچوقت فکر نمیکردم یه روز...»
+«این خونه، خونهی واقعی من بشه.»
پیشانیاش را بوسیدم.
_«منم فکر نمیکردم...»
_«همخونهم...»
_«بشه عشق زندگیم.»
دوین لبخند زد.
+«جونگکوک؟»
_«جون دل جونگ کوک؟»
+«هنوزم اعصابتو خرد میکنم؟»
خندیدم.
_«آره.»
+«پشیمونی؟»
به چشمانش نگاه کردم.
همان چشمهایی که اولین بار، موقع کلکل با من برق میزد.
آرام گفتم:
_«اگه هزار بار دیگه به گذشته برگردم...»
_«باز هم درِ همین خونه رو باز میکنم...»
_«و بازم عاشق همین دختر لجباز میشم...»
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
دوین خندید.
همان خندهای که سالها پیش عاشقش شده بودم.
دستم را گرفت.
و هر دو به خانهای نگاه کردیم که دیگر فقط یک خانه نبود...
بلکه آغاز، مسیر و پایانِ قشنگترین داستان زندگیمان شده بود.
پایان...
پارت ۱۶۰"پایانی"
«ویو جئون جونگکوک»
شب...
همه رفته بودند.
خانه دوباره آرام شده بود.
آرین روی مبل، وسط اسباببازیهایش خوابش برده بود.
دوین آرام بلندش کرد.
مثل همیشه...
سر دخترمان روی شانهی مادرش افتاد.
با لبخند نگاهشان کردم.
کمکش کردم تا آرین را روی تخت کوچکش بخوابانیم.
وقتی از اتاق بیرون آمدیم...
دوین کنار پنجره ایستاد.
همان پنجره...
که سالها پیش، از پشتش رفتن مرا تماشا کرده بود.
کنارش ایستادم.
دستم را دور شانهاش انداختم.
آرام گفت:
+«یادت هست؟»
_«چی؟»
+«همین خونه...»
+«همین پنجره...»
+«همین حیاط...»
لبخند زدم.
چطور میتوانستم فراموش کنم؟
همان خانهای بود که روز اول...
فقط یک قرارداد داشت.
«همخانه.»
نه عشقی بود...
نه اعترافی...
نه قولی...
فقط دو آدم کاملاً متفاوت.
یکی مغرور.
یکی لجباز.
و حالا...
همان خانه پر بود از صدای خنده.
از اسباببازیهای روی زمین.
از عکسهای خانوادگی روی دیوار.
از بوی شام.
از زندگی.
دوین سرش را روی شانهام گذاشت.
+«میدونی...»
+«هیچوقت فکر نمیکردم یه روز...»
+«این خونه، خونهی واقعی من بشه.»
پیشانیاش را بوسیدم.
_«منم فکر نمیکردم...»
_«همخونهم...»
_«بشه عشق زندگیم.»
دوین لبخند زد.
+«جونگکوک؟»
_«جون دل جونگ کوک؟»
+«هنوزم اعصابتو خرد میکنم؟»
خندیدم.
_«آره.»
+«پشیمونی؟»
به چشمانش نگاه کردم.
همان چشمهایی که اولین بار، موقع کلکل با من برق میزد.
آرام گفتم:
_«اگه هزار بار دیگه به گذشته برگردم...»
_«باز هم درِ همین خونه رو باز میکنم...»
_«و بازم عاشق همین دختر لجباز میشم...»
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
دوین خندید.
همان خندهای که سالها پیش عاشقش شده بودم.
دستم را گرفت.
و هر دو به خانهای نگاه کردیم که دیگر فقط یک خانه نبود...
بلکه آغاز، مسیر و پایانِ قشنگترین داستان زندگیمان شده بود.
پایان...
- ۲.۸k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط