همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت ۱۵۹
«سه سال بعد...»
«ویو پارک دوین»
صبح جمعه...
تمام خانه روی سرمان بود.
_«بابایییییی!»
صدای خندهی جونگکوک از طبقهی بالا آمد.
_«نه نه نه... آرین... بابا رو نزن!»
خندهام گرفت.
دختر سه سالهمان، آرین، با موهای خرمایی و چشمهای درشتش، با یک شمشیر اسباببازی دنبال پدرش کرده بود.
_«من شاهزادهام!»
جونگکوک خودش را پشت مبل قایم کرد.
_«من تسلیمم!»
آرین با جدیت دست به کمر زد.
_«نه!»
_«هیولا باید شکست بخوره!»
و با تمام قدرت، شمشیر پلاستیکیاش را روی پای جونگکوک زد.
جونگکوک با اغراق خودش را روی زمین انداخت.
_«آخ...»
_«بابا مرد...»
آرین با ذوق جیغ کشید.
_«من بردم!»
خودم را روی مبل انداختم و از ته دل خندیدم.
جونگکوک از روی زمین نگاهم کرد.
_«خانم جئون...»
+«جونم؟»
_«دخترت خیلی شبیه خودته.»
+«معلومه...»
+«اعصاب خوردکن، شیطون و لجباز.»
جونگکوک لبخند زد.
_«دقیقاً به همین دلیل عاشق هر دوتونم.»
زنگ در به صدا درآمد.
ملیس و لیام با پسرشان، مینوو، وارد شدند.
پشت سرشان...
سوآ و هان، همراه پسر کوچولویشان.
خانه دوباره پر از صدای خندهی بچهها شد.
ملیس با خنده گفت:
_«یادتونه یه زمانی فقط سر اینکه کی ظرف بشوره دعوا میکردین؟»
همه خندیدند.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
_«رئیس...»
_«نه ببخشید...»
_«دیگه رئیس نیستی.»
جونگکوک خندید.
_«نه...»
_«الان فقط بابای آرینم.»
همه با هم خندیدند.
و من...
به آدمهایی نگاه میکردم که روزی فقط همکار بودند.
اما حالا...
خانوادهی ما بودند...
پارت ۱۵۹
«سه سال بعد...»
«ویو پارک دوین»
صبح جمعه...
تمام خانه روی سرمان بود.
_«بابایییییی!»
صدای خندهی جونگکوک از طبقهی بالا آمد.
_«نه نه نه... آرین... بابا رو نزن!»
خندهام گرفت.
دختر سه سالهمان، آرین، با موهای خرمایی و چشمهای درشتش، با یک شمشیر اسباببازی دنبال پدرش کرده بود.
_«من شاهزادهام!»
جونگکوک خودش را پشت مبل قایم کرد.
_«من تسلیمم!»
آرین با جدیت دست به کمر زد.
_«نه!»
_«هیولا باید شکست بخوره!»
و با تمام قدرت، شمشیر پلاستیکیاش را روی پای جونگکوک زد.
جونگکوک با اغراق خودش را روی زمین انداخت.
_«آخ...»
_«بابا مرد...»
آرین با ذوق جیغ کشید.
_«من بردم!»
خودم را روی مبل انداختم و از ته دل خندیدم.
جونگکوک از روی زمین نگاهم کرد.
_«خانم جئون...»
+«جونم؟»
_«دخترت خیلی شبیه خودته.»
+«معلومه...»
+«اعصاب خوردکن، شیطون و لجباز.»
جونگکوک لبخند زد.
_«دقیقاً به همین دلیل عاشق هر دوتونم.»
زنگ در به صدا درآمد.
ملیس و لیام با پسرشان، مینوو، وارد شدند.
پشت سرشان...
سوآ و هان، همراه پسر کوچولویشان.
خانه دوباره پر از صدای خندهی بچهها شد.
ملیس با خنده گفت:
_«یادتونه یه زمانی فقط سر اینکه کی ظرف بشوره دعوا میکردین؟»
همه خندیدند.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
_«رئیس...»
_«نه ببخشید...»
_«دیگه رئیس نیستی.»
جونگکوک خندید.
_«نه...»
_«الان فقط بابای آرینم.»
همه با هم خندیدند.
و من...
به آدمهایی نگاه میکردم که روزی فقط همکار بودند.
اما حالا...
خانوادهی ما بودند...
- ۲.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط