من،روی نیمکتِ بارانخوردهای اینجا،
من،روی نیمکتِ بارانخوردهای اینجا،
رو به آوازِ یکی دو دیوانه از نسلِ گریه نشستهام.
میشنوم که از بادهای خزانی میگویند،
از دیر آمدن میگویند،
از دیر آمدن کسی،
چیزی،
اتفاقی شاید!
هی بختِ بیدار من،
عصا میخواهی چه کنی؟
تو سرت شکسته است!
رو به آوازِ یکی دو دیوانه از نسلِ گریه نشستهام.
میشنوم که از بادهای خزانی میگویند،
از دیر آمدن میگویند،
از دیر آمدن کسی،
چیزی،
اتفاقی شاید!
هی بختِ بیدار من،
عصا میخواهی چه کنی؟
تو سرت شکسته است!
- ۲۱۵
- ۲۶ مهر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط